پنجشنبه,۲۹
شهریور ۱۳۸۶
آزاد
تبریز-
ژنتیک از آن
حوزه های علم
است که همه
درباره آن
شنیده اند
ولی کمتر
درباره آن
میدانند.
دکتر مازیار
اشرفیان از
جمله
دانشمندان
این حوزه به
شمار میاید
که تحقیقاتش
درباره هویت
ژنتیک اقوام
خاورمیانه
منحصر به فرد
است. آنچه دکر
اشرفیان
درباره آن
گرم مطالعه و
تحقیق در
دانشگاه
پورت مورث
انگلستان
است ریشه های
قومیتی و
نژادی مردم
خاورمیانه
بویژه ایران
است که به
گفته او به
رغم اختلاط
های نژادی در
طول قرن های
متمادی
همچنان
دارای یک
هویت ژنتیکی
است. دکتر
اشرفیان
میگوید قادر
است با
آزمایش چند
قطره خون شما
مشخص کند که
اجدادتان از
کجا آمده اند.
از دکتر
اشرفیان
درباره
مبنای علمی
بحث آریائی
بودن
ایرانیان
سوال شد. او
گفت تحقیقات
او نشان داده
که آریائی ها
هر جند یک
هویت ژنتیک
خاصی دارند
اما بیشتر از
10-15 درصد
ایرانیان را
شامل نمی شود.
هویت ژنتیکی
ایرانیان به
گفته او به
بومیان
کشاورزی بر
میگردد که
پیش از
مهاجرت
آریائی ها در
ایران زندگی
میکردند. ولی
این بدان
معنا نیست که
هویت ژنتیکی
ایرانیان از
هویت ژنتیک
اعراب یا
دیگر ملل
منطقه قابل
تشخیص نباشد.
شماری از
شنوندگان
درباره دلیل
تفاوتهای
فردی افراد
از لحاظ
ژنتیکی سوال
کردند و
اینکه
دانستن این
موضوع تا چه
حد میتواند
دانشمندان
را در
شناسائی کد
ژنتیک برخی
بیماری ها و
درمان آن
یاری رساند
bbc
بنام
خدا
پرویز
زارع شاهمرسی
*این
مقاله در
شمارة اول
مجلة Azerturk
international
در خرداد 1385
به چاپ رسیده
است.
چکیده:
تلاش برای
تأسیس دولت
مدرن در
ایران به
زمان رضاشاه
باز می گرد.
تحکیم پایه
های ملی و
تبیین مؤلفه
هایی هویت
ایرانی در
این زمان
موضوع برنامه
های حکومتی
بود. انجام
چنین کاری
مستلزم وجود
مدلی عملی
بود که وجود
آلمان مقتدر
در آن زمان
توجه
روشنفکران و
دولتمردان
ایرانی را به
خود جلب کرد.
سیاست
یکپارچه سازی
قومی و زبانی
طبعاً یکی از
جنبه های ای
برنامه بود.
آذربایجان
بدیل همرز
بودن با
ترکیه و
جمهوری تازه
تأسیس
آذربایجان و
همچنین بدلیل
زبانی متفاوت
با زبان
فارسی در
مرکز توجهات
قرار گرفت.
سیاست دولت
رضاشاه در
آذربایجان
مبتنی بر
تمرکز زدایی
آذربایجا و
کاستن از
میزان
همبستگی قومی
و زبانی در
این منطقه
بود. این
سیاست بر
پایه های
اقتصادی،
سیاس و
فرهنگی
مختلفی
استوار بود.
از نظر
اقتصادی
مبانی محکم
تولیدی و
اقتصادی
آذربایجان
تضعیف گردید
و در مرحلة
فرهنگی
اقدامات
گسترده ای
برای تضعیق
ارتباطات
تاریخی میان
زبان ترکی و
زبان رایج
مردم در
آذربایجان
صورت گرفت.
در
آغاز
زمامداری رضا
شاه
آذربايجان
وضع برجستهای
داشت. بخش
عمدهی غلّهی
مصرفی کشور
در آذربايجان
توليد میشد.
به خاطر بارش
کافی، محصول
بهاره و
پاييزهی
گندم بسيار
بالا بود تا
آن جا که
آذربايجان را
سيلوی ايران
ناميدهاند.
وقتی
آذربايجان با
خشکسالی رو
به رو میشد،
تمامی ايران
با مشکل
مواجه میشدند.
بزرگترين
طبقهی متوسط
کشور از نظر
تعداد و درصد
در آذربايجان
بود. نسبت
مستقيم ميان
وسعت طبقهی
متوسط و قدرت
و قوت
ناسيوناليسم
موجب شده بود
که آذربايجان
نقش بسزايي
در پيدايي
ناسيوناليسم
در ايران
داشته باشد.
عليرغم
برخی تحرکات
عوامل
استعمار، در
آذربايجان
هيچ خواست
جمعی برای
جدا شدن از
ايران وجود
نداشت. شيخ
محمد خيابانی
که جنبش
سياسی را در
آذربايجان بر
عليه حاکمان
تهران (که
قرارداد
ننگين 1919 را با
انگلستان
بسته بودند)
بر پا کرده
بود، با
جدايي
آذربايجان از
ايران و يا
حتی انضمام
آن به ترکيه
مخالفت ورزيد.
او ميرزا
کوچک خان
جنگلی را به
دليل اتحادش
با بلشويکها
مورد انتقاد
قرار داد. در
قيام لاهوتی
نيز
آذربايجان از
تهران جدا شد
ولی شوری در
مردم
برانگيخته
نشد و لاهوتی
به شوروی
گريخت.
حتی
فعالان
آذربايجانی
که در قفقاز
بودند و
طبيعتاً به
دليل دوری از
حوزهی
اقتدار
ايران، آزادی
عمل بيشتری
داشتند، به
مسألهی
جدايي روی
خوشی نشان
نمیدادند.
دموکراتهای
ايرانی در
باکو نشريهای
با نام «آذربايجان
جزء لاينفک
ايران» منتشر
کردند.
حتی کسانی
چون سيد جعفر
پيشهوری که
علائق ديرينهای
در مسألهی
زبان داشت،
در مقالهای
با نام «بشارت
به آزادی
خواهان
ولايات و
کليشههای
بزرگ» در
شمارهی 57
روزنامهی
حقيقت 20
فروردين 1301/ 10
آوريل 1922 در
تهران نوشت:
«...
آذربايجانی
ايرانی است،
او تجزيه نمیخواهد،
او را با
تهمتی که
خودش تنفر
دارد، نکشيد.»
اگر
چه
آذربايجانیها
تمايلی به
جدايي از
ايران
نداشتند ولی
اين به معنای
آن نبود که
آنان
مطالباتی را
از مرکز
ندارند.
پيشه وری در
مقالهای تحت
عنوان «حکومت
مرکزی و
اختيارات
محلی» شمارهی
92 روزنامهی
حقيقت 13 خرداد
1301/ 3 ژوئن 1922 تأکيد
میکند که:
«ما
در ايران اين
گونه اسارتهای
ملی را قائل
نيستيم... اين
را نمیتوان
انکار کرد که
حکومت مرکزی
تاکنون توجه
تامی به
ولايات معطوف
نداشته و آنها
را از خود
راضی نکرده و
اين که آنها
تاکنون به
فکر تجزيه
نيفتادهاند،
همان احساسات
ايرانيت بوده
است و اما با
اين اصول
اداره ممکن
نبود از مردم
جلوگيری شود.
ما کار
نداريم که در
ابتدا چگونه
بوده، شايد
آذربايجانیها
از جنس مغولها
هستند يا
خراسانیها
از نسل عرب
يا گيلانیها
از ملت ديگر
يا کردها از
نسل مدی بودهاند.
اينها را
امروز مدرک
قرار دادن
ديوانگی است.»
سيدحسن
تقیزاده
نمايندهی
تبريز در
مجلس اول
مشروطه، چنين
مینويسد:
«...
