مدیران یک مرکز مطالعاتی و تحقیقاتی با نام «احرار»،

 که مرکز آن در شیراز است،

فراخوان زیر را منتشر کرده و خواستار نصب آن در این وبلاگ شده اند.

 با ارادت کامل نسبت به گردانندگان این مرکز مطالعاتی

 و ضمن سپاس از تلاش هایی که تاکنون انجام داده اند،

دستور و تکلیف آنان را اجابت می کنم:

 

فراخوان :

با گذشت قریب ۶ سال

از نشر اولین مجلد از مجموعه آثار «تاملی در بنیان تاریخ ایران»،

  و با توجه به توطئه ی سکوت کنونی

و نیاز به عملیاتی کردن مندرجات این کتاب ها

 و نیز موج بلند هجوم تبلیغاتی

 دشمنان حقیقت علیه این مجموعه،

خواهشمند است در صورت تمایل

به ایفای نقشی در گستراندن این تفکرات نوین،

هر کجا که هستید، نشانی پست الکترونیکی خود را به آدرس:

ahrar@bpf.ir  و رونوشتی به آدرس اینترنتی

 bpfarda@yahoo.com ارسال کنید

تا در تماس با شما برای خنثی کردن تبلیغات منفی

و گسترش بیش تر اندیشه های تاریخی

 و هویت شناسانه ی نوین،

میان نسل جوان و خردمندان ایران و منطقه و جهان 

راه  مشترک و موثرتری بیابیم.

با امتنان، مرکز مطالعاتی احرار

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در يکشنبه بيستم فروردين 1385 و ساعت 15:51 | 3 نظر
شمشیر 6

اسلام و شمشیر (۶)

پس ملاک ما در شناخت همه چیز اسلام، از جمله جنگ های آغازین آن و به خصوص ستیزه هایی که در آن ها شمشیر را به دست مبارک پیامبر رحمت و واسطه ی ابلاغ آیات الهی می سپارند، قرآن است و بس. زیرا که گفته ام زمان بیان شرح های موجود و مکتوب بر حوادث صدر اسلام، لااقل ۳۰۰ سال از بروز آن ها دورتر است و نه تنها این شروح، در غالب موارد، قابل اعتنای عقل و مورد تایید قرآن نیستند، بل شخص این شرح آوران را هم نمی شناسیم، از تعلقات قومی و دینی و پذیرش ها و دل بستگی های آنان بی خبریم، چنان که نمی دانیم آن کتاب های کهنه را، که به نام این و آن، و غالبا در سده ی اخیر، در موضوع فرهنگ و تاریخ و رخ دادهای نخستین دهه های ابلاغ و انتشار و اقتدار اسلام، به ما قالب زده اند، در واقع امر، کدام کس و چه زمانی نوشته است، زیرا که از رویت اصل تقریبا تمامی آن ها بی نصیب و گویی ناگزیر بوده ایم هر تدارک و تبلیغ و تمهیدی را که به ما انتقال داده اند، بدون هیچ اما و اگری بپذیریم. در عرصه ی فرهنگ سخت گیر آدمی، این تبعیت مطلق و محض از مطالبی، که سطری ردیه بر آن ها ننگاشته اند و ندیده ایم، جز گوش به فرمانی مزدورانه و حساب شده ی روشن فکری قرن اخیر ایران، تعبیر نمی شود!

به گواهی متن متین و اصیل و یگانه ی قرآن، پیامبر خدا مکررا به نرم خویی و استدلال و زبان خوش و جلب قلوب و بردباری و انتظار، دعوت شده و به میزان کافی تذکر الهی را شنیده است که فقط مامور و مسئول ابلاغ کلام و پیام، با رعایت کامل مهربانی و فروتنی است و از شتاب و عتاب برای ملاحظه ی نتایج و حاصل تبلیغ پرهیز شنیده است. ما به این گونه آیات، حتی در سوره هایی که می گویند در مدینه نازل شده نیز، بر می خوریم. همین جا وقت است تا اشاره کنم بدون تردید و از مسیر بررسی عقلایی و هدایتی و تاریخی، تقسیم بندی موجود در ترتیب نزول سوره های قرآن مبارک، در موارد متعدد، نادرست است و اگر خداوند صلاح را در ادمه ی بیان ببیند و مهلت عمر را تمدید کند، در یادداشت های بعدی «اسلام و شمشیر» به آن ها اشاراتی خواهم داشت.

«فان اعرضوا فما ارسلناک علیهم حفیظا ان علیک الا البلاغ و انا اذا اذقنا الانسان منا رحمة فرح بها و ان تصبهم سیئة بما قدمت ایدیهم فان الانسان کفور، اگر نپذیرند تو را بر آن ها قیم نگمارده ایم و بر تو جز ابلاغ نیست. آدمی اگر رحمتی ببیند شاد و اگر سختی بچشد سرکش می شود. به راستی که آدمی به کفران متمایل است (زخرف، ۴۸). و ما انزلنا علیک الکتاب الا لتبین لهم الذی اختلفوا فیه و هدی و رحمة لقوم یومنون. و ما کتاب را بر تو نفرستادیم جز این که در مسائل مورد اختلاف راه نما و هدایتگری مهربان برای مومنین باشد (نحل، ۶۴). ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن. با برهان و زبان خوش آن ها را به راه خدا بخوان و در نهایت خوش رفتاری مجادله کن (نحل، ۱۲۵). و تنزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمومنین و لایزید الظالمین الا خسارا. و قرآن را فرو نفرستادیم جز آن که موجب رحمت و علاج مومنان و خسارت زیاده خواهان شود (اسراء، ۸۲). و بالحق انزلناه و بالحق نزل و ما ارسلناک الا مبشرا و نذیرا. به حق فرو فرستادیم و فرودآمد و تو را هم جز برای بشارت و انذار معین نکرده ایم (اسراء، ۱۰۶). و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین. و تو را جز برای نیکی به جهانیان نفرستادیم (انبیاء، ۱۰۷). و ان تکذبوا فقد کذب امم من قبلکم و ما علی الرسول الا بلاغ المبین. اگر همانند گذشتگان دروغ پنداشتند، بدان که کار رسول فقط ابلاغ و تبیین است (عنکبوت ۱۸)».

این آیات، که گزیده ای به تصادف، ازمکررات متعدد در این مقوله در قرآن عظیم است، آشکارا نوع و حد اختیار رسول گرامی در انتقال پیام الهی و تقابل با منکران را بیان و روشن می کند که حکمت خداوند بر نیاز باز سازی انسان، از راه متابعت از پیام های قرآن، به دعوت صبورانه ی دراز مدت و توام با بزرگواری و رحمت، مشرف و مسلط و آگاه بوده و هر انکار و جدال و رد و طرد و مزاحمتی نسبت به آموزه های نوین اسلامی را، از سوی ظالمان و مشرکان و منکران طبیعی می گرفته است. به راستی که ما در سراسر کتاب خدا نه فقط توسل به اجبار را، در پذیرش راه نمایی های قرآن و دین مبین اسلام نمی یابیم، بل سایه هایی از همین دست توصیه و سفارش اکید به رعایت و بیان صبورانه را در سوره های مدنی نیز سراغ داریم، که دو نمونه ی زیر را از سوره ی بقره می آورم که می گویند نخستین سوره ای است که پس از استقرار در مدینه، بر رسول خدا فرود آمده است:

«انا ارسلناک بالحق بشیرا و نذیرا. تو را فرستادیم تا بشارت دهنده ی راه حق و منذز باشی (بقره ۱۱۹). کما ارسلاناکم فیکم رسولا منکم یتلوا علیکم آیاتنا و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة و یعلمکم ما لم تکونوا تعلمون. چنان که از میان شما رسولی فرستادم تا آیات مرا بر شما بخواند، کتاب و حکمت و مراتبی را بیاموزاند که نمی دانستید (بقره، ۱۵۱)».

این یاد آوری های الهی به رسول منادی حق و رحمت، در آغاز دور جدید و در شرایط و محیط نو ورود مدینه است، برای انجام و اجرای ماموریت الهی، با همان روش مسالمت و بشارت پیشین. دستورات مندرج در سوره ی بقره، به راستی که مبین سیاست گفت و گو و استدلال و در عین حال ترسیم نخستین خطوط استقلال در باورهای گزیده، تدوین فقه و تعیین قبله ی مخصوص مسلمین است و هرچند نشانه های جدی و جدیدی از برخورد پیامبر با خراب کاران یهود در آن دیده می شود، ولی این برخوردها از حد یاد آوری اشتراکات اعتقادی و انحرافات فرهنگی و ایمانی یهودیان دور تر نمی رود:

«ان الذین آمنوا و الذین هادوا و انصاری و الصابئین من آمن بالله و الیوم الاخر و عمل صالحا فلهم اجرا عندا ربهم و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون. آن ها که به خدا ایمان آورده و هدایت شده اند، عمل نیک انجام می دهند و روز بازپسین و بازگشت را پذیرفته اند، از نصاری و صابئین، اجرشان نزد خدا محفوظ است، نیاید بترسند و دچار اندوه شوند (بقره، ۶۲). و اذا قیل لهم آمنواا بما انزل الله قالوا نومن به ما انرل علینا و یکفرون بما وراءه و هو الحق و مصدقا لما معهم. واگر به آن ها بگویید که به آن چه از سوی خدا آمده مومن شوید می گویند ما به دستورات قبلی ایمان داریم و جز آن را نمی پذیریم، حال آن که درستی این را کتاب آن ها تصدیق می کند». (بقره، ۹۱).

به راستی که این آیات شیوا ترین شیوه ی داد و ستد عقلی و اندیشگی و احتجاج و پدید آوردن فرصت نزدیکی و جلب قلوب و بخشیدن اطمینان و آرامش به مخالفان مسلمین است، که پیامبر اسلام به طور طبیعی، در آغاز ورود به محیط فرهنگی مدینه نیازمند بوده است. اما در حال حاضر اسناد و اوراقی را میان ما پراکنده اند که تلقین می کند پیامبر عقل و استدلال و رحمت و منطق وحی و وحدانیت، همان به محض ورود به مدینه، مستقیم و مع الواسطه، دست به شمشیر برده است!!!

«به گفته ی واقدی در همین سال در ماه رمضان و هفت ماه پس از هجرت، پیامبر پرچم سفیدی برای حمزة بن عبدالمطلب بست و او را با سی تن از مهاجران فرستاد تا راه کاروان قریش را ببندند... و هم به گفته ی او در همین سال، هشت ماه پس از هجرت، در ماه شوال، پیامبر خدا پرچم سفیدی برای عبیدة بن حارث بن مطلب بن عبد مناف بست و گفت سوی دره ی رابغ رود... و گوید در ذی قعده ی همین سال پیامبر پرچم سفیدی برای سعد بن ابی وقاص بست و او را سوی خرار فرستاد... پیامبر در ماه صفر، که دوازده ماه از هجرت وی گذشته بود، به قصد غزا بیرون شد و تا ودان برفت و به طلب قرشیان و بنی ضمرة بن بکر بود و این را غزوه ی ابوا گویند... پس از آن پیامبر به مدینه بازگشت و عبیدة بنن حارث بن مطلب را با هشتاد یا شصت سوار از مهاجران بفرستاد... گوید و در همین اثنا که پیامبر در مدینه بود حمزة بن عبدالمطلب را با سی کس از مهاجران به ساحل دریا و به ناحیه ی عیص فرستاد... گوید پس از آن در ماه ربیع الآخر پیامبر به آهنگ غزا و به طلب قریش بیرون شد و تا بواط رفت که در ناحیه ی رضوی بود... و بار دیگر پیامبر به آهنگ غزا و به طلب قرشیان بیرون شد و از راه تنگه ی بنی دینار برفت تا به دره ی ابن ازهر زیر درختی فرود آمد... پس از آن پیامبر به مدینه بازگشت و سعد بن ابی وقاص را با هشت کس به غزا فرستاد». (تاریخ طبری، جلد سوم، حوادث سال اول هجرت).

و بدین ترتیب طبری پیامبر خدا را، هنوز به کمال در مدینه مستقر نشده، ده بار در طلب جنگ می فرستد و او هنوز در میان دیگر ناقلان حیات پیامبر صلح و مسالمت و سلام، نسبتا منصف تر است، زیرا که کل جنگ های زمان حضور پیامبر در مدینه را ۴۳ جنگ می شمارد، که ۳۳ نوبت آن غزوه و با حضور شمشیر به دست شخص پیامبر خداست، در کتاب مغازی تعداد این جنگ ها ۷۵ شماره ثبت شده که ۳۵ حادثه ی آن با حضور پیامبر در میدان نبرد بوده و در «طبقات الکبیر» تعدد این زد و خوردها تا ۸۳ نبرد افزایش یافته که غزوات با حضور پیامبر را تا ۲۸ می شمارد تا گمان کنیم پیامبر خدا، هر سال دوران نسبتا کوتاه حضور و حیات در مدینه را، لااقل با تدارک هشت جنگ گذرانده است!!!! آیا عقل سلیمی - خصوصا زمانی که حتی یکی از این نبردها را قرآن عظیم تایید نمی کند - سراغ دارید که این اباطیل شاخ دار را پایه ی پراکنده شدن پندار سلطه ی اسلام به وسیله ی شمشیر نشمارد؟

«ابوسفیان با کاروان قریش از شام بیامد و عبورشان از ساحل دریا بود و چون پیامبر این بشنید، با یاران خود از مال کاروان و تعداد کم مردان آن بگفت و بیرون شدند و به طلب ابوسفیان و کاروان او بودند و آن را غنیمت خود می دانستند و گمان نداشتند وقتی به آن ها رسند، جنگی سخت رخ دهد». (طبری، جلد سوم، ص ۹۴۵).

گرچه خشم راه نفس را هم می بندد، اما نمی بینید سیمایی را که در این مجموعه جعلیات یهود، که نام تاریخ و سیره و مغازی و مجموعه روایات و احادیث دوران حیات پیامبر تا قرن چهارم هجری را یدک می کشد، از عالی ترین نمونه ملاطفت و مردم داری و هشدار دهنده و برحذر خوان تجاوز و زیاده خواهی ارائه می دهند؟ پیامبری که با ذوق زدگی، به یاران خود خبر می دهد که کاروانی با مال فراوان و مدافع اندک سراغ کرده، و تدارک و تشویق می کند تا به غارت سهل و ساده ی آن بروند و چنین است مضمون اصلی و اولیه ی تمام سرایا و غزوات نخستین سال های ورود پیامبر به مدینه!

«چون ماه دیگر در آمد، جمادی الاولی بود، بار دیگر پیامبر برفت و ابو سلمة بن عبدالاسد را بر مدینه خلیفت کرد و علم وی بدین غرو حمزه داشت و منزلی است به نزدیک مدینه «ذات العشیره» خوانند. پس  پیامبر را خبر آمد که کاروان از این راه نیاید. پس بر دست راست این منزل برفتند و به بادیه اندر شدند به منزلی دیگر که آن جا نیز ره گذر کاروان بود ، هم نیافتند. و از آن جا به منزلی دیگر رفتند نام آن منزل سقا النخل. و آن جا درختی هست بزرگ آن را ذات... (کذا) پس به سایه ی آن درخت فرود آمدند به طلب کاروان و نیافتند. پس دیگر روز برفتند و به طلب کاروان شدند به منزلی دیگر و از آن جا به جایگاهی دیگر شدند نام اش ضبوعه. پس به منزلی دیگر آمدند نام اش صخیرات الیمام، باز به دیگر چاهی آمدند نام اش مشیرب و از آن آب بخوردند. باز به صخیر آمدند و اندر همه بادیه هیچ منزل و چاه آبی نماند که دانستند که کاروان گذر کند که نه آن جا همه بگشتند و هیچ جای اثر کاروان نیافتند». (بلعمی، تاریخ نامه ی طبری، جلد اول، ص ۹۶).