و نيز دولت
بايد نسبت به
اهالی
آذربايجان
ولو ناز کنند
و زياده روی و
تندی نمايند
روی محبت
زياد نشان
بدهد و
مأمورين
آذربايجانی
الاصل وطن
پرست به
ادارات آن جا
مأمور کند که
هم ايرانی
واقعی بود. و
هم با زبان
خود اهل محل
با آنها حرف
بزنند و
نصيحت کنند و
مردم
آذربايجان يک
اختلاف و
مباينت دارند
که جدايي
زبان فارسی
از ترکی است،
لکن صدرشته
اتحاد ديگر
دارند که يکی
از آنها
مذهب تشيع و
ديگری عادات
مشترک و
معارف مشترک (کولتور)
و مراودات و
غيره است... ولی
وقتی که کلمهی
جواب معمولی
تمام ايران
را تبديل به
کلمهی پاسخ
کرديم، به
دست خود يک
رشته اتصال و
الفت را
بريديم و
ديگر اهل
تبريز زبان
شما را از آن
چه هم که کمتر
میفهمند و
خودمان را
دوستی از
برادران
تبريزی
مسلمان و
شيعه دور
کردهايم و
اگر
امشاسپندان
را به جای
ملائکه
اختيار کنيد
و کلمهی
ترکی الاصل «قشون»
و «ساخلو» را
برای اين که
ترکی «منحوس و
منفور» است با
اين که مفهوم
عامه زبانان
است دور
انداخته کلمه
جعلی و بیمعنای
ارتش و
پادگان را که
نه اهل
آذربايجان میفهمند
و نه اهل
گلپايگان به
جای آنها
بگذاريد اين
مباعدت و
انفصال و
بيگانگی را
شدت دادهايد
و به اين
داداش بيگ
قفقاز کمک
کردهايد که
دائماً میگويد
ما را با اين
فارسها چه
قرابتی است.»
بدين
گونه تعارض
ميان عدهای
ايرانگرا در
تهران با
مطبوعات باکو
و ترکيه آغاز
شد. پان
ترکيستها در
عثمانی سخت
در تب و تاب
بودند. در
جريان سالهای
جنگ جهانی
اول مأموران
ترک به همراه
مأموران
آلمانی به
رياست دکتر
ورنر اتوفون
هنتيگ با شدت
به جذب حمايت
مردان ترک
تبار آسيای
مرکزی مشغول
بودند.
در 1915 و 1916 هزاران
جزوهی پان
ترکی و پان
اسلامی در
افعانستان،
روسيه و
ترکستان چين
توزيع شد. در
اين مرحله
مقامات شوروی
به پان
ترکيسم به
عنوان خطری
بالقوه مینگريستند.
در 1921 دهمين
کنگرهی حزب
کمونيست
شوروی پان
ترکيسم و پان
اسلاميسم را
به عنوان
جريانهای
انحرافی که
در پی
ناسيوناليسم
دموکراتيک
بورژوازی
هستند، محکوم
کرد. در اين
زمان پان
ترکيسم از
طرف عثمانی
تبليغ میشد
و حکومتی که
توسط حزب
مساوات
طرفدار
عثمانی در
جمهوری
آذربايجان در
1918 ايجاد شده
بود، در 1920 توسط
بلشويکها از
ميان رفت. با
اينحال پان
ترکيستها
لحن تبليغات
خود را
تهاجمیتر
کردند.
در
سال 1923 مجلهی
ترکی «ينی
مجموعه»
گزارشی در
بارهی
کنفرانس
مربوط به
آذربايجان
چاپ کرد که
توسط «تورک
اوجاغی» در
استانبول
تشکيل شده
بود. روشنی
بيگ پان
ترکيست معروف
در ضمن
کنفرانس
مزبور، دولت
ايرن را به
خاطر شقاوت و
روشهای
مستبدانه
نسبت به
آذربايجانیهای
ساکن ايران
محکوم کرده و
همهی
آذربايجانیها
را به اتحاد
با جمهوری
جديد ترکيه
فرا خواند.
مجلهی
ايرانشهر در
تهران به
سرعت واکنش
نشان داد. اين
مجله در
پاسخ، مقالهای
به قلم يوزف
مارکوارت
ايرانشناس
معروف آلمانی
راجع به
روابط تاريخی
موجود بين
آذربايجان و
بقيهی ايران
چاپ کرد. در
پايان مقاله
نيز شعری از
عارف قزوینی
در مذمت زبان
ترکی درج شد:
زبان
ترکی از برای
قفا کشيدن
است
نسيم صبح دم
برخيز
صلاح
پای اين زبان
ز مملکت
بريدن است
بگو به مردم
تبريز
دو
اسبه با زبان
فارسی از ارس
پريدن است
که نيست
خلوت زرتشت
جای صحبت
چنگيز
تقی
ارانی در
مقالهای در
ايران شهر در
سال 1303/1924 چنين مینويسد:
«امروز
قلب هر
آذربايجانی
در محبت
ايران میتپد.
در انقلاب
مشروطيت
ايران
فداکاریهای
آذربايجان بر
همه کس واضح و
آشکار است. پس
در اين مسأله
چون
آذربايجان سر
ايران بوده و
هست بايد
افراد خير
انديش ايرانی
فداکاری
نموده، برای
از ميان
برداشتن زبان
ترکی و رايج
کردن زبان
فارسی (که از
آغاز تا چند
قرن پيش زبان
مردم
آذربايجان
بود) بکوشند و
خود جوانان
آذربايجانی
بايد
جانفشانی
کرده متعهد
شوند تا میتوانند
به زبان ترکی
تکلم نکنند.»
ارانی
هم چنين در
مقالهی «آذربايجان
يا يک مسألهی
حياتی و
مماتی ايران»
به مشکل ترک
زبان
آذربايجان
پرداخته و
ادعای ترک
نژاد بودن آنها
را باطل
دانست. با
آغاز سلطنت
رضا شاه،
آذربايجان در
وضعيت مشکلی
قرار گرفت.
حکومت جديد
از دو ابزار
اقتصادی و
فرهنگی برای
تحت فشار
قرار دادن
آذربايجان
بهره برد. به
جرأت میتوان
گفت که
آذربايجان در
دورهی 16 سالهی
سلطنت رضاشاه
چنان در فشار
و تنگنا بود
که کمتر
نظيری برای
آن میتوان
يافت.
از نظر
اقتصادی،
سياست رضاشاه
در متمرکز
کردن امور
بازرگانی در
تهران به
موقعيت
تجاری تبريز
لطمه زد.
آذربايجان
پيشگامی خود
را در تجارت و
تبريز اهميت
ويژهاش را
از دست داد.
عناصر فعال و
حياتی آن به
تهران رفتند.
در اين زمان
مازندران که
زادگاه
رضاشاه بود،
در اولويت
صنعتی شدن
قرار گرفت.
اصفهان و
مازندران به
صورت مراکز
صنايع نساجی
در آمدند.
تهران نيز
قلب صنايع
سنگين تبديل
شد. از سال 1310 تا 1320
از 20 کارخانهی
جديدی که در 4
شهر
آذربايجان (تبريز-
اروميه-
مياندوآب و
مراغه) برپا
شد. تنها دو
کارخانه از
سرمايه گذاری
مستقيم دولت
برخوردار بود.
در حالی که در
همين مدت در
ايالات مرکزی
و شمالی
کشور، دولت
برای 20
کارخانه از 132
کارخانه
تأسيس شده،
سرمايه گذاری
کرده بود.
آذربايجان
که مرکز غلهی
ايران بود،
گرفتار کمبود
غله شد چرا که
گندم
آذربايجان به
تهران
فرستاده میشد
و در زمستان 1319
آذربايجان
بدون آذوقه
بود. شهر
تبريز از سال 1308
دو مرتبه
مورد هجوم
سيل واقع شد و
طبق تأييد
وزارت کشور 30
ميليون ريال
به مردم
خسارت وارد
شد. دولت
شاهنشاهی
برای ساختن
راه مخصوص
آبعلی و آمل
که صرفاً
تفريحی بود، 500
ميليون ريال
خرج کرد و اين
در حالی بود
که مدت 8 سال
تمام، پلهای
وسط شهر
تبريز خراب
بودند و
زمستانها که
آب رودخانه
بالا میآمد،
عبور و مرور
مشکل میشد و
عملاً شهر
تبريز به دو
بخش تقسيم میشد.
اين در حالی
بود که برای
شهرهای کوچک
مشهد سر و
آمل، پلهای
معلق آهنی از
اروپا آورده
بودند.
شورویها
نيز بر وخامت
اوضاع
افزودند. آنها
داد و ستد با
آن سوی ارس را
محدود کردند.
در دههی 1300 به
تدريج مقامات
شوروی به
صورت ادواری
از داد و ستد
با ايران
کاستند و از
اين حيث به
صادر کننده،
وارد کننده،
توليد کننده
و عمده فروش
خسارت عظيمی
وارد ساختند.
از
نظر فرهنگی
برنامههای
دولت رضاشاه
در جهت يکسان
سازی فرهنگی
اعمال میشد.
تحصيل در
مدارس به
زبان فارسی
بود. معلمان
موظف بودند
که به زبان
فارسی تدريس
کنند. محسنی
رئيس فرهنگ
آذربايجان میگفت:
«هر کس که ترکی
حرف میزند،
افسار الاغ
بر او بزنيد و
او را به آخور
ببنديد.» ذوقی
که بعد از او
رئيس شد،
صندوق جريمهی
ترکی حرف زدن
در دبستانها
گذاشته بود.
آموزش به
زبانهای
محلی و
انتشار کتاب
و روزنامه به
زبان غير
فارسی ممنوع
شد.
اگر
چه از ديرباز
رسم بر آن بود
که رجال
استخواندار و
متين برای
حکومت
آذربايجان
انتخاب شود،
استانداران
منصوب رضاشاه
در آذربايجان
افرادی مغرض
و کم سواد
بودند.
مستوفی
استاندار
آذربايجان
شرقی میگفت: «آذربايجانیها
ترکند! يونجه
خورده مشروطه
گرفتهاند
حالا نيز کاه
میخورند
ايران را
آباد میسازند!»
مستوفی که
هرگز از
توهين به
مردم
آذربايجان و
زبان ترکی
باز نمیايستاد
در جوابيهای
که بر مقالهی
سلطان زاده
تبريزی نوشته
چنين میگويد:
«...
بلی من... هيچ
وقت اجازه
نمیدادم که
روضه خوان در
مجالس ختم،
ترکی بخواند
و در سخنرانیهای
خود میگفتم
شما که اولاد
واقعی داريوش
و کامبيز
هستيد چرا به
زبان
افراسياب و
چنگيز حرف میزند؟
و از اين
بيانات هم جز
ايجاد حس
وحدت ملی و
جلوگيری از
ترک مآبی و
کوتاه کردن
موضوع اقليت
ترک زبان در
نزد خارجیها
که به عقيدهی
من بزرگترين
توهين به
اهالی
آذربايجان
است و
نويسندهی
مقاله اسم آن
را هم دردی!
گذاشته است
نوشتهام و
زبان فارسی
را که زبان
نوشتن و
تدريس و زبان
رسمی و عمومی
است ترويج
کردهام.»
همراه
با فشارهای
اقتصادی و
فرهنگی که در
دورهی
رضاشاه بر
آذربايجان
وارد میشد،
يک حرکت ديگر
نيز در تهران
آغاز شد که به
ظاهر موضوعی
تحقيقی و
علمی بود ولی
در باطن
انگيزههای
بالاي سياسی
و دولتی در پس
خود داشت. بیترديد
سياستهای
رضاشاه از
بستر فکری
ناشی میشد.
اين بستر
فکری را
کسانی چون
محمدعلی
فروغی، دکتر
محمود افشار
يزدی، علی
اصغر حکمت و ...
آماده میکردند،
هر کدام از
اين افراد
گوشهای از
کار را
گرفتند. جمعی
به برگزاری
هزارهی
فردوسی
پرداختند.
فرهنگستان
ايران تأسيس
شد. بدين
ترتيب زمينه
فراهم بود تا
هر چه در داخل
ايران رنگ
غير آريايي
دارد، در
دستگاه
پيشنهادی اين
افراد
استحاله شده
و آرياييزه
شود.
در
اين ميان
آذربايجان
جايگاه خاصی
داشت. به
پيشنها
محمدعلی
فروغی
کميسيون
جغرافيا
وابسته به
فرهنگستان
ايران تأسيس
شد. وظيفهی
اين کميسيون «تبديل
اسامی بيگانه
اماکن ايرانی
به فارسی» بود.
در
ترمينولوژی
فرهنگستان
تمامی زبانهای
ملل کشور به
جز فارسی
اجنبی شمرده
شدهاند.
رياست اين
نهاد بر عهدهی
فروغی و وثوق
الدوله بود.
در يکی از
اسناد
کميسيون آمده
بود که: «اگر با
اين اسامی
جغرافيايي
کلماتی مانند
چای، سو،
بولاق و نامهای
مشابه آن
باشند اين
اسامی بيگانه
مشخص و به
فارسی تغيير
داده شوند.»
بدين ترتيب
نامهای
روستاها و
حتی شهرها
دستخوش تغيير
شد. تغييری که
هيچ دليل
منطقی نداشت
و اگر چه نام
جديد هرگز در
ميان مردم
مصطلح نشد
ولی هم چنان
در اسناد
رسمی به کار
میرود. اين
در حالی بود
که نامهای
مجعول هيچ
محمل تاريخی
نداشتند.
اقدام
ديگر تغيير و
تقسيم قلمرو
آذربايجان
بود. دکتر
افشار که در
آلمان تحصيل
کرده و
همواره مانند
بسياری از
روشنفکران
ايرانی آن
زمان، مدل
آلمان را میستود،
در مجلهی
آيندهی که
خود تأسيس
کرده بود،
مقالاتی در
مدح آلمان مینگاشت.
دکتر افشار
نسبت به
آذربايجان
حساسيت ويژهای
داشت.
در جهان بينی
دکتر افشار
خطراتی که
استقلال و
تماميت ارضی
ايران را
تهديد میکردند
عبارتند از:
1.
خطر
سفيد (روسيه) 2.
خطر آبی (انگلستان)
3. خطر سبز (عربها)
4. خطر سياه (جهل
و استبداد
داخلی) 5. خطر
زرد «و آن خطری
است که از
جانب ترکهای
عثمانی و
تاتارهای
شمال غرب
وحدت ملی
ايران را
تهديد میکند.»
او در مقالهای
در اسفند 1306 اين
گونه توضيح
میدهد: «خطر
زرد تهديدی
موقتی نيست
بلکه يک قسم
خطر ملی و
دائمی برای
کليه ملل و
اقوام ايرانی
نژاد (ايرانیها،
افغانیها،
کردها، تاتها
و تاجيکها)
است.» او برای
رفع اين مشکل
پيشنهاداتی
نيز داشت که
در مقالهی «ناسيوناليسم
و وحدت ايران»
در بهار 1305 در
مجلهی آينده
ارايه کرده
است. او
پيشنهاد میکند
که سخن گفتن
به زبان ترکی
ممنوع شود،
بخشی از ترک
زبانان به
نقاط فارسی
زبان ايران
کوچ داده
شوند، نام
آذربايجان به
فراموشی
سپرده شود و
در تقسيمات
کشوری نيز
حدود اين
منطقه تغيير
يابد.
دکتر افشار
در اين راستا
کمی بيشتر
رفته و برای
نخستين بار
اسم پان
ايرانيسم را
به ميان آورد.
ايشان در
مجلهی آينده
چنين توضيح
داد:
«...
من از لفظ پان
ايرانيسم
مفهوم يا
مقصد سياسی
بدان سان که
ترکها از
لفظ پان
تورانيسم يا
پان تورکيسم
دارند،
استنباط نمیکنم.
پان ايرانيسم
در نظر من
بايد «ايدهآل»
يا هدف مشترک
تمام ساکنان
قلمرو فارسی
زبان آسيا
باشد و
منظوری جز
حفظ زبان و
ادبيات مشترک
اين سرزمينها
نداشته باشد.
منظور من از
پان ايرانيسم
اين است که
ملل و اقوامی
که به زبان
فارسی سخن میگويند،
يا میگفتهاند،
و کاخ بزرگ
ادبيات فارسی
را به کمک و
مشارکت هم
ديگر
برفراشتهاند،
از هم
پراکنده و
نسبت به هم
بيگانه
نباشند بلکه
دست به دست هم
داده و اين
بنای بزرگ
تاريخ را
عظيمتر و
زيباتر و
سربلندتر
بسازند.»
برای
منکوب کردن
زبان ترکی در
آذربايجان،
آن قسمت از
کار که به
ادارات و
سازمانهای
دولتی مربوط
میشد، در
حال انجام
بود ولی
قسمتی ديگر
از کار به
صورت نظريه
پردازی و کار
پژوهشی به
وسيلهی
نويسندگان با
جهت گيری خاص
پی گرفته شد.
هدف هر دو
جريان اين
بود که زبان
ترکی در
آذربايجان هم
در شکل و هم در
ماهيت خدشه
دار شود. در
قسمت ماهيت
دو هدف وجود
داشت يکی اين
که زمان ورود
زبان ترکی به
آذربايجان
بايد با
استفاده از
مدارک تاريخی
به جلو کشيده
شود و ديگر
اين که بر اين
نکته تأکيد
شود که زبان
ترکی اصولاً
خاصيت لازم
برای دارا
بودن عنوان
زبان را
ندارد و قابل
مقايسه با
زمان فارسی
نيست.
کسی
که گام مهمی
در خصوص
پژوهش دربارهی
موقعیت زبان
ترکی در
آذربایجان
برداشت، سيد
احمد کسروی
تبریزی (1324-1269
خورشیدی) بود.