اینک نیک بنگرید این تصویر از پیامبر اسلام را، که بی توجه به دشمن و دوست و قریش و مشرک و غیره، به جست و جوی کاروانی برای غارت، در به در بیابان هاست، در کمین شکار کاروانی از این چاه آب به چاه آب دیگری می رود و چنان که به دنبال خواهم آورد در این راه بری و کاروان زنی، آن طور که این مورخین بی شرم نوشته اند، ماه حرام و مجاز هم نمی شناسد!!! آیا آشکارتر از این، رد پا و اثر انگشت یهودیان را در تدوین مشکوک این همه نگارش های تا قرن چهارم هجری می توان شناخت، که به نام تاریخ و تفسیر و سیره و مغازی و روایت و فهرست و غیره، به تخریب سیمای سلیم اسلام و محمد ستوده دست زده اند؟!! (ادامه دارد)

 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه هجدهم فروردين 1385 و ساعت 9:10 | 25 نظر
شمشیر 5

اسلام و شمشیر (۵)

مقصود از عرضه ی مقدمات قبل، این بود تا معلوم شود که قرآن، در زمره ی مهجور و محبوس ترین متونی است که در میان مسلمانان و معتقدان ایران، صرفا برای تبرک و تظاهر، در مراسم خانوادگی و رسمی و اداری، به سفره و تاقچه و میز کار و قفسه ی کتابی سپرده می شود و از آن که زبان قرآن، از نظر زبدگان ما نیز، متعلق به عرب متجاوز و دشمن خوست، که گویا با بر باد دادن تمدن دروغین ایران باستان، با زور و تزویر، ما را به پذیرفتن اسلام مجبور کرده و از آن که دانستن زبان دشمن هم، موجب بی اعتباری روشن فکری کند ذهن کنونی است، پس درک کننده ی مستقیم و درست و بی واسطه ی متن قرآن، در اقلیم ایران و میان اقوام غیر عرب زبان، چندان به ندرت یافت می شود که می توان گفت هیچ نداریم و نمی شناسیم و این نکته آن جا علامت گذاری و عیان می شود، که با نمونه های عرضه شده در یادداشت های قبل و آن چه از این پس خواهد آمد، می بینیم مترجمینی که قرآن را، به نیاز لایه ای از عامی ترین مردم، به فهم و زبان فارسی زبانان تغییر شکل و محتوا داده اند، خود از آیه های قرآن، غالبا درک درستی نداشته اند:

«اولئک الذین آتیناهم الکتاب و الحکم و النبوه فان یکفر بها هولاء فقد وکلنا بها قوما لیسوا بها بکافرین». (انعام، آیه ی ۸۸)

این آیه ای است از سوره مبارکه «انعام»، که خداوند پس از ذکر مقدماتی در موضوع گزینش پیامبران، از ابراهیم تا یوسف و موسی و عیسی و یونس و زکریا و لوط و دیگران، سرانجام می فرماید که حتی اگر همین پیامبران، که کتاب و حکم نبوت دارند، به وظایف خود کافر شوند، به جای آن ها کسانی را خواهد گمارد که به ماموریت و نبوت خود درست عمل کنند. هرکس که به میزان یک صاحب دیپلم معمول هم، زبان قرآن بداند، با خواندن متن اصلی آیه های ۸۳ تا ۹۰ سوره ی انعام، به سادگی بر مضمون این آیات مسلط خواهد شد که انحصارا گفت و گوی خداوند درباره ی رسولان و انبیا و پیامبران اعزامی صاحب کتاب و حکم و نبوت است، اما آن ها که کتاب خدا را دست مایه ی قوم پرستی و کاسبی خود گرفته اند و مایل اند این آیه را اشاره ی الهی به نالایقی قوم عرب، در حفاظت از اسلام و انتقال این ماموریت به ایرانیان قلمداد کنند، ناگزیر این پیام به راستی مهم قرآن را، که معلوم می کند قضاوت الهی درباب وباره ی تمام بندگان، از پیامبر و رسول و نبی و غیر آن یکسان است، در ترجمه ی فارسی، مفهوم و منظور آیه را به صورت زیر مسخ کرده و به استخدام و انتخاب علائق خویش درآورده اند:

«اینان کسانی هستند که بدیشان کتاب و حکمت و نبوت بخشیدیم، پس اگر اینان (معاصران پیامبر) به آن (شریعت الهی) کفر ورزند، قومی را بر آن گماریم که به آن کافر نباشند». (قرآن کریم، سوره ی انعام، آیه ی ۸۹، ترجمه ی بهاء الدین خرم شاهی)

ملاحظه کنید که ترجمه، آیه را به چه صورت آماده ای برای بهره برداری قوم پرستان درآورده و چه گونه با منظور خداوند متفاوت شده است! نخست آن لغت «حکم»، که معنای محکم انتساب و ماموریت را دارد، در ترجمه به «حکمت» مبدل شده، سپس «اینان»، که آیه آشکارا پیامبران صاحب کتاب و حکم و نبوت را می گوید، در پرانتز به سوی «معاصران پیامبر»، یعنی «اعراب» فلش زده شده و آن گاه نوبت اشاره به «آن» است که گرچه منظور واضح آیه، همان ماموریت و کتاب و نبوت است، در ترجمه به «شریعت الهی»، یعنی «دین اسلام» برگشت داده شده، تا سرانجام با استعانت به این ترجمه و برداشت دل به خواه، استدلال کنند که چون اعراب لایق حفظ شریعت اسلام نبوده اند و خداوند هم، طبیعتا به این ناتوانی اشراف داشته، پس پیشاپیش تذکر داده است که آن را، یعنی دین اسلام را، به دیگران، یعنی ایرانیان خواهد سپرد که قدر شریعت الهی را می دانند!

«آن ها کسانی بودند که که ما آن ها را کتاب و فرمان و نبوت عطا کردیم، پس اگر این قوم به آن کافر شوند، ما قومی را که هرگز کافر نشوند (و همیشه از دل و جان مانند علی علیه السلام و شیعیان او ایمان دارند) برگماریم». (قرآن کریم، سوره ی انعام، آیه ی ۸۹، ترجمه ی مهدی الهی قمشه ای) 

و این هم ترجمه ی قمشه ای، که تعارفات را به سویی نهاده و آیه را آشکارا و علنی به استخدام کامل تعلقات مذهبی و قومی خویش درآورده است. آیا گمان نمی برند که این کتاب خداست و آیا این همنوایی وهم انگیز بدون رهبر ارکستر اجرا می شود؟ از دو حال خارج نیست، یا این مدعیان، زبان عرب نمی دانند و از آن ناباب تر، قرآن را به صورت آیه های مجرد می شناسند و به جمع مباحث آن بی توجه اند، که در این صورت چرا به دنبال حرفه ی موجه تر دیگری نمی روند و یا می دانند که به چه کار مشغول اند، که قضاوت در باب آن ها به خداوند محول است، اما در هر دو حال آن تذکر من سر بلند می کند که می گویم کسی در حوزه ی غیر عرب زبان سرزمین ما، متن شریف و متین قرآن را مستقیما نمی فهمد و ملاک مصادر و ملوک و مجتهدین ما، در هزاره سال گذشته، نه غور در کتاب خدا، که قرائت و خوش نویسی و طلا اندازی و تذهیب و تابلو سازی و وادار کردن چند کودک به از برکردن آن بوده و لحظه ای درنگ نکرده اند که اگر دهه هایی می گذرد که در خانواده های معتقد و مسلمان ایران نیز، عرب ستیزی، سنتی جاری است، پس چه گونه جوانان رغبتی به آموزش قرآن نشان خواهند داد، که آن را متنی عربی می شناسند و بیش از همه آن ها را به یاد بی داد دروغینی می اندازد که ظاهرا اعراب مسلمان بر اجداد باستانی او روا داشته اند؟ آن ها بدون پی بردن عمیق به عمق آشوبی که یهودیان، از جمله با توسل به تفسیرها و ترجمه های مغرضانه و هدفمند، به راه انداخته اند و موجب شده اند تا مسئولیت تخریب تمدن شرق میانه در ماجرای پلید پوریم، از گرده ی آن ها برداشته و به دوش عرب مسلمان منتقل شود، و بدون چاره اندیشی برای این باور بدتر از جذام کنونی، که اسلام را مبتکر و مبدع خون ریزی و کتاب سوزی و تخریب تمدن باستانی ایرانیان می گوید و معرفی می کند، بدنه ی معصوم و مومن مردم ایران را واگذاشته اند که محصور و مشغول به زندان اندیشه های باستان ستایانه، که تبلیغ آن شبانه روز از در و دیوار این سرزمین به اصطلاح اسلامی می بارد، قرآن را در زمره ی وسایل سفره ی عقد و عزا و تاقچه ی خانه ی جدید بچینند، آیه های آن را از زبان روضه خوان محله بشنوند، به ترجمه و تفسیرهای هدف دار نیازمند شوند و از آن که  لسان کتاب را مستقیما نمی دانند و نمی فهمند، ارتباط عمده ای با آموزه های اصلی و عمده ی آن نداشته باشند!

«غلبت الروم. فی ادنی الارض و هم من بعد غلبهم سیغلبون. فی بضع سنین... شکست خورد روم. در همین حوالی و پس از شکست دوباره غلبه خواهند کرد. در سال های نزدیک ...». (قرآن سوره ی روم، آیه ی ۲ و ۳)

این متن صریح و روشن قرآن مبین، اشاره ای به شکست کوتاه مدت روم در این منطقه و پیروزی سریع و دوباره ی آن ها دارد. در متن قرآن، چنان که می خوانیم، محل و زمان شکست، چه گونگی غلبه ی دوباره و مشخصات طرف جنگ با رومیان معلوم نیست، اما انبوه تهمت هایی که مفسران و مترجمین، از هزار سال پیش تاکنون، براین آیات مبارک بسته اند، در عین حال که خجالت آور است ما را به نتایجی می رساند، تا واضح و بی تردید، آغاز کنندگان و ادامه دهندگان این گونه افزوده ها بر آیات الهی را، به کمال شناسایی کنیم. 

«قصه ی غلبه ی پارسیان بر روم و غلبه ی رومیان بر پارسیان: آن بود پیش از روزگار پیغامبر ما صلی الله علیه، میان فارس و روم حرب ها و وقایع بسیار بودی. در آن وقت که پیغامبر علیه السلام به مکه دعوی پیغامبری کرد، غلبه ای افتاد پارسیان را بر رومیان سخت، چنان که شام و یمن و جزایر عرب همه از دست رومیان بیرون کردند، و مشرکان خاصه قریش، بدان شادی کردند و بر مسلمانان شماتت کردند که شما می گفتید که نصرت، اهل کتاب را خواهد بود، پدید آمد که پارسیان، نه از اهل کتاب اند و روم اهل کتاب، چه گونه غلبه کردند پارسیان بر روم. ابی خلف جمحی بوبکر را گفت: پدید آمد دروغ یار شما که می گفت غلبه اهل کتاب را خواهد بود. بوبکر گفت: ببینی که زود بود که روم بر پارسیان غلبه کنند یکبارگی. ابی گفت: هرگز این نتواند بود با چنان غلبه که پارسیان بر روم کردند. ابوبکر گفت: تا ببینی. ابی گفت: گرو بندی؟ ابوبکر گفت: بندم. گرو بستند به پنج شتر تا پنج سال که گر تا پنج سال روم را بر فرس غلبه نبود، ابوبکر پنج شتر به ابی بدهد و اگر نه، بستاند. چون ابوبکر گرو ببست بیامد رسول خدا را خبر کرد، رسول گفت: یا ابابکر، «زد فی الخطر و زد فی الاجل». اشتر به هفت رسان و سال هم به هفت رسان. ابوبکر چنان کرد، هفتم سال خبر آمد که رومیان بر پارسیان غلبه گرفتند. ابوبکر به مدینه بود نامه نبشت به پسر خویش به مکه تا اشتر از پسر ابی خلف بستد». (قصص قرآن مجید، تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری، مشهور به سور آبادی، ص۳۱۰)

اینک آن آیات صریح قرآن را، کسی منتسب به یکی از مراکز بزرگ تجمع یهود در ایران، یعنی نیشاپور، که فقط خداوند بر احوال اصلی او مسلط است، در ۱۰۰۰ سال پیش، به صورتی درآورده که می خوانید، با همان شگرد شناخته ی یهودیان که در دروغ خویش خلقی را شریک می کنند و شاهد می گیرند تا جدال با دروغ شان دشوار شود، چنان که نیشاپوری در این جا، بر شکست و فتح رومیان و پارسیان، که جاعلانه در جمع قصص قرآن آورده، با پنج صفحه شرح حوادث و مکالمات، رسول خدا و ابوبکر را هم حاضر و شاهد و با خبر گرفته، تا مغایرت آن با صریح آیه ی کتاب خدا معلوم نباشد! تشریح همین تصورات، صاحب خرد را به دور ریختن این گونه مبطلات وا می دارد. در این قصه ی ساخت نیشاپوری ما، رومیان صاحب کتاب، و پارسیان مشرک قلمداد می شوند! پس دو مدخل نو گشوده شد: نخست این که بپرسیم این رومیان مسیحی، به اوائل قرن هفتم میلادی، در کجا زیست می کرده اند؟ زیرا آن رومیان شناخته و مشهور، تا پایان حیات و هستی خود، لجوجانه و بدون اندک انحراف، بر هلنیسم مقید و پای بند بوده اند! و دیگر که، اگر این نیشاپوری، در نیمه ی قرن پنجم هجری، پارسیان را مشرک و بدون کتاب می شناسد، پس آن زردشتیان پارسی نیک کردار و بنیان گذار پندار و گفتار و رفتار خوش، که کتاب اوستای فرا آسمانی با شش هزار سال قدمت داشته اند، چرا پیامبر و کتاب و دین خود را، به اندیشه ی این مفسر و شبه مورخ در نیشاپور معرفی نکرده اند، که می گویند یکی از سه آتشکده ی بزرگ زمان ساسانیان در آن شهر برپا بوده است؟!!

«غلبه کردند رومیان بر پارسیان. اندر نزدیک ترین زمینی و ایشان از پس آن که غلبه کردند بر ایشان، غلبه کردند بر پارسیان». (محمد جعفر یاحقی، ترجمه ی قرآن، نسخه ی مورخ ۵۵۶ هجری، ص ۴۰۱) 

آن چه در بالا خواندید، تفسیر مفصلی سراپا دروغ و افترا بر قرآن بود در پنج صفحه، از هزار سال و این هم ترجمه ای است کوتاه و باز هم سراپا دروغ و افترا بر قرآن، از ۹۰۰ سال پیش. ترجمه ای که نام و محل زیست و انتساب صاحب آن را نمی دانیم و نگفته اند، که از قبیل یعقوب و داود و سلیمان همدانی و کاشانی و اصفهانی و نیشابوری دیگری بوده است، به احتمال زیاد.

«سیغلبون، از «زهری» است که مشرکین در مکه با مسلین ستیزه کردندی که رومیان اهل کتاب اند، شما نیز خویش را اهل کتاب می دانید، پس همچنان که فارسیان که از اهل کتاب نیستند، بر رومیان از اهل کتاب چیره شدند، ما نیز بر شما غلبه خواهیم یافتن. پس در این باره این آیت فرود آمد.  و عبدالله بن عتبه بن مسعود چنین مرا خبر داد که ابوبکر، پیش از این که قمار تحریم گردد، با بعضی از مشرکین گرو بست بر این که اگر روم تا هفت سال دیگر بر فارس چیره نشد، چیزی بدان مشرک بدهکار باشد و چون پیغمبر بر این داستان آگاه شد، بدو گفت چرا هفت سال تعیین کردی؟ با آن که عدد هرچه کم تر از ده باشد، «بضع» خوانند و سپس چنان افتاد که غلبه فارس بر روم تا نه سال به طول انجامید و به هنگام غزوه ی حدیبیه بود که خداوند روم را بر فارس پیروز گردانید و مسلمین به غلبه ی اهل کتاب شاد و خرسند شدند. و نیز از «عطیه» است که «ابا سعید خدری» را از این داستان پرسیدم گفت ما با مشرکین عرب از در ستیزه در آمدیم و روم با فارس و چون خداوند، پیامبر و مسلمین را بر مشرکین نصرت داد و روم را بر فارس، ما بدین دو پیروزی، که از برای اهل کتاب بر غیر اهل کتاب نصیب گردید، خرسند شدیم». (قرآن کریم، ترجمه و تفسیر محمد کاظم معیری، حاشیه ی تفسیری بر آیات نخستین سوره روم)

میان آن تفسیر سور آبادی و این تفسیر معیری، گرچه ۹۵۰ سال فاصله است، اما به جز اسامی راویان و گرو بندان و مدت زمان شکست رومیان تا غلبه ی مجدد آن ها، تفاوتی پیدا نیست و بدانید که علی رغم جست و جوی بسیار، هنوز تفسیر و ترجمه ای را نیافته ام، که بی اعتنا به آیات اصلی قرآن، گفتار آغازین سوره ی روم را با مخاصمات میان رومیان و پارسیان مخلوط نکرده باشد. زیرا تایید وقوع جنگ های ایران و روم، از زبان قرآن، هر تصوری درباره ی رخ داد پلید پوریم را ابطال و قصه های یهود ساخته ی شاه نامه را ابرام و اثبات می کند!

«در آغاز باید گفت که ترجمه ی قرآن، اصولا کاری غیر ممکن است و هیچ ترجمه ای هرگز قرآن نخواهد بود.  تنها قرآن واقعی، قرآن عربی است، آخرین کتاب آسمانی که از طریق آخرین پیامبر، برای راه نمایی بشر نازل شد... برخی از پیروان قرآن بر این عقیده اند که برای جلوگیری از دخول عقاید شخصی و تعبیر و تفسیر در قرآن و همچنین برای جلوگیری از کم و زیاد نمودن آن، قرآن فقط باید تحت اللفظی ترجمه شود و هر چیز دیگری، از پرانتز گرفته تا نقطه گذاری و علامت سئوال و غیره را اضافه کردن بر قرآن تلقی می کنند. ولی به نظر می رسد ترجمه ی تحت اللفظی به این صورت، از هدف اصلی ترجمه ی قرآن جلوگیری می کند، چون فهم آن را بسیار مشکل می سازد». (حسین علی کوثری، قرآن مجید، همراه با ترجمه و تحشیه ی فارسی، مقدمه).

باید ببینیم چه گونه همان مترجم و حاشیه نویس بر قرآن، که معتقد است «تنها قرآن واقعی، قرآن عربی است»، از افزوده هایی بر ترجمه ی فارسی آن حمایت می کند و آن هدف اصلی قرآن که به اعتقاد ایشان، ترجمه ی تحت اللفظی برآورده نمی سازد، چه مقصدی است و آن فهمی که کوثری قصد انتقال آن را به خواننده دارد، چه محتوایی دارد؟!

«سوره ی روم، آیه ی ۲ تا ۵: اشاره به شکست امپراتوری روم توسط ساسانیان است که حتی به سوریه و فلسطین (سرزمین های نزدیک) نیز دست یافتند. و بالاخره در سال ۶۱۶ میلادی پای تخت روم را محاصره کردند. این آیات حدود ۶۱۶ میلادی، (هفتم قبل از هجرت) نازل شده اند. «در ظرف چند سال: فی بضع سنین» در عربی اشاره به ۳ تا ده سال دارد و درست هفت و یا هشت سال پس از نزول این آیات، همان طور که خداوند متعال فرمود، باز رومیان پیزوز شدند و بالاخره در سال ۶۲۴ به دروازه های امپراتوری ساسانیان حمله بردند». (قرآن مجید، ترجمه ی حسین علی کوثری، حاشیه نویسی بر سوره ی روم، در پایان کتاب).

پس معلوم شد که دفاع کوثری از ضرورت افزودن بر آیات و کلمات قرآن، محتوای اثبات دولت ساسانی را دارد، که به بیان دیگر رد زیرکانه ی رخ داد پلید پوریم حساب می شود! این سیاست مشخصی بوده است، که از آغاز، با محروم کردن حوزه ی شرقی اسلام، از آموزش و گزینش زبان عرب، که به فرصت عمر و خواست خداوند، تفصیل اجرای آن را باز خواهم نوشت، کار انتقال منظور و متن قرآن، به واسطگانی سپرده شد که نه فقط فضا را برای تفسیر نویسی ناسالم بر متن معصوم و فروتنانه و اصیل و صریح قرآن مناسب بیابند، بل با گشودن سرفصل های به ظاهر فاضلانه ای چون منطوق و نص و مؤول و مفهوم و خطاب و مشروط و محصور و منسوخ و ناسخ و غایت و غیره، وانمود کنند که درک و دریافت از قرآن، پیشاپیش نیازمند فرسایش خواهنده در پیشگاه مساند و معاریفی است که کار فهماندن قرآن به خلق الناس به آن ها محول است! آدمی در می ماند که پس این چه فریاد اعجاب و شوقی است که از گلوی یک کارگر و فلاح و خانه دار و دانشگاهی و کاسب کار معمول عرب، بی نشست دو زانو و دراز مدت در محضر علمای قرآن گو، پس از شنیدن آیه ای از زبان قاری قرآنی، بی اختیار جاری می شود؟!! 

اینک زمام انتقال حاصل قرآن، به مخلوق ایرانی مسلمان، به مفسرین و معمرین و مترجمینی واگذار است که نمونه ی کار مطرح ترین آن ها را دیدیم که کاه دانه ای از میان خرمنی از اشتباهات آن ها بود و بقیه نیز سخت در کار تصحیح مخرج «عین» و «غین» در نماز یک کشاورز خاک آلود مشغول نیایش اند، که تلفظ عربی بر او دشوار است و معنی لغات قرآن را با صحیح ترین و غلیظ ترین تلفظ هم نمی داند، و به قدر ارزنی همت ندارند تا در ابتدا معلوم کنیم چه کسانی، چه گونه و از چه زمان و مسیر مانع شدند تا زبان قرآن میان ایرانیان نیز، همانند این همه ملت غیر عرب و مسلمان شده ی جهان جاری شود و نمی خواهند در باب ماجرای «پوریم» یهودیان سخنی به میان اندازیم تا تکلیف یکجا و کلیت یکسره ی آن دروغ ها معلوم شود، که به نام تاریخ و حوادث صدر اسلام، تاریخ و حوادث غزوات و سرایا و دیگر تواریخ و حوادث دوران پیامبر مسالمت و رافت و رحمت، با قصد آلودن بنیان اسلام، به کینه و ستیزه و مقام خواهی و قبیله پرستی و قوم خویش بازی و خون ریزی، نشر داده اند و قرآن سلیم پشتیبان و مصرح هیچ یک نیست و کلام و عددی از آن ها را تایید نمی کند.

اینک اسلام را به ما از زبان و بیان و قول و غمزه ی گروهی ناقل و راوی و محدث و شاعر و فلسفی و سیره نویس و رجال شناس و مغازی شمار و سخن سرا و زبان دان و شیمیست و ساحر و طبیب و مفسر و فرقه باز و مورخ و مغنی و مطرب، منتقل می کنند که چیزی از شخص آن ها نمی دانیم و نوشته های شان را از زمانی می گویند که هنوز جهان عربی اسلام، شکل فرهنگی و حتی سیاسی معینی نداشت، تا زبده صاحب کتابی از میان خراسانی و مصری و مغربی و شامی و کوفی و غیره ظهور کند، و نشانی ندارند و نمی دهند که اسلام را از زبان قرآن بگویند و بشناسانند که ارزنی درصحت و امانت و صداقت آن شبهه نیست و در جای ان شاهدیم که صدها مرکز و محفل فرهنگی و نمایشی و فرهنگ سرا، فیلم احمق فریب «شکوه تخت جمشید» را به پرده می کشاند و همت شبکه عمومی و اول تلویزیون جمهوری اسلامی به تبلیغ تمدن دروغین ایران باستان متوجه و مصروف است، که بدون هیچ فاصله ای ستیز با عرب و اسلام محسوب می شود و کارگاهی دایر کرده اند که از جیب مردم مسلمان و معصوم ایران، شال و رشته ی دراز شعوبیه را می بافند و به محفلی مربوط اند که ذره ای به بنیان شناسی اسلام و ایران توجه ندارد و برای معلوم کردن حد آلودگی در باب تاریخ و حوادث صدر اسلام و حیات پیامبر، کافی است نگاهی به اسناد و ادعاهای سراپا دروغی بیاندازم، که در باب شمشیر کشی های رسول خدا، داد سخن داده و صحنه ساخته اند. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه پانزدهم فروردين 1385 و ساعت 22:30 | 52 نظر
شمشیر 4

اسلام و شمشیر (۴)

در قرآن فصیح و کبیر، چند انحنای عبور نشده ی لفظی وجود دارد که حکمت استقرار آن ها هنوز بر مسلمان و غیر مسلمان آشکار نیست و در راس آن ها حروف مقطعه، همچون «کهیعص»، «ن»، «ص»، «الم»، «یس» و غیره قرار می گیرد که علی رغم انبوه کنجکاوانی که به آن توجه کرده اند و به دنبال گشایش قصد کاربرد آن بوده اند، تاکنون کسی به رمز این غمزه در بیان الهی پی نبرده و ادراک مقصود از نصب این نشانه های منفرد و مرکب از حروف، بر مدخل ۲۹ سوره از قرآن، با وجود انبوهی از گمانه ها، تاکنون میسر نبوده است. بررسی این انحناهای لفظی قرآن، به بحث ما در موضوع «اسلام و شمشیر»، بسیار مدد خواهد رساند.

انحنای دوم، در تعداد نسبتا قابل اعتنایی از کلمات و ترکیبات عربی آمده در قرآن است، که تا امروز معنای محکم آن بر کسی معلوم نیست و غالبا بر این الفاظ، تصورات و تعیین هایی قرار داده اند که نه فقط نزد مترجمین و مفسرین به وحدت نمی رسد، بل و مهم تر این که توضیحات ارائه شده در باب این گونه گزینه ها، موجب و مورد یقین کسی نیست، اما در مقاطعی منجر به انحراف توجه خواننده از اشارات روشن قرآن و یا برداشت نادرست از این یا آن آیه می شود. اگر بخواهم تنها از ساده ترین آن ها مثال آورم، به شماره کثیر است، پس در این جا به چند نمونه بسنده می کنم:

روح القدس: این ترکیب را در تورات نمی یابیم و با انجیل عرضه شده است. مفسرین کتاب مقدس برای آن معنای منفرد نداده اند و بیش تر به چنین شروحی برگزار کرده اند، که نارسا و مبهم است: «روح القدس اقنوم سوم از اقانیم ثلاثه ی الهی است ...». این ترکیب چهار بار در قرآن تکرار شده، که سه بار آن در اشارات به مسیحیت و در زمره ی عطایای الهی به مریم مقدس آمده و یک بار هم در آیه ی ۱۰۲سوره ی نحل به عنوان حامل آیات قرآن معرفی شده، و مترجمین و مفسرین به «جبرئیل» فهم کرده اند که با سه روح القدس پیشین در قرآن و با روح القدس مذکور در انجیل متفاوت می شود. در باب معنای ترکیب «روح القدس»، بیش از این توان برداشت نیست و مفهوم و یا مفاهیم این ترکیب، همچنان نزد خداوند مکتوم است.

طور: این واژه را نام کوهی گرفته اند و حال آن که در قرآن مجید، مجرد «طور» است بدون قید کوه، که معنای لغوی ندارد و منظور الهی از بیان آن پنهان است. اهمیت این لغت در قرآن، از اختصاص سوره ای با نام و آغاز «قسم به طور» تبیین می شود: «و الطور. و کتاب مسطور». مفسرین و مترجمین همه جا تبیین «طور» به عنوان نام کوه را چندان جدی گرفته و کار را چنان تمام شده پنداشته اند، که هرکجا اشاره به کوه نامعینی در قرآن آمده، از جمله در آیه ی ۱۷۱ سوره ی مبارکه ی «اعراف»، در پرانتز های معروف شان، چنان که بخواهند سقط نامی برای کوه را به خداوند یاد آوری کنند، «طور» را به دنبال آن افزوده اند!!! و در مقابل، هر کجا هم به واژه ی مجرد «طور» برخورده اند، با بینش فرضی خود، آن را «کوه طور» معرفی کرده اند!!! اما در واقع امر تاکنون تشخیص معنا و مقصود و اشاره ی روشن خداوند از بیان این لغت در قرآن میسر نبوده و در زمره ی اسرار بیان الهی قرار دارد.

من و سلوی: این ترکیب هم، که سه بار در قرآن و هر سه بار به عنوان اشاره به عنایت مخصوص خداوند در تامین غذای بنی اسراییل، پس از خروج از مصر آمده، بدون معنای لغوی باقی مانده است و مفسرین و مترجمین، چنان که دخالت در بیان قرآن را موجب بزرگ انگاری خویش بگیرند و نخواهند به نافهمی موجود در درک کامل معانی پاره ای از لغات قرآنی گردن نهند، برای این دو واژه، از «بلدرچین» تا «عسل» و «گز انگبین» - همراه داستان هایی شیرین تر از این انتسابات بی بنیان - حدسیاتی آشکارا فضولانه آورده اند. آیا نباید از آن ها بپرسیم که اگر خداوند بیان عسل و یا بلدرچین را در عرضه ی «من و سلوی» اراده فرموده بود، به چه جهت ذکر مستقیم لغات شناخته ی آن را، چنان که در مورد عسل در آیه ی ۱۵ سوره ی محمد می خوانیم، صلاح ندیده است؟ تا نتیجه ی معلوم به دست آید که ما معنای مورد نظر خداوند از این نام گذاری بر آن عنایت ویژه بر قوم یهود، به هنگام سرگردانی را، نمی دانیم. از این دریچه شاید بتوان به این فرض رسید که مائده ی ارسالی خداوند بر آن مردم ناسپاس، چنان که صراحت دارد، هدیه ای رسیده از آسمان بوده است، که طبیعتا نام شناخته شده ی زمینی نداشته و هنوز هم ندارد.