کسروی که
متولد و بزرگ
شدهی تبريز
بود، با
نوشتن کتابهای
تاريخی مانند
«تاريخ هجده
سالهی
آذربايجان»، «تاريخ
پانصد سالهی
خوزستان» و «تاريخ
مشروطه ايران»
نشان داده
بود که در
پژوهش تاريخی
دستی چابک
دارد. ترديدی
نيست که کتابهای
تاريخی
کسروی، خدمتی
سترگ به
پژوهش گذشتهی
اين کشور است.
او با کوشش
وصف ناپذير
به خلق آثاری
پرداخت که هر
کدام در
زمينهی خود
يک مرجع است.
کسروی
به عنوان يک
آذربايجانی
تهران نشين،
تمايلات
ايرانگرایی و
عرب ستيزی
داشت. در آن
هنگام که آتش
مباحثات و
تبليغات پان
ترکيستی از
روسيه و به
ويژه عثمانی
گرم بود،
کسروی نسبت
به مسأله
علاقمند شد.
او رسالهی «آذری
يا زبان
باستان
آذربايگان»
را نوشت. اين
رساله با
استفاده از
رسالهی
انرجانی چنين
عنوان کرد که
زبان ترکی در
آذربايجان
عارضی بوده و
پيش از آن
مردم
آذربايجان به
زبان آذری
سخن میگفتند
و ديگر اين که
زبان آذری در
زمان صفويه
نيز مورد
استفاده بود
و لاجرم زبان
ترکی بعد از
صفويه رايج
شده است.
اين
رساله نشان
سلطنتی
انگليس را
کسب کرد.
نويسندگان
بعدی اين
رساله را شرح
و بسط دادند و
حتی نتايج
جديدتری نيز
گرفتند. اگر
چه رسالهی
روحی «در بيان
اصطلاحات و
عبارات جماعت
اناث و اعيان
و اجلاف مردم
تبريز» بود،
نتايج زير از
آن گرفته شد:
1.
«ظهور
اسلام به بعد
تا قرن 11 هجری
نيز زبان
عموم مردم
آذربايجان
مانند دوران
باستان هم
چنان آذری
پهلوی بود.»
2.
«دليل
بسيار قوی و
شاهدی بسيار
صادق است که
در زمان مؤلف
قرن 11 هجری
هنوز مردم
تبريز عموماً
به زبان آذری (فارسی)
سخن میگفتند.»
3.
اين
رساله در
بارهی عادات
مردم تبريز
در پايان قرن
دهم (و نيمهی
اول قرن
يازدهم) هجری
و در بارهی
لهجهای از
زبان پهلوی
است که هنوز
در آن موقع در
آن شهر زبان
عمومی مردم
بوده است.»
4.
«از
رسالهی روحی
انارجانی
پيداست که تا
قرن يازدهم
مردم
آذربايجان
گويش آذری
سخن میگفتند.»
5.
«در
دورهی
صفويان- چنان
که از اخبار و
اسناد تاريخی
معلوم است- در
قرن 11 هجری
يعنی تا آخر
دورهی شاه
عباس کبير
زبان آذری (فارسی)
هم چنان در
ميان مردم
آذربايجان
رايج و معمول
بود. چنان که
حتی در تبريز
هنوز به
شهادت رسالهی
روحی
انارجانی
تأليف همان
عصر (قرن 11 هجری)
به همين زبان
يعنی آذری
پهلوی يا
فارسی سخن میگفتند.»
نتايج
عجيبی که از
رسالهی «آذری
يا زبان
باستان
آذربايگان»
گرفته شد،
منجر به
تصميمهای
ناروا گرديد
که قابل قبول
نيستند ولی
به هر حال اين
موفقيت بزرگی
بود که تاريخ
حضور زبان
ترکی در
آذربايجان،
از سدهی
پنجم به سدهی
يازدهم کشيده
شود.
پس از آن نيز
عدهای عبارت
«دويست- سيصد
سال پيش» را
برای زمان
ورود زبان
ترکی به
آذربايجان
استفاده
کردند. از طرف
ديگر تحريفهايي
نيز صورت
گرفت. کسروی
میگويد:
«از
عهد مغول تا
آخر تيموريان
(يا ظهور
صفويان) چند
شاعر ترک در
خراسان پيدا
شد اما هيچ
شاعر ترکی در
آذربايجان
پيدا نشد.»
مسألهی
ديگر که توسط
کسروی عنوان
شد و باز مورد
استفادهی
خاصی قرار
گرفت، اين
بود که ميراث
ادبی مکتوب
زبان ترکی در
آذربايجان
انکار گرديد.
کسروی ادعا
میکرد که «اگر
هم شعری در
آذربايجان
گفته شده است
نه اثری ادبی
است بلکه از
روی هوس پديد
آمده است.» اين
ادعا به
روشنی نشان
از آگاهی
بسيار اندک
کسروی از
ادبيات است.
بهترين دليل
برای اين
مطلب ذکر نام
دو شاعر بزرگ
آذربايجان
است که هر دو
با کسروی
معاصر بودهاند.
ميرزا علی
اکبر صابر (1911-1862)
که اشعار او
تأثير بسزايي
در حوادث
انقلاب
مشروطه داشته
و بیترديد
کسروی از آن
مطلع بود.
معجز شبستری
(1934-1873) که اشعار
روشنگر او در
مبارزه با
جهل معروف
است.
احمد
کسروی در
مقالهی «ما و
همسايگانمان»
کتاب «آذری
زبانان
باستان
آذربايگان»
را کتابی
دانشی و نه
سياسی دانست
ولی خود در
مقالهی «شيشههای
سياست» نوشت: «مردم
يک کشور تا يک
دل و يک زبان
نباشند نمیتوان
آيندهی
درخشانی برای
آنان اميدوار
بود.» او تعداد
زبانهای
رايج در
ايران را نيز
مانعی بر سر
راه يکپارچگی
میدانست. در
مقالهی «يک
توده را چنان
که راه بايد
راهنمايان هم
بايد» نوشت «نژادهای
کوچکی که در
ايران میزيند
هر يک برای
خود تاريخ
ديگری دارند
و تاريخ هر
يکی که به
جوانان خود
ياد میدهند
پر از دشمنی
با ايران میباشد.»
کسروی
با محمود
افشار افت و
خيز داشت و
مقالههايش
در مجلهی
آينده چاپ میشد.
هر دوی آنها
وحدت ملی
ايرانيان را
آرزوی خود
معرفی میکردند
و نکات
مشترکی بين
عقايد آنان
ديده میشد.
با اين تفاوت
که کسروی
علاوه بر
زبان، بر
نزديکی
انديشه و فکر
نيز تکيه میکرد.
او در مقالهی
«اسلام و
ايران» در
مجلهی پيمان
(که خود منتشر
میکرد)
شماره 1 بهمن 1311
نوشت:
«...
سرچشمهی اين
فرو افتادگی
دردناک چيست؟...
آری ريشهی
پيشرفت
نيافتگی
ايران و شايد
بيشتر
کشورهای خاور
پراکندگی در
ميان تودههاست...
برای ايران
اين سرزمين
کهن امروز
بيم ناکترين
آسيب آن
پراکندگی
انديشهها میباشد.»
به
زودی قسمت
دوم کار آغاز
شد. تحقير
زبان ترکی و
تحبیب زبان
فارسی. عنوان
شد که تکلّم
مردم
آذربايجان به
ترکی تنها از
روی عادت است
و اين کار
پايه و اساس
چندانی ندارد.
ديگر اين که
ترکی، زبان
مردم بیسواد
و کم سواد است.
نهايت اين که
زبان ترکی که
زبانی عارضی،
تحميلی،
ميهمان و
زبان
خونريزان و
غارتگران
است، لکهی
ننگی به
دامان مردم
آذربايجان
محسوب میشود
که آنان بايد
با اظهار
ندامت از سخن
گفتن بدان
خودداری کنند
و به دامان
بهشتی زبان
فارسی باز
گردند. ادعا
شد که: «فرهنگ
ايرانی با
روح عرفانی
مينویاش،
موهبتی است
الهی که در
زبان فارسی
به وديعه
گذاشته شده
است.»
سرانجام
با الهام از
همين
ناسيوناليسم
افراطی بود
که در بهمن 1316
دستور تأسيس
سازمانی به
نام «سازمان
پرورش افکار»
از طرف رضا
شاه داده شد
که وظيفهی
آن راهنمايي
و ارشاد نسل
جوان برای
خدمت به ميهن
بود. اين
سازمان به
پيروی از
نمونهی
ماشينهای
تبليغاتی
ايتاليا و
آلمان تشکيل
شده بود. اين
وظيفه را در
ايران کسانی
چون محمدعلی
فروغی و علی
اصغر حکمت بر
عهده داشته و
بر فرهنگ و
زبان فارسی
به صورت
افراطی تأکيد
میکردند.