سبعا من المثانی: در توضیح این ترکیب، که به کلی بدون معنا مانده، توجیهات به راستی حیرت آوری موجود است که هیچ کدام جز اطناب و اخلال نیست، جز بر سرگردانی دامن نمی زند و چندان آشفته و نامربوط است، که ذهن جست و جو گر را از دنبال کردن مطلب منصرف می کند. این ترکیب نیز، درست همانند لغت «کوثر»، فقط یک بار در قرآن عظیم آمده است، در آیه ی ۸۷ سوره ی حجر: «و لقد آتیناه سبعا من المثانی و القرآن العظیم»، و در آیه ی اول سوره ی کوثر: «انا اعطیناک الکوثر. فصل لربک و انحر». در مورد نخست، خداوند چنان بخششی را به پیامبر والا مقام یادآوری می کند که همپای قرآن و به وصف آیه ی بعد، از تمام دارایی های دیگر با ارزش تر است و در مورد دوم، به عطیه ی پایین دست تری اشاره است، که با مقیاس سپاس از خداوند و انجام قربانی پاسخ داده می شود. این جا نیز، درست همانند «من و سلوی»، تنها می توان و باید گفت که عطیه و یا عطایای ویژه ی الهی، به پیامبر برگزیده اش، چندان ممتاز و متمایز و نوشناخت و مخصوص بوده است، که به طور طبیعی، زبان معمول و معهود و متعارف و آشنای عرب، به علت نبود پیشینه، برای آن خطاب و وصفی نداشته و نساخته بود.

به همین ترتیب ما هنوز نمی دانیم آتشی که خداوند بر کافران مقرر کرده و در آیه ی ۲۴ سوره ی بقره،  «آتشی با هیزم انسان ها و سنگ ها» توصیف می شود، چه گونه پدیده ای است، منظور خداوند از دمیده شدن در «صور» که در ده آیه ی قرآنی، به اصرار و تعدد و تکرار، وقوع آن قطعی شده را نمی دانیم و با معنی لغوی صور در این اشارات آشنا نیستیم، زیرا علم و آگاهی نسبت به این اوصاف و القاب و ترکیبات تنها نزد خداست و ما را به مقولات و مراتب مرموز آسمانی هدایت می کند که زبان عرب به زمان نزول قرآن، در شناسایی و نام گذاری آن، به سبب فقدان سابقه ی قبلی، عاجز بوده است. در این صورت و بدون تعارف و مجامله و مخفی کاری، باید گفت که هر حدس و حاشیه و پرانتز گذاری بر این کلمات و کنایات، جز پریشان نویسی شخصی و در مواردی دخالت ناموجه در متن و مفهوم قرآن مبارک نیست، زیرا بدون شک بیان الهی در قرآن مبین و فصیح و عظیم، از هدایت معنایی بندگان ناچیزش، در هر صورت و مقیاسی، بی نیاز است.

این ها فقط مثال هایی اندک از مجموعه ای بود که به ما توجه می دهد تا قرآن مجید را جایگاه جلوه گری خویش نگیریم، از حد خود تجاوز نکنیم و اگر از شناسایی مفهوم و معنایی در قرآن عاجزیم، به آن معترف شویم، خود را در جای مدد کار و مصحح فرموده های الهی نپنداریم، با حدسیاتی بی بنیان و بها، دست آویزی برای آشوبگران فراهم نسازیم که از مسیر همین تفسیرات و در امتداد عرب و اسلام ستیزی معمول خود، نزدیک است که قرآن فصیح را هم، صحیفه ای از فارسیان بگویند، چنان که بی شرمانه، ابراهیم ستوده را، زردشت سپتمان شناخته اند!!! 

و بالاخره آخرین انحنای لغوی قرآن، آشکارترین حجت بر صحت مدخل باز هم تازه گشوده ی فوق است و آن، دوازده لغت و ترکیب لغوی در ده سوره ی قرآنی است، که خداوند بلافاصله پس از به کار گیری هر یک از این کلمات و ترکیبات، با قید «و ما ادراک؟» به پیامبر بزرگوار، به بندگان و دریافت کنندگان آیه، علنا و آشکارا تذکر می دهد که در درک معنای آن لغات و ترکیبات عاجز خواهند ماند، چنان که در مواردی، برای ایجاد امکان ادراک بیش تر، به دنبال تذکر «و ما ادراک» توضیح و تفصیل روشن تری برای آن کلمه و یا ترکیب ارائه می شود. نکته ی مکتوم و مهم آن جاست که تمامی این لغات و ترکیبات لغوی را، برای بار نخست، در سوره های کوتاه نازل شده در مکه می یابیم و اگر هر یک از این کلمات و یا ترکیبات، در متن قرآن و در سوره های جدید تر، مکرر شده باشد، دیگر قید «و ما ادراک» را به دنبال ندارد. به گمان من این شیوه مطمئنی است که با از مسیر آن، تقدم و تاخر نزول برخی از سوره ها، با دقت تمام، قابل تعیین است، که غالبا با تشخیص های موجود و کنونی انطباق ندارد و یکسان نیست. پس نخست به بررسی این لغات مشغول شوم: 

الحاقه: تنها مورد کاربرد این واژه را، در ابتدای سوره ای به همین نام می خوانیم: «الحاقه. ما الحاقه. و ما ادراک ما الحاقه. حاقه، حاقه چیست. و از حاقه چه می فهمی؟». سپس سوره از نابودی دو قوم عاد و ثمود در اثر هشت شبانه روز طوفان طولانی و سهمگین، خبر می دهد. آیا شدت و زمان زیاد این طوفان، که پیش از نزول قرآن، عرب تجربه نکرده بود، تا بر آن نامی گذارد، اسباب آن نامیدن ناآشنا و آن تذکر عدم ادراک بندگان شده است؟ خنده دار تر از این نیست که با وجود تاکید قرآن بر عدم آگاهی بندگان نسبت به معنای حاقه، اینک مترجمین و مفسرینی می شناسیم که به نازل کننده ی قرآن یاد آوری کنند که آن ها معنی «حاقه» را، که «واقع شدنی و رخ دادنی» تشخیص داده اند، می دانسته اند!!!

سقر: این واژه را در آیه ی ۲۷ سوره ی «مدثر» می یابیم: « فقال ان هذا الا سحر یوثر. ان هذا الا قول البشر. ساصلیه سقر. و ما ادراک ما سقر. لا تبقی و لا تذر. لواحة للبشر. علیها تسعة عشر. پس گفت این جز جادویی تاثیرگذار و جز سخنی از بشر نیست. به سقر فرستاده خواهد شد. و از سقر چه می فهمی؟ رها نمی کند و باقی نمی گذارد. آدمی را می سوزاند و سیاه می کند. بر او نوزده است». در این جا نیز درست همان مراتب است. از کسانی سخن می رود که قرآن را چیزی جز حاصل قدرت بیان ساحرانه ی یکی از بشر نمی دانند. خداوند به آن ها وعده ی «سقر» می دهد و بلافاصله یادآوری می کند که کسی معنای سقر را نمی داند. و این جا هم همانند «حاقه» شرح عذابی را می آورد، که موحش است و آن را با عدد نوزده مربوط می کند. معلوم است عرب برای این عذاب در زمان نزول قرآن لغت نداشته که خداوند، ضمن تذکر نادانی عمومی نسبت به فهم معنایی کلمه، بر آن عذاب، «سقر» نام نهاده است. اما کسانی از مفسرین و مترجمین، بی توجه به یاد آوری الهی در فقدان اشراف به معنای سقر، آن را دوزخ معنی کرده اند که در قرآن مبین جهنم است. همین مفسرین و مترجمین معلوم نیست چه گونه آن عدد نوزده را هم تعداد نگهبانان دوزخ گرفته اند که آشکارا ایراد فضولی و زیاده گویی در معنای آیات قرآن و القای موذیانه ی نظر شخصی خویش به جای انتشار مودبانه ی آن متن کبیر ارزیابی و شناخته می شود. شیرین کاری دیگر برخی از مترجمین آن جاست که واژه «بشر» در آیه را، «بشره» به معنای چهره گرفته و «صورت های شان را سیاه می کند»، ترجمه کرده اند!!! توجه روشنگر دیگری بیاورم که خداوند همین لغت سقر را در آیه ی ۴۸ سوره ی مبارکه ی «قمر»، اما بدون هیچ توضیح و تذکری تجدید کرده است. از این راه می توانیم لااقل به برداشت این حاصل برسیم که بی تردید سوره ی «قمر» از نظر زمانی، پس از «مدثر» نازل شده است. چنین راه نمایان بی صدا و مطمئنی، در قرآن کریم فراوان اند که با اندکی تامل، چه بس تصحیحات در مسائل مورد مناقشه را به آسانی میسر می کنند، که به امید حمایت الهی پرده هایی از آن را خواهم شکافت.

یوم الفصل: به این ترکیب در آیه ی ۱۴ سوره ی مرسلات بر می خوریم: «لای یوم اجلت. لیوم الفصل. و ما ادراک ما یوم الفصل. ویل یومئذ للمکذبین. تا چه زمان فرصت هست. تا روز فصل. و از روز فصل چه می فهمی؟ در آن روز وای بر تکذیب کنندگان». در این جا نیز خداوند بر موعد اجرای یک عذاب مقرر دیگر، برای منکران و تکذیب کنندگان، با یاد آوری نا آشنایی عمومی نسبت به معنای آن، «روز فصل» نام داده است. این ترکیب را قرآن عظیم، در آیه ی ۲۱ سوره ی صافات، در آیه ی ۴۰ سوره ی دخان و در آیه ی ۱۷سوره ی نباء نیز بر همین عذاب، اما این بار بدون قید «و ما ادراک»، اطلاق کرده است. این نشانه ها به روشنی گواهی می دهد که زمان نزول سوره ی مرسلات، بر سوره های صافات و دخان و نباء، مقدم است و نیز معلوم می کند که این اصرار در تنوع القاب و اسامی در قرآن مجید، بر مدارج و مناسک مختلف رخ دادهای قیامت، بر سبیل تصادف نیست و هر یک را باید فصل و نحوه ی جداگانه ای از رفتار نهایی با گروه های متفاوت منحرفان گرفت. در این جا نیز مفسران و مترجمینی، بر روز فصل، که خداوند ناتوانی در درک معنای آن را به صراحت بیان کرده، روز جدایی حق از باطل، روز داوری و روز واپسین معنا گذارده اند، که هر یک از این معانی در قرآن مبین واژه ی مخصوص خود را صاحب است. آیا این حضرات چه می اندیشند و با چه جراتی بر کلام و پیام خدا ردیه می نویسند، به آن ها فضولانه و فضل فروشانه ورود می کنند و نادانی نسبت به درک معنای این لغات را، که قرآن موکد می کند، با عرضه ی معنایی من در آوردی، منکر می شوند؟!!!  

یوم الدین: به این ترکیب هم در آیه ی ۱۷ سوره ی مبارکه ی انفطار بر می خوریم: «ان الابرار لفی نعیم. و ان الفجار لفی جهیم. یصلونها یوم الدین. و ما هم عنها بغائبین. و ما ادراک ما یوم الدین. ثم ما ادراک ما یوم الدین. یوم لا تملک نفسی لنفس شیئا والامر یومئذ لله. منزهان در نعمت و ناپاکان در جهنم خواهند بود. در روز دین معلوم می شود. و کسی از قلم نمی افتد. و از روز دین چه می فهمی؟ پس، از روز دین چه می فهمی؟روزی که کسی بر چیزی مالکیت ندارد و اختیارات به دست خداست». ترکیب یوم الدین را به فراوانی و درآیات ۴ سوره ی فاتحه، آیه ی ۳۵ سوره ی حجر، آیه ی ۸۲ سوره ی شعراء، آیه ی ۲۰ سوره ی صافات، آیه ی ۷۸ سوره ی «ص»، آیه ی ۱۲ سوره ی ذاریات، آیه ی ۵۶ سوره ی واقعه، آیه ی ۲۶ سوره ی معارج، آیه ی ۴۶ سوره ی مدثر و سرانجام در آیه ی ۱۱ سوره ی مطففین نیز پیدا می کنیم. بدین ترتیب و عقلا باید که زمان نزول سوره ی انفطار را، که قید و آیه ی «و ما ادراک ما یوم الدین» را دارد بر دیگر سوره ها، که این قید را ندارد، مقدم بگیریم که گرچه این امر ترتیب کنونی ادعاها در باب نزول سوره ها را بر هم خواهد زد، اما به زمانی دیگر، اگر خدا بخواهد، خواهم نوشت که منافع این گونه بررسی ها در چیست. اینک و در این جا هم مفسرین و مترجمین بسیاری را می شناسیم که برای روز دین و علی رغم این که خداوند قدیر، اشراف به درک آن را، حتی با تاکیدی دوباره، ممکن ندانسته، معانی بی مایه ی دیگر، از جمله «روز جزا» را آورده اند که بدین ترتیب در فرهنگ نامه ی اینان، معنای لغت دین، «جزا» خواهد شد!!! 

سجین و علیین: با تنها کاربرد این دو لغت، درآیه ی ۷ و آیه ی ۱۸سوره ی مطففین آشنا می شویم: «یوم یقوم الناس لرب العالمین. کلا ان کتاب الفجار لفی سجین. و ما ادراک ما سجین. کتاب مرقوم... کلا ان کتاب الابرار لفی علیین. و ما ادراک ما علیون. کتاب مرقوم. آن روز که مردم در برابر خدای عالمین حاضر شوند. بدان که کرده های فاجرین در سجین ثبت است. و از سجین چه می فهمی؟ نوشته هایی است... چنان که کرده های آزادگان در علیین ثبت است. و از علیون چه می فهمی؟ نوشته هایی است». این توضیح الهی است درباره ی دو گنجینه ی اطلاعات، که کردارها و گفتارهای نیک و بد آدمیان، به صورتی جداگانه، در آن ها دسته بندی، ثبت و مصور است، همان که در اشارات دیگری در قرآن قویم، به «لوح محفوظ» هم تعبیر شده است. بی تردید سجین و علیین و لوح محفوظ نام گذاری الهی بر امکانات و ابزارهایی در عرش است، که اسنادی را برای ارائه در دادگاه قیامت آماده می کند، تا چنان که در آیات قرآن آمده، فاجرین را امکان تحاشی در پیشگاه خداوند نماند:

«الیوم نختم علی افواههم و تکلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما کانوا یکسبون. آن روز به حدسیات خاتمه داده می شود، دست ها به سخن در می آیند و پاها به آن چه کرده اند، شهادت می دهند. (یس، ۶۵). حتی اذا ما جاؤها شهد علیهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما کانوا یعلمون، و به محض رسیدن گوش و چشم و اعضای شان به اعمال شان گواهی خواهند داد. (فصلت، ۲۰)».

و چون مسلم است که ذهن عرب با این لغات به طور طبیعی نا آشنا بوده، پس خداوند به درستی عدم ادراک نسبت به آن ها را یاد آوری می کند. خوش بختانه در این جا خیال بافی مترجمین و مفسرین در معنا تراشی برای سجین و علیین متوقف می ماند و تا آن جا که دیده ام به تذکر خداوند در باره ی نادانی نسبت به مفهوم این واژه ها اجبارا گردن گذارده اند! نکته ی دیگری که در باب و باره ی سوره ی مطففین می توان گفت این که چون در این سوره از ترکیب بدون توضیح «یوم الدین» استفاده شده، پس بی تردید نزول این سوره از سوره ی انفطار جدید تر است، که در آن یوم الدین لغتی ناشناس معرفی می شود.

طارق: تنها مورد کاربرد این لغت منفرد را در ابتدای سوره ای با همین نام می یابیم: «والسماء و الطارق. و ما ادراک ما الطارق. النجم الثاقب. قسم به آسمان و طارق. و از طارق چه می فهمی؟ ستاره ای است درخشنده». در این سوره از عذاب الهی سخنی نیست، چکامه ای بس زیباست در ارتباط میان خلقت انسان، توان بازآفرینی خداوند، اعتبار و اصالت قرآن و در آن آیه ی شگفت انگیز «یوم تبلی السرائر» ضبط است که آدمی را به انتظار قیامت برای عیادت آن یوم مشتاق می کند. با این همه و در حالی که هنوز برای کسی مکان و موقع طارق در فلک پهناور، منطبق با تذکر الهی، معلوم نیست، اما برخی، و نمی دانیم از چه راه، آن را ستاره ی شباینده، (احتمالا برای جلوگیری از اختلاط با ستاره های روز آینده!) یا اختر شبگرد و از این قبیل شناخته اند؟!!

عقبه: تنها مورد کاربرد این کلمه، در آیه ی ۱۱سوره مبارکه ی «بلد» آمده است: «الم نجعل له عینین. و لسانا و شفتین. و هدیناه النجدین. فلا اقتحم العقبه. و ما ادراک ما العقبه. فک رقبه. او اطعام فی یوم ذا مسغبه. یتیما ذا مقربه. او مسکینا ذا متربه. آیا به او دو چشم ندادیم. و زبان و لب. و ننمودیم راه دو وادی را. اما او عقبه را اختیار نکرد. و از عقبه چه می فهمی؟ آزاد کردن بنده ای. یا سیر کردن گرسنگان در زمان قحطی. یا یتیمی در اطراف خویش. یا ناتوانی به خاک افتاده». پناه می برم به خداوند برای این همه متانت و فصاحت و انسانیت، در بیان قرآن. این قصیده ی آسمانی، که سوره ی مبارکه ی بلد نام دارد، به تنهایی بر تمام ادعاهای مندرج در بیانیه ی بی خاصیت حقوق بشر افضل است. سخن از کسی است که لاف مال می زند، بی دریغ دارایی هدر می دهد و گمان نظاره بر اعمال اش را ندارد. قرآن می فرماید: آیا چشم و لب و زبان ندارد و راه درست را نمی داند که با مال اش عقبه ای بر جای نمی گذارد؟ و بدون مکث تذکر می دهد که معنای عقبه بر عموم روشن نیست، و توضیح می آورد که عقبه آثار اقدام به سلسله ای از نیکی ها به دیگران است: آزاد کردن بنده ای، سیرکردن گرسنگان به زمان تنگی، رسیدگی به یتیمان در اطراف خویش و یا دستگیری از مفلوک بر خاک افتاده ای است. آیا این آیه ها به ما نمی گوید که اسلام چه تحول شگرفی در رفتار مردم نجد و مسلمین به آنان پیوسته پدید آورد؟ آیا معلوم نمی کند که بنیان توجه به دیگران را اسلام گذارد، در زمانی که حتی معنای «عقبه» بر کسی از مخاطبین قرآن هم آشکار نبود؟ و البته به جز بر مفسرین و مترجمین، که خلاف تذکر و توضیح خداوند، بر «عقبه» معنای «گردنه» گذارده اند!!!!! به راستی که قضاوتی نمی توان کرد جز این که بگویم آن ها نه با کلیت کلام خداوند، که به طور نسبی با لغت، آن هم در اندازه ی رونق کاسبی خویش آشنایند!!!

لیلة القدر: این ترکیب انحصاری را هم فقط یک بار و در ابتدای سوره ی «قدر» یافته ایم: «انا انزلناه فی لیلة القدر. و ما ادراک ما لیلة القدر. لیلة القدر خیر من الف شهر. تنزل الملائکة و الروح فیها باذن ربهم من کل امر. ما در شب قدر نازل کرده ایم. و از شب قدر چه می فهمی؟ شب قدر به تر از هزار ماه است. که در آن ملائکه و روح با اجازه ی خداوند برای تمام امور فرود می آیند». خداوند با ارائه ی ترکیب «لیلة القدر» به تصویری از مدیریت مسائل زمین، با ارسال مسئولینی که ملائکه و روح خوانده شده اند، در شبی معین سخن می گوید، که به فرمان پروردگار، تا طلوع فجر به امور رسیدگی می کنند. واژه به واژه ی این سوره ی گران قدر، متضمن حاکمیت و نظارت و سلطه ی مطلق الهی بر جزییات امور جهان است. در این بیانات گره هایی نهفته است که هنوز هم برای آدمی فهم مسائل شب قدر ممکن نیست و نمی دانیم چرا فضیلت و قیمت این شب، از هزار ماه، یعنی قریب ۹۰ سال، افزون تر است. ایا این زمان را فاصله ی میان ادوار نزول و حضور مستقیم مامورین الهی بر زمین بدانیم؟ به هر حال مسلم است که مخاطبان قرآن، به زمان پیامبر، از این تصاویر اجرایی در آن شبی که قرآن شب قدر نام می دهد، چیزی ندانند و نفهمند و به همین سبب خداوند بی ادراکی نسبت به مسائل و مراتب این شب را با قید «و ما ادراک» مسجل می کند. تقریبا کافه ی مفسرین و مترجمین در این جا نیز این ترتیبات مقدرانه ی الهی را، معلوم نیست با کدام دلیل، به نزول قرآن در شب قدر مربوط کرده اند؟! آیا قرآنی را که خداوند در طی ۲۳ سال بر پیامبر اعظم، آیه به آیه فرستاده و خود این همه ادعا در باب مراتب و منازل و مقاطع نزول هر آیه و سوره مقرر و مورخ می کنند، چه گونه، تنها به قصد فاضل نمایی، در یک شب فرود می آورند؟

قارعه و هاویه: این دو لغت را نیز در آیه های دوم و دهم سوره ی مبارکه ی قارعه یافته ایم: «القارعه. ما القارعه. و ما ادراک ما القارعه. یوم یکون الناس کالفراش المبثوت. و تکون الجبال کالعهن المنفوش. من ثقلت موازینه. فهو فی عیشة راضیه. و اما من خفت موازینه. فامه هاویه. و ما ادراک ماهیه. نار حامیه. قارعه. قارعه چیست. و از قارعه چه می فهمی؟ روزی است که مردم چون پروانگان پراکنده شوند. و کوه ها به صورت پشم حلاجی شده در آیند. پس آنان که موازنه ی مثبت نشان دهند. پس در عیش و رضایت اند. و آنان که موازنه ی منفی نشان دهند. پس از اصحاب هاویه اند. که از ماهیت آن بی خبری. آتش سوزانی است». این سوره نیز زمان و صورتی از حساب و عقاب را «قارعه» می خواند با این تذکر که کسی معنای قارعه را درک نمی کند و توضیح می دهد که قارعه روزی است که مردم پراکنده و کوه ها چون پشم حلاجی شده اند. از نصیب صالحان که زندگی مومنانه کرده اند می گوید که در آن روز در رضایت و عیش اند و از فاجران که به «هاویه» سپرده می شوند و باز هم همان تذکر که ماهیت «هاویه» بر کسی آشکار نیست و همان توضیح که آتش شعله وری است. مفسرین و مترجمین ما در این سوره شاه کارها بروز داده اند. نخست این که برای «قارعه» ای که خداوند وصفی از حوادث یک روز معین گرفته است، معنایی به صورت «درهم کوب» تراشیده اند!!! و از آن باور نکردنی تر این که برخی از آنان لغت «منفوش» در آیه ی پنجم با معنای حلاجی شده را، «منقوش» خوانده و «رنگین» ترجمه کرده اند. آیا نباید کسی این همه سهل انگاری در فهم قرآن را، حتی از سوی مترجمین و مفسرین، جایی متوقف کند؟! و بالاخره در قرآن مبین، لغت قارعه، اما بدون قید «و ما ادراک» در آیه ی ۳۱ سوره ی «رعد» و نیز در آیه ی ۴ سوره ی «حاقه» تکرار شده و بدین ترتیب معلوم می شود که سوره مبارکه ی «قارعه» از «رعد» و «حاقه» نیز قدیم تر است.

حطمه: کاربرد اختصاصی و نا مکرر این لغت را هم، فقط در آیه ی ۴ سوره ی «همزه» یافته ایم: «یحسب ان ماله اخلده. کلا لینبذن فی الحطمه. و ما ادراک ما الحطمه. نارالله الموقده. التی تطلع فی الافئده. حساب می کرد که مال اش آرامش می آورد. نه، بی تردید در حطمه خواهد بود. و از حطمه چه می فهمی؟ آتشی خدا افروخته است. که در قلوب زبانه می کشد». در تمام این ۱۲ مورد، نوع سئوال قرآن، یعنی «و ما ادراک؟»، به کمال مبین آن است، که در آن زمان، معنای لغت در نظر عرب مکشوف نبوده و هنوز هم نیست. اما در این جا هم، حتی بی توجه به توضیح و تشریح مجدد قرآن، که معنای لغت «حطمه» را آتشی خدا افروخته در دل ها می شناساند، مفسرین و مترجمینی داریم که مایلند «حطمه» را به دل خواه خویش «درهم شکن» معرفی می کنند!!! آیا این ها سوره را تا پایان نمی خوانند؟!!

یادداشت طویلی شد، که مقدمه ای است بر ورود در عنوان اصلی این مدخل، یعنی «اسلام و شمشیر». می خواستم بنویسم و بگویم که کلام خدا مداخله بردار نیست و هیچ کس، در هیچ مرتبه ای، محق و مختار و مجاز نیست که به هیچ صورت و اندازه ای، در متن کبیر قرآن، با تعبیر و تفسیر و نصب پرانتز و تدارک ترجمه های بی اساس، دخالت موضوعی و معنایی کند و موجب هدایت برداشت از آیه های قرآن شود، زیرا به راستی نه تنها تایید و تحکیم صلاح و سلامت این مداخله کنندگان و مضمون این مداخلات، از هیچ مسیری میسر نیست، بل کاربران هر یک از این موارد، احتمالا خود را در اندازه ی دست یار خداوند در تدوین و تنزیل و تفهیم قرآن تصور کرده اند!!! 

قرآن عظیم در صورت و ماهیت، بلیغ، فصیح، صریح و روشن است و باری تعالی برای بیان هدایت ها، نصیحت ها، هشدارها، دعوت ها و وعده های دوزخ و بهشت، چشم به ویراستاری بندگان ناچیز نداشته است، که گمان های شخصی و اشارات بی هویت ناسره را، به مثابه و عنوان مقصد اصلی خداوند، در بیان این و یا آن کلمه و آیه و سوره می گنجانند. همین دخالت های نامربوط، چنان که اکنون با عواقب آن ها مواجهیم، کورش در تاریخ شرق میانه تا سده ی پیش ناشناس را، در جای ذوالقرنین قرآن قرار داده و صدها بهتان و داستان نادرست و بی سند و ناپسند و توطئه آمیز دیگر را، به کتاب خدا وارد کرده، که هنوز صلاح در سکوت نسبی است. والله خیر الماکرین. (ادامه دارد)   

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه دهم فروردين 1385 و ساعت 23:30 | 38 نظر
شمشیر 3

اسلام و شمشیر (۳)

زمان ترک تعارفات فرا رسیده و بر صاحبان خرد فرض است تا شجاعانه، ستیزه ی آشکار با بی هویتی فرهنگی موجود و نبرد با ترتیبات و تنظیمات پوچ و بی پایه ای را، که اینک به باورهای ملی در زمینه هایی متنوع بدل شده، آغاز کنند و بی هراس از این همه مبتلا و مشغول به تکرار و تبلیغ و تلقین مطالبی موهوم درباره ی هویت و هستی و دین و دارایی تاریخی ما، با درک و دریافت عمیق از واقعیاتی، که از هنگام آغشته شدن به معجون جعلیات دانشگاه های کنیسه و کلیسایی غرب، مسخ و مذاب شده، با کوشندگانی همراه شوند که به صورت سپاهیانی منفرد و یا در مجموعه هایی کم شمار، به میدان جنگ با دروغ نویسی های مورخین، باستان شناسان، مراکز ایران شناسی کثیف و کهنه شیادانی عازم اند که صد سال است در فضا و فرصتی بلا منازع، علیه هستی و هویت مردم ما و علیه فرهنگ قرآنی مسلمین، عربده می کشند، دستگاه های رسمی و ملی و تبلیغاتی و رسانه ای کشور را تا هم امروز در اختیار دارند، کف بر لب، علیه این سپاه تازه رزم، با تمام توان به میدان آمده اند و بنا بر رسم و سنت دشمنان حقیقت، در این هجوم جدید و برای ایجاد ارعاب فرهنگی، بی شرمانه فقط بر حجم دروغ پردازی های خود افزوده اند!

مرکز و میدان و مقصد اصلی ستیز این ماموران کلیسا وکنیسه- که هزار سال است از تلاش علیه اسلام و پیامبر بزرگوار وانمانده اند و هرگز همانند صد سال اخیر در یکه تازی بی رقیب موفق نبوده اند- آلوده کردن فرهنگ ملی ما، به این تصور واهی و بی منطق و نامنطبق با واقع و شوونیستی است که گویا ایران از زمان ظهور اسلام به قهقرا می رود، مسلمین عقب مانده اند و به فرمان قرآن، جز ریختن خون در تاریخ آدمی اثری نداشته اند. چنان که هنوز شاهدیم کسان بسیاری آشکارا قوم عرب را، که پیامبر والا مقام از میان شان برخاسته، جاهلانی مطلق و محض می گویند، زبان عرب را، که گزینه ای الهی برای بیان قرآن است، تحقیر می کنند، آموزه های الهی آن کتاب مبین را وام دار نبوغ و نبوت پنهان سلمان فارسی می شمارند و تاسف بزرگ آن جاست که دسته ای از همین ها به قرآن شناسی رو کرده اند تا از طریق ترجمه و تفسیرهای دل خواه و تاویل ها و تحریف های منحرف کننده، مسیر کهنه ی یهودیان را همچنان باز نگه دارند، متن کبیر قرآن را به منویات و منظورهای قوم گرایانه ی خود بیالایند، از جایگاه و در جای خداوند، کتاب سرمدی او را چنان توضیح دهند که خداوند در قرآن پارسیان را بستاید، پیامبر به فارسی سخن بگوید و از این قبیل مضامین آلوده به کفر، که این جا و آن جا فراوان است. تاسف بزرگ تر این که همین سب کنندگان تمدن و توانایی های عرب و اسلام را، لمیده بر کرسی های استادی دانشگاه ها ملاقات می کنیم و طوماری از اسامی آن ها را در دست داریم که کلاس ها را علنا به تریبونی برای ستیزه با اسلام و قرآن تبدیل کرده اند!!! آیا آن ها به نبودن ناظری آگاه بر اعمال خود، در دستگاه فرهنگی این جمهوری، تا این اندازه واقف اند و یقین دارند؟!!