در
اين زمان نيز
پان ترکيسم
اگر چه
رهبران بلند
پايهای چون
انور پاشا و
ضياء گوگ آلپ
را از دست داد
ولی همچنان
يک از عناصر
دولت ترکيه
بود. در سال 1930
رشيد صفوت
کتاب «ردپای
ترک گرايي و
پان ترکيسم»
را منتشر کرد.
او در اين
کتاب اعلام
کرد که
خواستار هيچ
بخشی از
ايران نيست
اما بايد
برای نجات
ترکهای آن
جا دست به يک
اقدام فوری
زد. برخی
آذربايجانيان
نيز هنوز در
جهت پان
ترکيسم
فعاليت میکردند.
اگر چه
آتاترک کمی
جلوی شدت پان
ترکيسم را
گرفت ولی پس
از مرگ او در 1938
و آغاز جنگ
جهانی دوم
اين فعاليت
شدت گرفت. در 1940
احمد جعفر
اوغلو کتاب «آذربايجان»
را منتشر
کرده و
خواستار
استقلال
جمهوری
آذربايجان شد.
در سال 1942 صنعان
آذر (نام
مستعار م.
صادق اران)
کتاب «به نام
ترکهای
ايران» را
انتشار داد
او که يک
تبريزی بود،
مدعی شد که از
جانب 5 ميليون
ترک ايران
سخن میگويد.
وی به آزار
ترکها به
ويژه سرکوب
زبان و فرهنگ
ترکی حمله
کرد و سعی
نمود افکار
عمومی در
ترکيه را به
حمايت از
آنان
برانگيزد.
طولی نکشيد
که در شهريور 1320
نيروهای
متفقين به
ايران حمله
کرد و رضاشاه
را از سلطنت
بر کنار
کردند.

نوشته شده در
شنبه
1386/07/07ساعت 5:57
توسط پرویز
زارع شاهمرسی
http://shahmarasi.blogfa.com/
www.turkiran.com
آریایی,
واژه ای موهوم,
نژادی ساختگی,
سیاستی
استعماری!!
(واحید
قاراباغلی)
vahidqarabagli@gmail.com
اشاره
:
یکی
از بزرگترین
علل مرگ و
بدبختی در
جهان عصرما,
پدیده ای بنام
نژاد پرستی یا
راسیالیزم
بوده که با
آنکه مردم به
عواقب شوم آن
آگاهند هنوز
از میان نرفته
و یکی از مسایل
حیاتی زمان ما
را تشکیل می
دهد. در این
نوشته این
پدیده را از
اواخر قرن
نوزده بررسی
کرده و همچنین
به
ناسیونالیسم
افراطی پارسی
آریایی که
هدیه غربیان
به رضاخان بود
می پردازیم...
ناسیونالیسم
و نژاد گرایی:
با
آغاز موج
فتوحات
استعماری
اروپاییان در
قرن 19 میلادی
مسئله نژاد
گرایی وسیله
ای برای توجیه
تسلط و
استثمار بود.
در واقعه قصد
اصلی نژاد
گرایان تلقین
و اثبات این
مسئله بود و
است که "نژادهای
بشری دارای
استعدادها و
توانایی های
ذهنی و
اجتماعی
گوناگون و
نابرابری
هستند. برخی از
نژادها از نظر
زیستی ضعیف تر
از سایر
نژادها می
باشند و
توانایی
تشکیل و حفظ
جوامع متمدن و
متجدد را در
سطح عالی
ندارند,
و تنها
نژادهای
برترند که
توانایی و
لیاقت حکومت
کردن را در جهت
خیر و صلاح
عمومی و
پیشبرد تمدن
را دارند.
نژادهای ضعیف
تر از انجام
این کار
عاجزند."
غربی
ها با لباس
علمی پوشاندن
به این نظریه
واهی این
امکان را برای
استعمارگران
فراهم کردند
تا اقدامات
وحشیانه خود
در قتل و غارت
مردم
مستعمرات را
توجیه نمایند.
هدف
از این کار
استعمار
فرهنگی,
اولا" : متزلزل
کردن هویت ملت
های مستعمرات
بود تا
بتوانند
براساس سلب
هویت,
غارت و چپاول و
سایر برنامه
های استعماری
خود را آسانتر
انجام دهند.
استعمارگران
با استفاده از
دیالوگ سوردل,
که می گوید «
بچه زمانی که
از سوی مادرش
رانده و تحقیر
می شود,
برای فرار از
وضعیت موجود
به خود مادر
پناه می برد».
به تحریف و
تحقیر و نابود
کردن فرهنگ,
زبان,
آداب و رسوم و
تاریخ,
در یک کلام
موجودیت
مردمان
مستعمرات را
ضمن تلاش برای
بی ریشه و بی
هویت کردن(خالی
شدن از فرهنگ
خود) آنها که
منجر به از خود
بیگانگی و یا
الینه شدن می
گردید می
پرداختند.آنها
فرهنگ و ارزش
های منحط خود
را بر مردم
مستعمرات
تحمیل می
کردند و می
کنند تا تسلط
به آنان آسان
گردد. نظریه "
نژاد موهوم
آریایی" نیز
اقدامی در این
راستا می باشد.
ریشه
های نظریه
واهی و افسانه
ای نژاد
آریایی:
نژاد
آریایی,
نژادی صرفا"
افسانه ای است
که بیشتر برای
توجیه یک تسلط
یا استثمار به
کار رفته است.
تمام این کوشش
دلخراش در
ابتدا یک تلاش
هویت سازانه
از سوی
دانشگاه های
اروپا بود.آنها
تلاش می کردند
تا دیرینه خود
را به مرکزی
غنی تر و متمدن
تر وصل کنند,
از آنجاکه
مشرق زمین به
واقع هم "
گهواره تمدن"
و هم مهد اخلاق
و سازش و فرهنگ
بوده است,
تئوری
پردازان
نژادی درغرب
به منظور
تدارک پیشینه
درخشان برای
خویش ناگزیر
چشم به شرق به
ویژه سرزمین
وسیع و غنی (هندوستان)
دوختند.
نخستین
بار زبان
شناسی به نام "
سر ویلیام
جونز انگلیسی"
به سال 1786,
زبان های
سانسکریت,
لاتین و
یونانی را از
یک ریشه دانست,
اما آن ریشه را
مفقود شده
نامید,
و عنوان
آریایی را به
این زبانها
داد.
بنابراین
تحقیقات بعدی
زبانشناسان
از قبیل
فردریک شلگل,
تامس یانگ,
راسموس راسک,
یوهان دولونگ,
ماکس مولر و...با
توجه به اینکه
تئوری های
نژاد پرستانه
رایج زمانشان
بود کوشیدند
تا نشان دهند
که میان
زبانهای
آسیایی و
بیشتر
زبانهایی که
در اروپا به آن
تکلم می شود
تشابه لغوی
موجود است و
برای
نامگذاری این
گروه زبانی,
به آنها عنوان
خانواده
زبانهای"
آریایی یا هند
و اروپایی یا
هند و ژرمنی "
دادند.
تاسیتیوس
در کتاب خود
بنام De
Germania
که در اواخر
قرن اول نوشته,
صفات مشترکی
برای قبایل
ژرمن قایل شده
که دو هزار سال
بعد نژاد
پرستان به
آنها اشاره
کرده اند. مولر
زبانشناس
ژرمن معتقد
بود که نژاد
آریا با مردمی
که به یکی از
شاخه های زبان
آریا(هند و
اروپایی) سخن
می گفتند
قرابت دارد.
ولی این عقیده
در تحقیقات
بعدی مولر بی
اعتبار شد و
خود مولر در
این بی
اعتباری سهم
عمده یی داشت.در
سال ماکس
مولر1888 در پی
تحقیقات جدید
زبان شناسی و
نژاد شناسی
پرتو تازه ای
به این تلاش
تاباند و
اعلام کرد که
آریایی چیزی
نیست جز
اصطلاحی زبان
شناسی و اساسا"
نمی توان سخن
گویان اصلی به
زبان آریایی
را شناخت و یا
خاستگاه اصلی
آریاییان را
شناخت.از آن
زمان تا دو دهه
پیش که
سرانجام بی
حاصلی و
نازائی این
تلاش بر متعصب
ترین پیروان
آن نیز آشکار
شد
زبانشناسان و
مردم شناسانی
که مامور صورت
بندی این قضیه
بوده اند,
دمی از پژوهش
درباره زبان و
نژاد هند و
اروپایی و
اثبات یا رد
نظریه
خاستگاه
یکسان هندیان
و اروپائیان
نیاسودند,
و خواستند در
این مباحث
شرکت جویند.