«یهودیان بسیار زیرک تر و مکارتر از این بوده اند که بخواهند در سیمای یهودیگری مبادرت به اجرای نقشه های شوم خود کنند.، از این رو عالم نمایان یهود با درآمدن به کسوت اسلام و جا زدن خود به عنوان مسلمانانی مقدس مآب، به نشر خرافات و ترهات خود در میان مسلمین پرداختند و با حسن ظنی که پاره ای از خلفا و حکام جور به آن ها داشتند، بازار دروغ پردازی های شان روز به روز رونق گرفت، از این فرصت مغتنم نهایت بهره را بردند و داستان های ساختگی خود را به نام تفسیر قرآن در میان مسلمانان پراکنده ساختند. اسراییلیات گسترها به همراهی سایر داستان سرایان و خرافه پردازان درباره ی زندگی پیامبران الهی افسانه های فراوانی ساختند به گونه ای که سرگذشت زندگی انبیای عظام را هاله ای از گزافه گویی ها و دروغ پردازی ها احاطه کرده و همین افسانه های بی اساس در صدر اسلام، میان مسلمین سینه به سینه می گشت، تا این که در قرن دوم هجری که نهضت تفسیر نویسی آغاز شد، همین داستان ها و حکایت های خرافی که میان مردم شیوع یافته بود و به دست افرادی مغرض یا ساده اندیش و بی احتیاط، به صورت حدیث درآمده و به پیامبر اسلام و صحابه ی جلیل القدر رسول خدا همچون علی و ابن عباس و مانند ایشان نسبت داده شده بود، به کتب تفسیری راه یافت و تفاسیر قرآن را مشحون از این خرافات و داستان های موهوم و موهون ساخت که سوگمندانه باید گفت این قبیل مجعولات تا این زمان نیز در میان بسیاری از تفاسیر جای گرفته و گاه از ناحیه ی برخی کج اندیشان تلقی به قبول شده است». (حمید محمد قاسمی، اسراییلیات و تاثیر آن بر داستان های انبیاء در تفاسیر قرآن، ص ۲)

گرچه به نظر می رسد که آقای قاسمی هنوز بر وسعت نفوذ اسراییلیات در فرهنگ عمومی و باورهای کنونی مسلمانان تا آن اندازه مشرف و مسلط نشده اند تا همچون استاد بزرگوار و بی مانند، علامه ی کبیر و شیخ عالی مقام، مرتضی عسکری، «۱۵۰ صحابه ی ساختگی» معرفی کنند و هنوز در این باورند که یهودیان بر مبنای موجودی سینه به سینه ی مسلمانان، در قرن دوم تفسیر قرآن نوشته اند و به این نقطه نرسیده اند که تمام ادعاهای وجود کتاب در جهان اسلام تا پیش از آغاز قرن چهارم یکسره جعل و در زمره ی تلقینات ابن ندیمی است و احتمالا اشراف ندارند که خط عرب تا پایان قرن سوم اقتدار و استحکام و امکان کتاب نویسی را تا آن حد نداشته است که نخستین قرآن های مدون و محکم و به صورت کتاب را تنها از اواخر قرن چهارم هجری سراغ کرده ایم و احتمالا هنوز به این یقین نرسیده اند که هیچ مکتوب پیش از قرن چهارم هجری را نمی توان بدون کارشناسی ناقدانه و بدون ظن جعل، به فهرست فرهنگ اسلامی وارد کرد، اما با این همه، تذکر ایشان در این باب که تفسیر نویسی بر قرآن مبین، تا هم امروز، ملهم و متاثر از موهومات و موهونات یهودیان و در کار پراکندن اباطیل آنان در پیکره ی کتاب عظیم خداوند است، از ظهور باب تازه ای از عقلانیت سخت گیر و دشمن شناسانه در تحقیقات اسلامی خبر می دهد، بابی که با این اشارات چراغ سان علامه ی عسگری به راه مسلمین گرفته و گشوده شده است:

«آن قدر در حدیث و سیره ی پیامبر، دروغ و افسانه های زننده انباشته شده است که با وجود آن ها پی بردن به اسلام صحیح در حد محال و وجود آن احادیث دروغ باعث آن است که اسلام بد آموخته شود». (مرتضی عسکری، ۱۵۰ صحابه ی ساختگی، ص ۲۲)

اینک به تعیین و یقین می توان نادرست بودن بسیاری از داده ها را درباره ی حوادث صدر اسلام به اثبات رساند و از طریق غور در مطالب کتاب هایی که در کار فرقه سازی و تفرقه افکنی میان مسلمین بوده است، معلوم کرد که نه فقط نویسندگان بسیاری از این کتب، یهودیان به سیمای متفکران اسلامی درآمده اند، بل بخش عمده ای از این اسامی و آثار مطلقا هویت تاریخی ندارند و همچون الفهرست ابن ندیم، در اصل و فرع ساخته ای از کارگاه های جدید در مکتب و صنعت جعل، در زیر زمین دانشگاه ها و موزه های کنیسه و کنیسه ای غرب و یا مستقیما در زمره ی سوغات و صنایع دستی اورشلیم اند، مصنوعاتی که تاکنون اصل آن ها به رویت هیچ کس نرسیده است.

«با آن چه از دروغ پردازی و افسانه سازی و انواع تحریف در احادیث سیف دیده ایم، احادیث او در متون اسلامی جای وسیعی برای خود باز نموده، در مدارک به اصطلاح معتبر اسلامی راه یافته و علمای بزرگ افسانه ها و احادیث او را با همه ریزه کاری های اش در کتب خود آورده اند. ما در این فصل برای نمودن این حقیقت تلخ و شگفت انگیز فهرست علمایی را که از سیف حدیث گرفته اند و همچنین فهرست کتب و مدارکی را که احادیث وی در آن ها راه یافته است، می آوریم». (مرتضی عسکری، ۱۵۰ صحابه ی ساختگی، ص ۱۰۰)

فهرستی را که علامه عسکری در ذیل این مقدمه می آورند، برای نقل در این وبلاگ، گرچه بسیار مطول است، اما از آن که ما را با کثرت و جامعیت و جلوه ی عام و وفور جعلیات در فرهنگ اسلامی، تا اندازه ای آشنا می کند و از جبروت نام های کلانی می کاهد که در گمان کسانی از استوانه های تدوین و تبلیغ و تحکیم فرهنگ اسلام اند، آن را به صورت مختصر شده، تنها با ذکر نام مولف و بدون اشاره به سال حیات و یا تالیفات آن ها در این جا می آورم تا کسانی را که به کتاب استاد عسکری دست رسی ندارند به کار آید و آنان که کتاب را می شناسند، شرح مفصل آن را در صفحه ی ۱۰۰ تا ۱۰۴ آن کتاب بیدار ساز خواهند یافت: «البغوی، ابن قانع، ابو علی بن السکن، ابن شاهین، ابن منده، ابونعیم، ابن عبدالبر، عبدالرحمان بن منده، ابن فتحون، ابوموسی، ابن اثیر، الذهبی، ابن حجر، ابوزکریا، ابوالشیخ، حمزة بن یوسف، ابونعیم، ابوبکر خطیب، ابن عساکر، ابن بدران، ابن حزم، سمعانی، مقدسی، ابن اثیر، رازی، ذهبی، ابن حجر، ابن الفقیه، حموی، عبدالرحمان، حمیری، ابومخنف، نصر بن مزاحم، شیخ مفید، ابن خیاط، بلاذری، طبری، ابن اثیر، ابن کثیر، ابن خلدون، سیوطی، ابن کلبی، ابن اعرابی، العسکری، غندجانی، ابونعیم، بلقینی، قلقشندی، اصبهانی، ابن بدرون، ابن منظور، زبیدی، ترمذی، النجیرمی، ابن حجر، متقی هندی، عقیلی، ابن جوزی و سیوطی.

این تقریبا تمامی نام های آشنا در معرفی فرهنگ و تاریخ و ادب اسلامی، تا قرن دهم هجری است که استاد عسکری آن ها را متابعین از جاعلین یهود معرفی می کند. ایشان در عین حال، شاعران ظاهرا بزرگ و نام داری چون مرزبانی، دارقطنی، ابوبکر خطیب، ابن ماکولا، رشاطی و ابن الدباغ را مخلوق ذهن سیف یهودی می شمارد و در پایان با افزودن جمله ی «و هزاران کتاب دیگر از مولفین متقدم و متاخر و مستشرقین و اسلام شناسان غربی» دفتر فرهنگ مجعولات اسلامی را به گونه ای می بندد که ما را موظف و مجاب می کند تا دست از رسم تعصب و تلقین بشوییم، به نو اندیشی حفاظت گرانه از اسلام، پرهیز از مکاشفات مهمل این مکتوبات و توسل مطلق و محض و منفرد به مطمئن و متین ترین سند این تنها دین الهی، یعنی قرآن عالی بیان روی آوریم.

اینک می خواهم بگویم که حتی فهرست استاد عسکری نیز نواقص خود را دارد که به آن خواهم پرداخت و بگویم که عرضه و ارائه کنندگان اطلاعات تاریخی و فرهنگی در آلودن اسلام به جدال و خون ریزی چه گونه استادانه و به گونه ای عمل کرده اند که اینک و در اثر ابتلا به ویروس دروغ سازی یهودیان، کافر کشی عام را، در زمره ی افتخارات مسلمین می انگاریم و بی اعتنا به توصیه های قرآن، گمان داریم که پیامبر خدا و یاران اش، دمی از ایام دعوت را، بی ضربه ی شمشیر برگزار نکرده اند، چنان که از زمان وفات پیامبر رفیع مرتبه نیز، تا پایان فتوحات اسلامی، انتشار اسلام جز با توسل به شمشیر برگزار نشده است!!!

کار این بی اعتنایی جسورانه به آموزه های قرآنی، در روزگار ما، تا آن جا گسترش یافته است که در حکومت اسلامی، آشکارا و با ربحی مضاعف بر نرخ یهودیان، از مسلمین ربا می گیرند، در عین حال که قرآن مبارک شعر گویی و شعر خوانی را پیروی از رسم شیطان می شمارد، لجوجانه حتی کتاب خدا را هم به شعر در می آورند و بی توجه به فرمان الهی که تکلیف می کند، از زمانی معین، پیروان تورات و انجیل را نیز مشرک بشماریم و از آن ها جزیه بگیریم، نه فقط به چند هزار یهودی و مسیحی در مجلس شورای اسلامی کرسی نمایندگی می دهند، بل با نام گذاری زردشتی بر چند هزار گبر دیگر، که در عرش انگلستان و با «تراب» یهودیان ساخته شده اند و دین و پیامبر و کتاب شان قلابی است، برای آن ها با عنوان ایرانیان کهن پیرو راست کرداری در مجلس مسلمین مسند می گذارند تا علاوه بر این همه کاغذ که در طلب کاری از مسلمین سیاه و این همه تبلیغات آزاد ضد اسلام که اعمال می کنند، فرصت استفاده از تریبون قانون گذاری و رسمی کشور را نیز از دست ندهند و اگر بهانه می آورند که در روزگار ما به جای تبعیت از فرامین قرآن، باید که فضای دموکراتیک جهانی را منظور کنیم، آن گاه بپرسید اگر به ازای چند هزار تابع اوستا و تورات و انجیل، در مجلس اسلامی یک کرسی و تریبون قرار می دهید، پس برای میلیون ها مسلمان ساکن آلمان و فرانسه و انگلستان و آمریکا در این دموکراسی که چشم و گوش شما را از قرآن برگردانده است، چند کرسی پارلمانی مقرر است؟!!! و اگر بار دیگر بهانه بگیرند که خداوند در قرآن ما را به رعایت دیگران موظف شمرده، پس پاسخ بخواهید آن گاه که از این همه دستور موکد و مهم قرآنی اعراض می کنید و سر باز می زنید، اگر ریگی به کفش ندارید، چرا فقط رعایت حال یهودیان و گبران را از یاد نمی برید، واجب می شمارید و مشمول رعایت قرآنی قرار می دهید؟!!! (ادامه دارد)

  

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه هشتم فروردين 1385 و ساعت 23:1 | 15 نظر
شمشیر 1 و 2

اسلام و شمشير (۱)!

بيش‌ترين کوشش دشمنان اسلام در کار پيوند دادن انديشه‌ی اسلامی با کارآيی تيغه‌ی شمشير گذشته است. ابزار دست اين دشمنان حيله گر و در موارد بيش‌تری دوستان سهل‌انگار و آسان‌گير، توسل به آيه های «قتال» در قرآن عظيم است که عمدتا در سوره ی بقره ديده می‌شود.

اينک در گمان و بيان بسياری از غيرمسلمانان و نيز مسلمانانی که داستان‌های رسوخ اسلام به‌جهان از مسير شمشيرکشی‌های سرباز مسلمان عرب را پذيرفته اند، اسلام دين خون‌ريزی، مکافات‌دهی، دست بری، گردن زنی، رجم و تخريب جاهلانه‌ی فرهنگ ماقبل خويش شناخته می‌شود! در اين ميان، با حيرت بسيار، ناسيوناليسم عرب در القاء چنين باوری به جهان، از همه حريص تر است. آن ها که در حال حاضر از ظهور تزهای جديد تاريخی برای شرق ميانه هراسان شده اند و مثلا بدون امپراتوری ساسانيان ديگر قادر به تکرار افسانه‌های فتوح قادسيه و جلولاء و نهاوند نيستند و شمشير فرضی‌شان را از کار افتاده می بينند، عليه کتاب‌های تاملی در بنیان تاريخ ايران، در منطقه تبليغ می‌کنند، چنان‌که مراکز دانشگاهی باکو، پايتخت‌آذربايجان، لحظه‌ای از پريشان‌پراکنی درباره‌ی اين‌کتاب‌ها کوتاه نمی‌آيند. در راس‌کشورهای عرب، که ورود جديد به مسايل صدر اسلام را غيرضروری، مجرمانه و اندکی آن‌سوتر کافرانّه می‌بينند، صاحب‌نظران رسمی دولت عربستان سعودی نشسته‌اند. برای من اين موضع‌گيری آن‌ها چندان هم ساده پندارانه، افسانه پرستانه، بی‌دليل و غيرقابل فهم نيست. يک کشور اسلامی که در پرچم رسمی‌اش، شعار اصلی و اعتباری اسلام، يعنی«لااله الاالله، محمد رسول الله» را با تيغه‌ی شمشيری در زير آن زينت می دهد، به خوبی نوع وماهيت نگاه‌اش به‌اسلام را بيان می‌کند وکسی ازميان اين صاحب‌نظران عالی ‌جاه نمی‌پرسد که میان بيان لا اله الا الله با اشاره به شمشير چه سنخیت و تناسبی است؟ آيا همين افزودن تيغه‌ی شمشير بر شعار بنيانی مسلمين، شک رسوخ آن تفکری را برنمی‌انگيزد که قرنی است هدايت‌های اسلام را با‌هراس از شمشير مسلمين درهم می‌آميزد و تبليغ می‌کند؟ ابزاری که امروز با نام تروريسم اسلامی در دست يهوديان می‌گردد و تفکری که به‌کلی ساخته‌ی کرسی‌های تفرقه افکنی و ترس ميان مسلمين و ميان مسلمان و غير‌مسلمان است. و صد البته نبايد فراموش کرد که پرچم دار بزرگ تفکر شيعی، يعنی علی ابن ابی طالب را نيز مالک نوع دو ‌دم همين شمشيرهای ساختگی کرده اند، آن هم در حالی که اثبات وجود ساده‌ترين آلت حرب نيز در صدر اسلام از نظر باستان شناسی ممکن نيست و بار ديگر بگويم که مورخ تنها و تنها بر سند  همزمان با دوره‌ی تاريخی آن اعتبار می‌گذارد و تابع هيچ قول و بيان و روايتی نمی‌شود که غالبا با زمان خويش چند صد سال فاصله دارد.