شعله های
نژادپرستی در
قالب ظاهرا"
علمی در اروپا
و دانشگاهها
رواج یافت.
تئوری های
نژاد پرستان
از اواسط قرن
نوزده که
تعدادشان رو
به ازدیاد
میرفت,
تدوین شده است.
یکی
دیگر از
پیروان سر سخت
این مکتب " کنت
دو گوبینو"
فرانسوی بود
که کتابش تحت
عنوان "
مقالاتی در
بیان
اختلافات
نژادها" در
سال 1853 انتشار
یافت. گوبینو
بشریت را در سه
نژاد قرار
میداد. 1) سفید
یا آریا 2) زرد 3)
سیاه به
اعتبار وی این
نژادها نه
تنها فطرتا"
با هم اختلاف
دارند بلکه
ذاتا"
نامتساوی
هستند. نژاد
آریاها از
زردها بالاتر
است و سیاه از
هردو اینها
پایین تر است و
چون تمدن را از
اختلاط
نژادهای
مختلف می
دانست
بدبینانه به
این نتیجه
رسید که فرهنگ
بشری پس از مدت
های دراز رو به
سقوط و
اضمحلال می
رود,
کوشش برای حفظ
یک نژاد خالص
کاری بیهوده
است و باید سعی
کرد تعدادی از
آریاها را
خالص و خون
آنها را پاک
نگه داشت. در
سالهای بعد از
انتشار این
مقالات توجه
عده زیادی به
این جلب شد و
در واقع اساس
عقاید نژاد
پرستان را
تشکیل داد.در
سال 1859 چارلز
داروین,
زیست شناس
انگلیسی کتاب
خود را تحت
عنوان " بنیاد
انواع و
انتخاب طبیعی
و ابقای
نژادهای برتر
در تنازع بقا"
منتشر کرد که
به همین
اندازه اهمیت
داشت برای
نژاد پرستان
که بنیاد
انواع را
همچون کتابی
مقدس گرامی می
داشتند و از
نظریه باقی
ماندن بهترین
ها برای اثبات
برتری نژاد
سفید و تحقیر
نژادهای
رنگین
استفاده می
کردند برای
آنکه حقانیت و
اعتبار
فرضیات نژاد
پرستی را ثابت
کنند از مدارک
علمی استفاده
می کردند و
تئوری های
مختلفی را
برای نشان
دادن تفاوت
های بی پایه
نژادها عنوان
می داشتند.محققانی
چون " واگر
دلاپوژ" و "
آمون"
فرانسوی تلاش
کردند تا از
علم آمار برای
اندازه گیری
جمجمه های
انسانها مدد
بگیرند,
و شکل جمجمه را
معیار قرار
دادند. انسان
را به سه دسته
دراز ( دولیکو
سفال),
میانه سر( مزو
سفال),
کوتاه سر (
براکیو سفال)
تقسیم کردند. و
هر گروه را
واجد صفاتی
خاص می
دانستند,
دولیکو سفال
ها را آریا و
براکیو سفال
ها را پست ترین
نژادها می
دانستند.
تعدادی از
انسان شناس
های برجسته,
سالهای
متمادی زحمات
فراوان متحمل
شده و جمجمه
های گورستان
های مختلف را
اندازه گیری
کردند. معدودی
از آنها متوجه
بودند که کار
بیهوده یی می
کنند ولی این
قضیه روشن
نبود تا
هنگامیکه "
فرانتس یواس
آمریکائی"
نشان داد که
اندازه جمجمه
فرزندان
مهاجرین
آمریکایی با
اندازه جمجمه
پدران آنها
تفاوت دارد و
ضمنا" نشان
داده شد که در
تمام نژادها
سه نوع جمجمه
فوق الذکر
مشاهده میشود,
بعبارت بهتر
چنین طبقه
بندی بی ارزش
بود به این
ترتیب تمام
معیارهای
بدنی که برای
دسته بندی
نژادها اتخاذ
می شد نظیر رنگ,
پوست,
خصوصیات
جمجمه,
شکل موها و قد
گمراه کننده
بودند. "
ادواردو
گوبینو" در
کتاب خود بنام
" تحقیق
درباره
نابرابری های
نژادی بشر"
این موضوع را
عمیقا" تشریع
کرده و مسئله
برتری نژاد
آریایی را به
طرز زمان
سوفسطایی پیش
کشیده است.
دلایل "
ادواردو
گوبینو" راجع
به برتری نژاد
آریایی حول
مساله خدمات
نسبی آنان به
فرهنگ و تمدن
بشر دور می زند.
او با توسل به
افسانه نژاد
آریایی و
برتری این
نژاد خیالی,
نابرابری
اجتماعی میان
طبقه اشراف با
سایر طبقات
جامعه را در
درون هر یک از
ملتها,
بویژه فرانسه
توجیه می
نماید و در
کتاب خود می
نویسد:"میان
اشراف و مردم
عادی اختلاف
نژادی وجود
دارد. اشراف
اروپایی همه
از نژاد
آریایی یعنی
نژادی که
برحسب طبیعت
برتر,
مسلط و تمدن
ساز است منشعب
می شوند
بنابراین حق
حکمرانی و
استفاده از
امتیازات (نامشروع)
را دارند,
ازاین
ایده ها می
توان سر نخ علت
ابداع افسانه
آریا را کشف
کرد. " هوستون
استوارت
چمبرلن(1855-1927) یکی
دیگر از پایه
گزاران تفکر
آریایی در
کتاب خود تحت
عنوان " پایه
های قرن بیستم"
در سال 1899 با
استفاده از
افسانه
آریایی,
به
مدح آلمانی ها
پرداخت و بر
خلاف " گوبینو"
که آریایی ها
را معادل طبق
اشراف می
دانست!,
او آنها را با
ملت آلمان یکی
گرفت و کوشید
نشان دهد که
همه نوابغ
بشری از آلمان
بوده اند.
حال
به مباحث
فراوانی که بر
سر اصل نژاد
آریا وجود
دارد توجه
کنید:
انسان
شناس ها خود
نظر مشخصی
درباره این
موضوع ندارند.
بعد از سالها
فرضیه هایی
نیز راجع به
سرزمین
ابتدایی
آریاییان
ارایه شد که
هرکس به دفاع
از یکی برخاست
که سرزمین
آریایی را
ناحیه های
بالتیک,
آلمان,
روسیه,
هند,
ایران,
دریای سیاه,
میان دانوب و
خزر,
همینطور بین
خزر و اورال,
وحتی
آفریقایی
شمالی و...می
دانستند. و
تازه عده یی
نیز هیچگونه
نظر خاصی
نداشتند.
علاوه بر آن
هیچ معلوم
نبود کدام
دانشمند موثق
تر است و
اصطلاحاتی که
هر کدام بکار
می برد خاص
خودش بود. این
تناقضات کافی
است که پوچی
نظریه را
بنمایاند.
بطور خلاصه
باید گفت که
چون صفات نژاد
آریا را نمی شد
بر معیارهای
منطقی تفسیر
نمود,
این تقسیم
بندی هرگز
صورت جدی
نگرفت و حتی
دانشمندانی
که می کوشیدند
در این مباحث
شرکت جویند و
به خیال خود
راه حلی
بیابند,
جز بوجود
آوردن مشتی
نظرات بیهوده
و یاوه,
طرفی نبستند.
در حقیقت هم
مهم نبود که
درست می گفتند
یا خیر,
افسانه
معمولا" مهم
تر از واقعیت
است و
تئوریسین های
نژادپرستی در
واقع افسانه
پردازانی
بودند که برای
مستمعین خود
قصه می گفتند.
علم کاذب آنان
بخوبی
تمایلات
نهفته شخصیت
انسانی را
آشکار می سازد.
به این ترتیب
بود که نژاد
پرستی یکی از
اجزا
ناسیونالیزم
و
امپریالیزمی
بود که در نیمه
دوم قرن 19
میلادی که اوج
سیاستهای
استعماری بود
به صورت نهضت
های پان در آمد
و نظریه " نژاد
آریایی" و
برتری این
نژاد در صدر
سیاستهای
بعضی از حکام
جاه طلب قرار
گرفت و در
نهایت
دستاویزی
برای یک جنگ
تمام عیار بر
علیه " اقوام
به اصطلاح غیر
آریایی" شد.
بهایی که
سرانجام مردم
جهان بر این
توهم نژاد
پرستانه عقب
افتاده
پرداختند,
فاجعه بشری
جنگ جهانی دوم
که بر اساس
تئوری ( باور
به تمدن برتر
هند و اروپایی
نژاد برتر
آریایی) شکل
گرفت,
بعد از آن جنگ
بود که
پیشروترین
محققین اروپا
و جهان به این
تئوری نژاد
پرستانه پشت
کردند.