حقيقت اين که نه فقط در قرآن عظيم، چنان که در اندازه ی امکان بازخواهم گفت، اشاره‌ی مستقيمی به جنگ‌های فراوان نيست، بل آن آيات «قتال» نيز غالبا اندازه‌ی مهربانی و تفاهم و تحمل تاثيرگرفته از سفارشات اکيد قرآن عظيم را معلوم می‌کند و نشان می‌دهد که مراعات ديگران و پرهيز از کين‌توزی و مقابله به‌مثل تا آن جا از سوی پيامبر بزرگوار توصيه و تبليغ می‌شده، که حتی اقدام به دفاع شخصی نيز پيشاپيش نيازمند صدور اجازه و مجوزی از سوی قرآن بوده است.

«آن که قصد فتنه‌گری، قتل و نفی شما را دارد، بکشيد و نفی کنيد، هر‌کجا که باشد، مشروط بر اين که در راه خدا و بدون زياده روی انجام شود، که خداوند زياده روی را نمی پسندد. در کنار مسجدالحرام کسی را نکشيد مگر اين که در همان محل قصد قتل شما را داشته باشند و اگر آن ها حرمت ماه های حرام را نگه نداشته‌اند شما هم نگه نداريد. اين مقابله تا مرحله ای است که آن‌ها از فتنه افروزی دست بدارند، آن‌گاه شما نيز دست بداريد. برای استقرار دين خدا، فقط به آن اندازه مجاز به مقابله ايد که به شما ستم می‌شود. از خدا پروا کنيد و پرهيزکاری را از ياد نبريد. تمام اين مراتب بايد در راه و برای دين خدا باشد، نبايد خود را در معرض مهلکه قرار دهيد و فراموش نکنيد که خداوند نيکوکاران را دوست دارد». (بقره، آيات ۱۹۰ تا۱۹۵ )

چکیده و روح این فرامین فقط به شرایط مقابله به مثل و دفاع از خويش باز می گردد، که با قيد احتياط‌های لازم، و چند اما و اگر، در قرآن عظيم می گذرد. معلوم است عمل به اين دستورات نمی تواند شامل حوادثی شود که در آشفتگی يک جنگ رسمی بزرگ و عمومی می‌گذرد. در جنگ رعايت انصاف ميسر نيست و نمی‌توان ملاحظه کرد و منتظر بود تا دشمن ضربه را وارد کند تا برابر دستورات درخشان اين آيه‌ها به همان ميزان تلافی شود. در جنگ رعايت و پرهیز از زياده روی معنا نمی گيرد و بل‌ مرسوم و واجب است هر‌چه بيش‌تر، حتی اگر خالی هم بر صورت شما ننشانده باشند، دشمن بکشيد. تمام اين آموزه های عالی، با شروط لازم، فقط اجازه‌ی دفاع از خويش به‌هنگام تبليغ دين تا مرحله‌ی قتل فتنه‌گر و متجاوز، حتی در اطراف خانه‌ی خدا و در ماه های حرام را می‌دهد و نمی‌توان اين‌گونه آيات قتال را به جنگ عمومی تعبير کرد. چنين است که در بررسی من هيچ يک از آيه‌های قتال به يک ميدان جنگ رسمی باز نمی‌گردد. اين آيات فقط تکليف فرد را دربرخورد با معاندين و فتنه‌گران معلوم می کند و اجماع و شمول جاری در نبردی همگانی را ندارد.

چنين دستورهايی از‌ ظهور دوران جديدی، که دوران مقابله با متعديان است، خبر می‌دهد. آيه‌ی ۳۹ سوره‌ی حج اجازه‌ی کشتن به کسانی داده است که مورد ستم قرار می‌گيرند و خداوند آنان را به حمايت خود دل‌گرم می‌کند. در آيه‌ی ۱۲ سوره‌ی آل‌عمران يادآوری می‌شود که کافران قريبا به زانو درمی‌آيند و به درک واصل می‌شوند. آيه‌ی ۱۱۱ همان سوره تاکيد می‌کند که مخالفان قادر به عرض اندام زياد نيستند و برای توسل به قتل از سوی مردم پشتيبانی نمی شوند، چنان که در آيه‌ی ۲۲ سوره‌ی فتح از ذلت و ناتوانی کافران در رويارويی با مسلمين خبر می‌دهد و سرانجام آيه‌ی ۱۹۵سوره‌ی آل‌عمران تذکر می‌دهد که خداوند زنان و مردانی را که در راه خدا تارانده شده، آزار کشيده و کشته شده اند به پاداش شايسته خواهد رساند. بدين ترتيب مرتبط‌کردن آيات «قتال» با جنگ رسمی نيازمند بازبينی و باريک‌انديشی بيش‌تری است تا در هر دستور مقاومت فردی، پای شمشيرکشی و جنگ‌های وسيع به‌عرصه‌ی اسلام باز نشده باشد. در‌عين‌حال خداوند در آيات ۸ و ۹ سوره‌ی ممتحنه سفارش می‌کند که بی‌جهت همه را نبايد دشمن فرض کرد و حتی رافت و ملاطفت و دوستی با غيرمومنی که عملا درمقابله با اسلام نکوشيده را سفارش می‌کند و حساب آن‌ها را از دشمنان کافر و مخالفان سياسی و نظامی جدا نگه می‌دارد و اين است نگاه واقعی اسلام به جوامع انسانی و سفارشات مکرر قرآن به رعايت ديگران و اجابت انصاف و بسط مهربانی و همانديشی و پرهيز از جدال و خون‌ريزی، تا آن جا که ممکن باشد.

لغت «جنگ» در قرآن نه «قتال» که «حرب» است و نياز به گفت و گوی ديگری دارد، که به توفيق الهی در پی خواهد آمد. (ادامه دارد).

اسلام و شمشیر (۲)

گرفتاری های جاری زندگی، که وبال گردن همه ی ماست، کار توان فرسای تالیف تک نفره ی بدون یاور، آن هم در زمینه ای چنین بی پیشینه، دشمنی های رنگ رنگ ناجوانمردانه، که به شرح نمی آید، اداره ی دشوار یک مرکز فرهنگی بی رونق و رمق و مورد غضب دستگاه های رسمی، و بسیاری از بی توازنی های روزانه، که حاصل کار شکنی های این و آن است، تا اندازه ای که در محضر قاضی دادگستری و در ساده ترین تظلم متعارف نیز، به عیان می بینی که قصد انتقام کشی و تلافی دارد و همان نام تو او را به قساوت و حق کشی هدایت می کند، و بی عنایتی های بسیار، که پیوسته و مفتخرا حاصل و نصیب مستقیم و مسلم و معتاد سرایندگان نوای نواندیشی بوده است، و نیز ظرافت و حساسیت های بی حد ، که  منزلت ورود به آموزه های قرآنی می طلبد، مرا واداشت تا این بحث و بررسی بسیار روشنگر در موضوع پیراستن اسلام از ابزار شمشیر را به تاخیر اندازم و اینک گرچه هنوز  آمادگی ضرور و مناسب را در دنبال کردن اين مبحث دامنه دار در خود نمی بینم، اما از آن که دو پیامی در طلب ادامه ی مطلب گرفته ام، باری با پوزش از تاخیر به اختصار اجابت می کنم.

گفته شد که در قرآن عظیم، آیات قتال به جنگ و خون ریزی بی منطق و گسترده متوجه نیست و تنها اجازه ی دفاع متقابل است که با تذکراتی سخت گیرانه صادر می شود و مقدم بر همه به تکرار تاکید می شود که این اجازه، مجوز انتقام جویی بی لگام فردی و بهانه ی حساب رسی های شخصی نیست و شرط نخست آن، ضرورت ناگزیر ایجاد امکان دفاع از راه خداست. بدین ترتیب باید به چند واژه ی دیگر بپردازم که می گویند اشاره به جنگ های صدر اسلام  در قرآن متین است: حرب، جهاد و یوم، که همانند «یوم حنین و بدر» و غیره، به معنای  روز جنگ می گیرند. گمان می کنم بررسی هر یک از این لغات در قرآن گفت و گوی مستقل و مفصلی را می طلبد که باریک بینی و باریک اندیشی، ویژگی اصلی آن است و از لغت «حرب» آغاز می کنم.

در کتاب خدا این لغت به فراوانی به کار نرفته است، کم تر از هفت مورد، و هیچ یک نیز قصد بیان یک جنگ جاری را ندارد و عمده ترین آن مواردی است که قرآن پاک در آیه های ۲۷۶ تا ۲۸۱ در ذم ربا می گوید و همین جا فرصت است تا یاد آوری کنم که در قرآن مبارک در موارد اندکی به حرمت رفتار و کردار و یا خوردنی ها و آشامیدنی ها اشاره رفته است و تقریبا در تمام آن ها شروطی برای اسقاط حرمت وجود دارد، الا ربا و شرک: «اگر ربا خوردید، پس چنان است که با خدا و رسول اش جنگ می کنید». در این بیان زبده ی بی گذشت، سایه ای از خشم تامل برانگیز الهی پدیدار است که در تمام قرآن همانند ندارد، به ضرب و زور هیچ تفسیری کم رنگ نمی شود و ناشایست دیگری نیست که سزاوار و در حد این تمثیل آمده باشد. به گمان من حرمت جدی ربا و نهی از مسکرات و دیگر حقه بازی های معمول و جاری جوامع، چون قمار و جایزه پراکنی و غیره، یک مبارزه مستقیم و موکد قرآن با یهودیان و محروم کردن آن ها از امکان تخلیه ی کیسه ی مسلمین به وسیله ی کارگزاران یهود است که از نخست جز ربا خواری و شراب فروشی و بسط بساط سرگرمی های تحمیق و تحقیر کننده، ممر درآمد و جایگاهی نداشته اند و آیا با وجود چنین دستور موکدی در حرمت ربا، که همسان نبرد با خدا و رسول گفته شده، دریافت بهره های کلان را در بانک های زیر کلید حکومت های اسلامی چه گونه توجیه می کنند، آن گاه که پول های کوچکی را هم که مردم معمول خدا ترس، به امید اجابت دعوت قرآن، به صورت قرض الحسنه و بی چشم داشت دراختیار بانک ها می گذارند، با ربحی نجومی، با هزار دنگ و فنگ و منت و رشوه و رفت و آمد، به نیازمندان باز می گردانند، تا سود سالانه ی بانک ها سرسام بیاورد، تولیدگر نیازمند ناگزیر سهم ربح این بانک های اسلامی را بر بهای کالا بیافزاید، کمر مصرف کننده زیر این بار بشکند، تورم از مهار درآید و برای رنگین کردن این بساط، به جرم و نهی دیگری متوسل شوند که مسابقه ی افزایش بی لجام جوایز حساب های قرض الحسنه است!!!! 

باری، جای دیگری نیز که قرآن عظیم به حرب اشاره دارد، در آیه ی ۶۴ سوره ی مائده است، که باز هم سخن از توطئه های یهود و از جمله کوشش آن ها برای جنگ افروزی است که صریح آیه در ناکامی آن ها در شعله ور کردن این آتش می گوید. در آیه ی ۵۵ و ۵۶ سوره ی انفال سخن از پیمان شکنان است، خداوند به پیامبر می گوید که اگر ناگزیر به جنگ با آنان شدی، چنان بر آنان بتاز و تار و مارشان کن که عبرت شود و بی گفت و گو معلوم است که در این جا هم طرح احتمال جنگ است و نه خود جنگ. و سرانجام به آیه ی ۴ از سوره ی محمد می رسیم که در آن دستور یک جنگ بی ترحم جاری است و گرچه در این آیه هم سخن از «اگر» است و نه یک جنگ جاری و یا اجرا شده، اما تصویر مستتر در آن توصیه ی شقاوت در جنگ را القا می کند:

«فاذا لقیتم الذین کفروا فضرب الرقاب حتی اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق فاما منا بعد و اما فداء حتی تضع الحرب اوزارها ذلک و لو یشاء الله لانتصر منهم و لکن لیبلوا بعضکم ببعض والذین قتلوا فی سبیل الله فلن یضل اعمالهم. اگر با کافران رو به رو شدید، گردن های شان را بزنید، و اسیرشان کنید در بندهای محکم، و پس از آن با فدیه و یا منت رها شان کنید تا بارهای شان را فرو گذارند». (محمد، ۴)

در میان ده ها ترجمه ای که اینک از این آیه به دست داریم، گرچه اختلاف های فاحش و مشخص دیده می شود، اما فی الجمله همگی همین برداشت را به بار آورده اند. آیا به راستی آیه ی شریفه قصد بیان همین الگو را دارد و اگر آیه تکلیفی عام است و مقطع و محدوده ندارد، پس آیا ما هنوز اگر با کافران رو به رو شویم وظیفه داریم گردن شان را بزنیم، در بند های محکم اسیرشان کنیم تا فدیه بپردازند و از دارایی های خود بگذرند و آیا هرگز در قرآن فتوای دیگری با چنین مضمونی در برخورد با مخالفان دیده شده است؟ و چرا رقبه و رقاب که در چند موضع دیگر قرآن فصیح به معنای برده و بنده به صورت مفرد و جمع آمده، در این جا ناگهان معنای گردن به خود گرفته است و اگر الرقاب به معنای گردن هاست، چرا در آیه ی ۵ سوره ی مسد «جید» و در آیه ی ۱۳ سوره ی اسرا «عنق» را به معنای گردن گرفته اند؟ پس آشکارا دیده می شود که در این آیه نیز مترجمین، درست همانند آیات قتال، سعی در تخریب وجهه ی قرآن و القای رواج گردن زنی در اسلام را داشته اند و همین جاست که اصرار می کنم مسلمین و  تابعین قرآن باید زبان عرب بیاموزند و بی واسطه با قرآن مربوط شوند و تاکید دارم که اختراع زبان فارسی در قرون اولیه ی اسلامی، نه فقط با قصد ایجاد شکاف میان شرق و غرب جهان اسلام، بل با هدف دور کردن ایرانیان از درک مستقیم مفاهیم قرآنی بوده است.  (دنباله دارد)   

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه هفتم فروردين 1385 و ساعت 16:52 | نظر بدهید
اسدی

یادداشت برای اسدی

آقای اسدی. به تر شد که تردید مرا بدل به یقین و معلوم کردید که در کدام موضع قرار دارید. از نظر من حتی اگر یک یهودی آنوسی و یا غیر آنوسی هم باشید، برای گفت وگو در باب ابهامات موجود تاریخ شرق میانه مناسب تربد. زیرا لااقل می دانید که درباره ی چه صحبت می کنیم، چرا که سخن گفتن با روشن فکر عتیقه و نادانی که از همه چیز بی خبر است، پیوسته برای هرکسی و به خصوص برای من و در چنین مباحث بنیانی، کار دشواری بوده است.

۱. ظهور و طلوع اسلام، در میان قومی که اینک عرب می خوانیم، و به دلایلی چند، به اعماق صحرا گریختگان اندک بقایای مردم بین النهرین، پس از ماجرای پلید پوریم اند که سایه و میراثی از تفکر و تمدن و اخلاق گذشتگان را در دور ترین خطه ی بین النهرین حفظ کرده اند، و جذب نسبتا سریع آن ها به آموزه های قرآن، مجموعا جوینده را بر نکات عمده ای هدایت می کند. نخست این که این بقایا، در آغاز گریز، از نظر شماره بسیار اندک بوده اند که نه فقط رد پای تاریخی ندارند، بل در زمان طلوع اسلام و 1200 سال پس از رخ داد پلید پوریم هم کثرت چندانی نداشته اند. این امر در عین حال به خست جغرافیای نجد نیز مربوط می شود که رشد سریع را ناممکن می کند. پیش تر، از بقایای بین النهرینی هجرت کرده به یونان نیز، در بحث از «اکدمی» نشانه هایی ارائه داده ام. به نظر می رسد بازماندگان بیابان نشین تمدن بین النهرین، با حفظ خاطره ی شقاوت یهودیان، در این مدت دراز، حتی به صرافت بازگشت به کناره های دجله و فرات نیز نیافتاده و در اختفای خویش اصرار داشته اند، زیرا عجیب است که مردمی با آگاهی و استعداد لازم برای درک آموزه های قرآن، در اندیشه ی مهاجرت و تغییر محیط جغرافیایی خویش نبوده باشند که در حوزه ی دور از دست رسی هم قرار نداشته است. این که اندک مردم همین مراکز، بلافاصله پس از کسب پشتیبانی و امنیت اسلامی و قرآنی، که ترویج حقیقت نو بیان را به هر بهایی به آنان تکلیف و ترس کهنه شان را به وعده ی حمایت آسمانی و جایگاه بهشتی برطرف می کرد، از عزلتگاه تاریخی و جغرافیایی خویش بیرون شتافته و به انتقال ایدئولوژی اسلام پرداخته اند، خود حجت محکمی بر قدرت ایمان اسلامی و نیز اثبات دیرینگی خاموش به اسلام گرویدگان نجد است.

در عین حال مسلم است که در این مدت دراز، در حواشی شرقی دریای مدیترانه و در انتهای غربی شبه جزیره، از بقایای سلوکیان و گریختگان از آتن و بومیان پیشینی که مشمول پوریم نشده اند، مراکز تجمعی با میزان معینی از فرهنگ و دانش عمومی حضور داشته اند، که با نمونه ی ابنیه ی ممتاز پترا و هترا در اردن و شام، بیش از همه دارندگان میراث کهن آتن و رم شناخته می شوند. همان مردمی که امروز تمامی آن ها، از لبنان تا سوریه، به احترام اسلام و قرآن، خود را مسلمان و عرب می خوانند. بنا بر این در حاشیه ی غربی بین النهرین، خلاف ایران و بابل و آشور و ایلام، در فاصله ی پوریم تا ظهور پیامبر گرامی، آثاری از تحرک و تجمع و تمدن در میان اقوامی به دست می آید، که نخستین بستر رشد اسلام محسوب می شوند و گسترش بعدی اسلام به مصر و شمال آفریقا و اسپانیا نیز گواه است که اندیشه ی اسلامی در ابتدا به سوی غرب کشیده شده است. دانسته های کنونی ما می گوید که در میان این مراکز تجمع، که بلافاصله مسلمان و بعد ها عرب شده اند، کم ترین یادی از شمشیر کشی و کشتار و تجاوز مسلمین ثبت نشده، آیا عجیب نیست که تمام افسانه های آدم کشی مسلمین به جبهه ی شرقی حرکت اسلام نسبت داده می شود، که تا قرن دوم هجری، هنوز از تجمع لازم برای برپایی و بنیاد گذاری یک شهر و ساخت یک کاسه ی سفالی هم عاجز است؟ سازندگان این گونه افسانه های شمشیر کشی مسلمین، با زیرکی تمام، از فقدان شاهد و سند و حافظه ی تاریخی، برای رد قصه های غریب آنان، سود برده، اسلام را همراه جاری کردن رود خون به شرق خالی از سکنه فرستاده اند!!!؟

بدین ترتیب نخستین تصور شما در این باره که اگر به زمان طلوع اسلام، تمدن بابل و آشور و ایلام و غیره برپا بود، مسلمین نیز مجبور به اجرای پوریم بودند، باطل می شود، زیرا سامیان و آرامیان ساکن در سواحل شرقی مدیترانه و نیز مصریان و آسوریان و مردم شمال آفریقا و اسپانیا چیزی در این باب نگفته و ننوشته اند، که از بیم ضربه ی شمشیر به اسلام گرویده اند و آن چه را در موضوع شمشیر کشی شرقی مسلمین می شنویم، قولی است که نبود شاهدی برای رد و یا قبول، قلابی بودن آن را تایید می کند. 

اینک مورخ از نسل کشی عام یهودیان در رخ داد پلید پوریم، و از پوریم های بزرگ تری که مسیحیان، در کسوت مسیون های مذهبی و پیش تازان صلیب به دست و کشتی توپ دار نشین کلیسا، در آفریقا و آمریکای جنوبی و شمالی و چین و هند مرتکب شده اند، مستندا با خبر است، اما جز جعلیات موجود، از قول برگزیدگان مردمی که حضور تاریخی نداشته اند، تا مورخ و زبان دان و مفسر و محقق معرفی کنند، هنوز قادر نیستیم ریختن خونی ناحق را، در مسیر گسترش اسلام، در هر سو، مسلم بدانیم. 

۲. اشاره ی شماره ی ۳ شما مفهوم و فصیح نبود. اگر به وجود بردگان در جهان اسلام معترضید، پس خود را اسیر مهملات بی پایه ی غربیان و یهودیان کرده اید. اگر در سراسر جهان غرب وحشیانه و موحش ترین نوع برده داری، تنها به کم از دو قرن پیش و آن هم به صورت ظاهری و نه بنیانی، منسوخ شده و ماجرای انتقال بردگان از آفریقا به اروپا و بعدها آمریکا، تا همین اواخر، از فجیع ترین صحنه های حیات و تاریخ آدمی از زمان امپراتوری رم است، پس این انتطار که اسلام در چهارده قرن پیش و به محض حضور، برده داری کهن را ملغی و منسوخ کند، با ملاحظاتی که قبلا بیان کردم، بسی روشن فکرانه است. با این همه شما که می توانید از سوره ی توبه، به غلط، آیه ی فرمان کشتار عمومی استخراج کنید، باید که قرآن را خوانده باشید و بدانید که اصرار قرآن در آزادی بردگان و رعایت حال آنان تا چه پایه جدی و قدرتمند است به گونه ای که به هر بهانه و برای جبران و تلافی کوچک ترین خبط و ندانم کاری، آزاد کردن بردگان را توصیه و مقرر کرده است.

۳. و بگویم که با سعی فراوان هم نتوانستم با منظور شما در نوشته های به شماره ۴ و ۵ مرتبط شوم. شاید که لازم باشد به شرح بیش تری درآورید.

۴. و بالاخره درباره ی توسل شما به آیه ی ۲۹ سوره ی توبه بگویم، که برابر معمول، تک بیت خوانی کرده اید. آن آیه مقدمات و موخراتی بسیار روشنگر دارد و معلوم می کند که مانند غالب موارد، به نیاز و برای تعیین تکلیف در موردی مهم، صادر و نازل شده است. در آیه ی ۲۸ خطاب به مومنین و برای رفع هر شبهه ای بیان می شود که از زمانی معین، یعنی از زمان صدور آیه و نه پیش از آن، که با قبول مدنی بودن سوره، معلوم می شود پس از مباحثات و ارائه ی ادله ی اولیه بوده، مشرکان، از با کتاب و بی کتاب، که به آموزه های الهی تسلیم نیستند نجس و از ورود به مسجد الحرام محروم می شوند و در صورت اصرار بر موضع خویش یا باید مالیات بپردازند و یا با آن ها ستیزه شود. این آیه در عین حال تایید می کند که تا زمان نزول آن، اهل کتاب مشرک شمرده نمی شدند و بر آن ها جزیه مقرر نبوده است. زیرا در آیه ی ۱۰۹سوره ی بقره هم، که می نویسند مدنی است، هنوز دستور مدارا با اهل کتاب مندرج است، چنان که همان جا این تذکر هم داده می شود که فرمان فسخ این مدارا خواهد رسید.

شخصا درباره معنای «قتال» در آیات قرآن، معتقداتی دارم که بخشی از آن را در دو فقره یادداشت «اسلام و شمشیر» ارائه داده ام و به مدد الهی به زودی نیز دنباله ی آن را عرضه خواهم کرد تا معلوم شود که معنای «قتال» در همه جای قرآن عظیم «مبارزه» است و نه کشتار. زیرا اگر منظور از قتال، چنان که شما از سر ساده انگاری تصور می کنید، اجرای دشمن کشی از قماش پوریم بود، با دریافت مالیات منسوخ و منتفی نمی شد!!! کافی است به آیات بعدی نیز نگاهی بیاندازید تا حجت، اگر تاثیری در شما بگذارد، کامل شود. قرآن عظیم در آیات ۳۰ و ۳۱ همان سوره، در توضیح ضرورت نجس و مشرک و معارض وحدانیت خدا شمردن یهودیان و نصاری می فرماید که: آن یهودی که «ُعزیر» و آن نصرانی که «مسیح» را پسر خدا می داند و دانسته حق را زیر پا می گذارد، با کافر بر خدا تفاوتی ندارد و خدا آن ها را مستوجب هلاک دانسته و باز هم توضیح می دهد که آن ها تصورات کشیش و خاخام و رابی ها را مبنی بر عیالوار بودن خدا، بر دستور یکتا پرستی کتاب های شان مقدم گرفته و برای خدا شریک قرار داده اند، پس مشرک و مشمول عذاب الهی اند. پیش تر و در همین یادداشت هم تذکر دادم که فقط «الله»، خدای مسلمین است که یکتا و «لم یلد و لم یولد» است و با این اشاره و نص صریح قرآن معلوم می شود که تنها مسلمین به وحدانیت خدا معتقدند و صاحبان تورات و انجیل مشرک شمرده می شوند، که وعده ی الهی در مجازات آنان، نابودی است.

۵. و بالاخره اشاره هفتم شما هم بدون فاصله با بحث بالا مرتبط می شود. با این تفاوت که بررسی مورخ درباره ی حوادث تاریخی، با دیدگاه مومن در آن باره متفاوت است. مورخ هنگامی که از نظامیگری داود و سلیمان و نتایج و تبعات آن در منطقه سخن می گوید به حقانیت و بی حقی اطراف مسئله توجهی ندارد و نباید داشته باشد. او از موتورهای حرکت تاریخ در شرق میانه و به عواملی که در کندی، تسریع و یا حتی توقف روند تاریخ دخالت داشته، می گوید. با این همه توجه کنید که از نظر قرآن عظیم دستوراتی که به انبیا و رسولان و پیامبران ابلاغ شده، همیشه با حاصل اجرایی آن همخوان نبوده، که با نمونه ی آن در بحث بالا آشنا شدیم. این که خداوند داود و سلیمان و حتی موسی و عیسی را به عنوان رسولان خویش انتخاب کرده باشد، دلیلی بر این نیست که آن ها در اجرای ماموریت خود، منطبق با فرموده های الهی، موفق بوده اند، زیرا پیروان آن ها از پذیرش یکتایی خدا اعراض کرده اند. به همین دلیل از زبان قرآن عظیم، من جمله در آیات ۸۸ و ۸۹ و ۹۰ سوره ی انعام، به صراحت درباره ی عزل و رفع رسالت و ماموریت از انبیاء و در موارد متعدد، از تذکر و حتی پرخاش به پیامبر گرامی، از جمله در آیه ی ۱۲۰ سوره ی بقره، می شنویم. به گمان من با توجه به صراحت بیان اندک خشمگینانه ی الهی، در آیات ۳۰ و ۳۱ سوره ی توبه و از زمان صدور و نزول این آیه ها، کنیسه و کلیسا نه فقط کم ترین تفاوتی با بت خانه های چین و ژاپن و هند و آسیای جنوب شرقی و خاور دور ندارند، بل با سکوتی که واتیکان در ۴۰۰ سال گذشته نسبت به تجاوزات جهانی غرب نشان داده، باید گفت که مسیحیت و یهودیت کنونی، در آموزه های اخلاقی و انسانی و رعایت حقوق دیگران، به مراتب از بودیسم و جنیسم و کنفوسیوسیسم عقب مانده ترند و اگر ما مسلمانانی پیرو احکام قرآن باشیم، از آن روی که هنوز یهودیان و مسیحبان عزیر و مسیح را فرزند خدا می دانند، باید آنان را کافر بشماریم و از آن گروه شان که تحت حمایت کشورهای اسلامی زندگی می کنند، جزیه بگیریم.

در مجموع آقای اسدی، چنان که سیر تاریخ و تمدن گواهی می دهد، رسول مکرم اسلام موفق ترین و مومن ترین گزیده ی الهی در ابلاغ فرمان رافت و رعایت بوده و به همین سبب قرآن کریم، وجود مبارک او را خاتم الانبیاء خوانده است، چنان که پیروان او، یعنی مسلمانان، سرسخت ترین و اصیل ترین معتقدان به وحدانیت الهی، و خلاف یهود و نصاری، آیه به آیه، تابع کامل فرموده های خداوند در قرآن عظیم اند. 

 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه سوم فروردين 1385 و ساعت 18:13 | 29 نظر
عید نو

 

دوستان و دشمنان !

 

بی اعتنا به ماه و فصل،

و سنت و مراسم، 

طبیعت فرهنگ آدمی،

با جوانه ی اندیشه ای نو،

به آنی بهار می شود.

 

بهار رسیده است!

افکار را، از افسانه های کهنه ی باستان پرستانه،

این ابزار یهودیان برای ایجاد جدایی،

خانه تکانی کنیم،

به نوگزینی گمان و گمانه ها،

در سرشت و سرنوشت مردم ممتاز شرق میانه بپردازیم

کنده ی پوسیده ی باستان ستایی را،

که راه بند اتحاد ملی و منطقه ای و

طلب کار میراث دروغین از مسلمین است،

از پیش پای دانش تاریخ برداریم 

و به ساقه ی بالنده ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران»،

نور و نم برسانیم.

 

در جای این شادمانی ها،

که مقارن و همزمان با جشن پوریم،

فراهم کرده اند،

عزای امحاء کامل اجدادمان را،

در آن قتل عام پلید بگیریم

و اجازه ندهیم خون آن همه خردمند،

در توطئه ی سکوت و نیز صحنه آرایی آیینی و تاریخی 

یهود ساخته ی به ظاهر ملی، یکسره لوث شود.

 

شکوه شرق میانه ی کهن پیش از پوریم،

و وام آدمی به سعی ساکنان آن،

در نوگشایی دشوار جاده ی تمدن را باز گوییم

و بیان کنیم که آن مردم ممتاز،

 در شبیخون کین توزانه و کامل پوریم،

یکسره کشتار شدند.

 

و از باز آفرینی سلیم اسلام،

 پس از آن نسل کشی تمام،

همه جا، به کفایت و تکرار، روایت کنیم....

 

عید برملا شدن جنایات پوریم

و نوسازی بهارانه ی فرهنگ و هویت ملی،

بر دشمنان جعل و دروغ، مبارک باد! 

 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه يکم فروردين 1385 و ساعت 5:30 | 22 نظر