در
قرن بیستم بعد
از تجزیه
عثمانی,
کشورهای
زیادی با
انگیزه
ناسیونالیستی
در اروپای
شرقی,
خاورمیانه و
شمال آفریقا
از عثمانی جدا
شد و کشورهای
جداگانه
تشکیل دادند.
استعمارپیر
انگلیس که بیش
از سیصد سال
قبل برای
براندازی
عثمانی کوشش
می کرد,
از نیروی
ناسیونالیستی
یعنی از دشمنی
تورک,
عرب,
کرد با یکدیگر
برای منفعت
جنگی,
اقتصادی و در
یک کلام
استعماری خود
استفاده می
کرد و برای
تسلط به مناطق
پان ایرانیسم,
پان عربیسم را
به شدت تقویت
کرد و مرزهای
مصنوعی بر این
مناطق تحمیل
کرد. در سال 1935
کابینه رایش
سوم جلسه ای
تشکیل داد و
اعلامیه
مخصوص صادر
کرد که بموجب
آن ایرانیان
را از نژاد
آریایی خالص
معرفی نمود و
اصولا"
نازیها برای
تکمیل دوستی و
مودت بین دو
کشور از
افسانه(آریا)
استفاده
فراوان کردند.
آریایی
پارسی:
با
کنار رفتن
قاجاریه
آخرین حکومت
تورک در ایران
رژیم نژاد
پرست پهلوی با
نقاب " وحدت
ملی" در اصل
برای خدمت به
اربابان
خارجی خود
تمرکزگرایی (سانترالیسم)
افراطی و
یکسان سازی
اجباری هویتی,
فرهنگی کشور
کثیرالملله
ایران را در
دستور کار خود
قرار داد. نژاد
آریایی پس از
به قدرت رسیدن
رضا شاه به
ادبیات سیاسی
ایران وارد شد.
این نژاد را
غربیان به
ایران معرفی
کردند,
غربیان برای
حفظ ملل تحت
سلطه خود به
آنان تلقین می
کردند که
دوران
افتخارات
آنها در گذشته
قرار دارد و
ایران یکی از
این ملل محکوم
و تحت سلطه بود.روشنفکران
از تمدن غرب,
نژاد پرستی را
به ارمغان
آوردند و مروج
افکار
آریائیسم
شدند و دول
غربی نیزآنان
را یاری
نمودند. کتاب
سردیس رایت (انگلیسی
ها در ایران)
که در اواخر
دوره قاجار
نوشته شده است,
یکی از اسناد
گویایی است که
منظور سیاسی
انگلیسی ها را
در این بازی "
باستان گرایی"
در ایران
آشکار می سازد.
در ایران آن
روزگار,
برآورده نشدن
آرمان های
انقلاب
مشروطیت و
سرخوردگی
مردم,
جامعه را با
خلا تئوریکی
روبرو کرده
بود و این
دوران مصادف
با اوج گیری
فاشیسم
اروپایی بود.
از این جهت شکل
گیری تعریف و
هویت ملی
ایرانیان
براساس
اساطیر
شاهنامه,
برتری نژاد
موهوم آریایی
و زبان فارسی,
محصول جنگ اول
تا دوم بود.
واقعیت اینکه
هیاهوی
باستان پرستی (آریایی)
در عوض غارت
منابع ملی
ایران,
به ایران
پرداخت گردید.
کتاب
تاریخ ایران
نوشته "جان
ملکم" سفیر
انگلیس و
فرمانروایی
هندوستان در
زمان
فتحعلیشاه را
می توان اثر
بنیادی در
زمینه ایران
باستان و نژاد
آریایی
ایرانی!! موضعی
تاییدآمیز
دارد و در مدعی
نابودی تمدن و
فرهنگ ایرانی
بدست اعراب
است. از اینرو
استراتژی و
سیاست دوره
پهلوی در
ایران عبارت
بود از ملی
گرائی قومی
متکی به زبان
یعنی" پان
فارسیسم" بود.
بنا به شرایط
دوران حکومت
رضا شاه این
نژاد به همراه
زبان فارسی
مبنای تفکرات
پان ایرانیسم
و پان فارسیسم
گردید.
بطوریکه
سیاست
استعماری
حاکم بر افکار
شوونیستی
خاندان پهلوی
بود که از بدو
به قدرت رسیدن
در ایران نغمه
برتریت طلبی و
تمامیت خواهی
باستانگرایی
کذایی قومی
خاص- نژاد
پرستی من در
آوردی آریایی
بر گرفته از
استعمار غرب –
عرب ستیزی-
تورک ستیزی و
اسلام ستیزی
را برایمان به
ارمغان
آوردند.
نخستین
تشکل پان
فارسیسم "
هئیت میهن
پرستان برلین"
بود که در مجله
" کاوه" (1916-1924)
افکار ملی
گرایی نژادی –
زبانی را
منعکس می کرد.
افرادی چون
محمد علی
فروغی,
علامه محمد
قزوینی,
جمالزاده و...با
ان همکاری
داشتند. سید
حسن تقی زاده
در خاطرات خود
به تامین مالی
مجله کاوه از
سوی آلمانی ها
اشاره دارد,
در دوران
حاکمیت
نازیها
مطبوعات
رایگان آریا
پرستانه به
ایران ارسال
می شد و برخی
نویسندگان و
تاریخ سازان
با الهام از
آنها,
به ابداع
تاریخی با
شکوه اما
ساختگی و
موهوم از
ایران باستان,
می پرداختند .
مجله "آینده"
هم در تیر ماه 1304
در تهران
همزمان با سال
انقراض قاجار
توسط "محمود
افشار یزدی"
تاسیس گردید.
محمود افشار
استبداد
فرهنگی را راه
حل مشکل وحدت
ملی ایرانی
قلمداد نمود.
احمد کسروی که
در " انجمن
ایران جوان"
محمود افشار
یزدی به سال 1300 ه.ش
فعالیت داشت
با درخواست
محمود افشار "
زبان آذری دری"
را زبان مادری
ترکان ایران
معرفی نمود.
محمود افشار
یزدی راه وحدت
ملی و مبارزه
با اختلافات
ظاهری را به
صورت زیر
پیشنهاد
نموده است : "
ترویج زبان و
ادبیات فارسی
و تاریخ
آریایی بخصوص
در مناطق
غیرفارس,
کوچاندن
ایلات تورک و
عرب به مناطق
فارس,
تعغییر
تقسیمات
کشوری,
از بین بردن
اسامی ترکی و
عربی مکان های
جغرافیایی و
فارسیزه کردن
آنها و
ممنوعیت
استفاده از
زبان سایر ملل
در ادارات,
مدارس,
ارتش و..."
افکار
ملی گرایی
قومی متکی بر
زبان توسط
دکتر محمود
افشار( بعنوان
موسس نهضت پان
فارسیسم)
پرورده و منظم
شد و بدست
رضاخان سردار
سپه ( بعنوان
ژاندارم آن
نهضت) پیاده شد
که هدایت آنرا
اردشیر
ریپورتر(
بعنوان پیغام
اور پان
فارسیسم و پان
آریائیسم) تا
سقوط رضا شاه
بعهده داشت.
"
اردشیر
ریپورتر" از
زرتشتیان
هندوستان و در
خدمت سرویس
جاسوسی
انگلیسی در
هندوستان بود.
وی در اواخر
سلطنت
قاجاریه به
ایران آمد و
ساختن " تاریخ
دیرین ایران"
را از طرف
انگلستان
شروع کرد. او
مدرسه علوم
سیاسی را در
تهران بنیان
نهاد و کرسی "
ایران باستان"
این مدرسه را
عهده دار شد,
گروه بزرگی از
تحصیل کردگان
غرب چون محمود
افشار یزدی را
به دور خود جمع
کرده و موفق به
ترویج عرب
ستیزی,
تورک ستیزی و
اظهار عجز در
برابر غرب شد.
از سوی دیگر او
طرح روی کار
آوردن یک فرد
کاملا" مطیع
بر اریکه قدرت
ایران را
طراحی و اجرا
نمود. بر این
اساس رضاشاه
در اکتبر 1917 به
اردشیرجی
ریپورتر
معرفی شد و
چهارسال تحت
کنترل سرویس
جاسوسی
اردشیر
ریپورتر قرار
گرفت. " دنیس
رایت,
دیپلمات
انگلیس" که
مدتی نیز سفیر
انگلیس در
ایران بود,
در کتاب
انگلیس ها در
میان
ایرانیان در
مورد رابطه
اردشیر
ریپورتر,
جاسوس
انگلیسی با
رضاخان می
نویسد: اردشیر
ریپورتر در
سال 1917 رضاخان
را دیده و
بسیار
پسندیده و
تصمیم به
تقویت عامل حس
میهن پرستی در
رضاخان را می
گیرد. وی برای
نخستین بار
رضاخان را به
آیرون ساید
معرفی کرده
است.
امتیازات
مهم رضا شاه:
نداشتن هیچ
نوع گذشته
قابل افتخار,
نداشتن اصل و
نسب روشن,
ظاهر زمخت و
خشن و نداشتن
سواد بود و چون
سواد لازم را
نداشت لازم
بود که جلسات
توجیهی برای
وی برگزار
کنند تا اینکه
او اعتماد به
نفس لازم را
کسب کند.
اردشیر
ریپورتر
بنیان گذار
ایران نوین,
هر شب برای او
از فریدون,
دارا,
خشایار شاه,
فردوسی و...
تعریف می کرد.
او را به رهبر
ملی و بنیان
گذار ایران
نوین تبدیل می
نمود. وی در
خاطرات اش به
این امر کاملا"
اشاره نموده
است,
" رضا شاهی که
غیر از قلدری و
خشونت چیزی در
او دیده نشده
بود,
به یکباره با
گرفتن ژست
علمی و با
آموزه های
محمدعلی
فروغی در نقش
نخستین
سخنران "
هزاره فردوسی"
ظاهر شده. او
در این
سخنرانی عملا"
به عوامل
درباری خود
یاد داد که
چگونه به
تدوین و
تئوریزه کردن
تصورات
شوونیستی با
اجیر کردن
عوامل خارجی
مانند
گیریشمن
فرانسوی,
اومستد
آمریکایی و
هنینگ
انگلیسی برای
نگارش تاریخی
جعلی تقویت شد.
آنها بایستی
کتاب "
شاهنشاهی
هخامنشی" را
می نگاشتند و
کتاب " ایران
از آغاز تا
اسلام" را به
رشته تحریر در
می آوردند.
وصیت نامه
اردشیر
ریپورتر که 25
سال جزو اسناد(top
secret),
(به کلی سری)
دولت انگلیس
بود,
نشان می دهد که
اردشیر
ریپورتر با
تحریف تاریخ
که شگرد
انگلیسی ها و
منورالفکران
وابسته به
آنها است
گرایش های
اسلام ستیزی-تورک
ستیزی رضاخان
را تحریک و در
مقابل
گرایشات
ناسیونالیستی
را در او تقویت
می کند.
اوجگیری
ناسیونالیسم
بدوی و افراطی
پارسی:
وطن
پرستی پارسی (
نه وطن دوستی
ایرای که خود
مجموعه ای از
جز وطنهای
آذربایجان –
کردستان –
لرستان –
خوزستان –
دیلمان-سیستان
را شامل می شود)
تبلیغ گردیده
و حذف جز
وطنهای
تاریخی,
نامدار و
دارای اسم و
رسمی کهن با
جایگزین کردن
و بزرگ کردن
یکی از جز
وطنهای تشکیل
دهنده ایران(وطن
پارسیان) که
سرلوحه
ساستمداران
از سال 1304
تاکنون قرار
گرفته است.
روشنفکران
ایرانی
نظریات نژاد
پرستانه آن
زمان اروپا را
بعنوان حقایق
علمی پذیرا
شدند. از جمله
معروفترین
آنان میرزا
اقاخان نوری
بود وی معتقد
بود که
ایرانیان از
زمان حمله
اعراب,
سیمای زیبا,
چهره های
سربلند و
شاداب,
قامت برجسته و
خوش حالت خود
را به خاطر
پیدایش عادات
ناپسنده در
میانشان و
غلبه احساس نا
امیدی بر
وجودشان از
دست دادند.
نشریه "
ایرانشهر"
منعکس کننده
آرا
روشنفکران
رادیکال و غیر
مذهبی ایران
در برلین,
ضمن معرفی
امپریالیزم
عرب بعنوان
یکی از علل عقب
ماندگی ایران
می نویسد :"
سلطه اعراب بر
ایران باعث
رکود ذهن خلاق
نژاد آریایی
ایرانیان شده
است." غرب
گراهای به
اصطلاح
روشنفکر
ایرانی
بدنبال
مشاهده
اروپایی مدرن
و پیشرفته در
قرن بیستم
حیرت زده شده و
دچار غرب زدگی
شدیدی شده
بودند.
خواستند از
غرب تقلید
کنند و مثل
آنان در
ادبیات,
هنر,
فلسفه و علوم
دوره باستان
را بازیابی
کنند ولی چون
در گذشته اش
چیزی از این
مقولات پیدا
نمی کند ناچار
سراغ
شاهنشاهی و
باستانگرایی
می رود و سیستم
شاهنشاهی
یعنی
امپراطوری را
که عقب مانده
ترین و منحط
ترین سیستم
حکومتی است می
ستاید و آنرا
ایده الیز می
کند,
کوروش
هخامنشی را
اولین واضع
حقوق بشر
معرفی می کنند.
بدینسان
تاریخ جدیدی
برای ایران
نوشتند و
افتخار بر
کوروش و
داریوش و نژاد
موهوم آریایی
و قوم پارس شد
در این میان
اگر کسی می
خواست برای
خود هویتی که
بتواند بر آن
ببالد دست و پا
کند,
چاره ای جز
چسباندن خود
به پارس و
پارسیان
نداشت و این در
حالی بود که
تاریخ واقعی
حقایق را به
شکل دیگری
آشکار می کرد. «
من,
(داریوش) هم
بینی و هم گوش
و هم زبان او (فرورتی
سردار
استقلال طلب
ماد) را بریدم
و یک چشم او را
هم کندم(به
همین حال) او
را به در کاخ
بستم تا همه او
را ببینند,
سپس او را در
همدان به دار
زدم و تمام
یاران برجسته
او را در درون
دژ حلق آویز
کردم.(شارپ,
فرمانهای
شاهان
هخامنشی,
کتیبه بیستون2,
بند13)
پان
فارسیستها با
اندیشه
شوونیستی قوم
فارس را بزرگ
می کنند و دیگر
ملل ایران را
از نظر هر گونه
حقوق ملی,
حتی از شناخت
هویت و تاریخ
خود محروم می
سازند.آنها در
تحقق آرزوی
بلند
پروازانه
رضاخان که
مبنای تبدیل
امپراطوری
چند ملیتی- به
یک ملت و زبان
واحد گام برمی
داشتند. آری
تاریخ نویسان
تربیت یافته
پهلوی,
ادامه راهی را
رفتند که
تاریخ نویسان
مغرض غربی در
مورد تاریخ
ایران رفته
بودند,
آنان همان
راهی را رفتند
که اجدادشان
اردشیر
بابکان رفته
بود,
آنان که برای
بقا و استمرار
بخشیدن به
پایه های
حکومتی خود
اقدام به
نابودی آثار
به جا مانده از
حکومت
اشکایان و
اقوام تورک
نمودند. این
امر یکی از
عوامل اصلی
مبهم و تیره
ماندن تاریخ
باستان ایران
و اقوام ساکن
در آن است.
انان با تنسر
به موبد
موبدان,
افسانه
های ملی و
دروغین قوم
پارس را
جایگزین
تاریخ حقیقی
ایران ساختند.
بعد از اردشیر
نیز دیگر
شاهان ساسانی
با تداوم راهی
را که اردشیر
رفته بود,
تاریخ ایران
باستان و همین
طور برآمدن
سلسله ساسانی
را بصورت
داستانهای
موهوم و بی
معنا
دراوردند.
رژیم پهلوی با
صرف هزینه های
فراوانی به از
بین بردن
فرهنگ و هویت
ملل مختلف
ساکن ایران
پرداخت و با
بهانه های چون
تعدد زبانی,
تهدیدی برای
امنیت و وحدت
ملی کشور تلقی
می شود,
تاریخ ملل غیر
فارس ساکن
ایران بخصوص
تورکها را
مورد بایکوت
فرهنگی قرار
دادند. از این
زمان بود که
تحریف های
ناروا درباره
تاریخ,
زبان و
تورکهای
آذربایجانی
توسط عده ای از
مورخان شروع
شد. تفکرات
پارس گرایی که
بر پایه
اریائیسم یر
سه محور تحریف,
تحقیر و تقتیل
می چرخید. آنان
از نظریه های
واهی " آذری"
که از ابداعات
احمد کسروی
فقط در جهت
تحریف تاریخ
بوده و بس
استفاده های
فراوانی
کردند. کلمه "
آذری" همواره
از سوی
شوونیستها به
عنوان حربه ای
برای انکار
تاریخ تورکان
دیرین ایران
بکار رفته بود.
اما تا به حال
هیچ سندی یا
کتیبه ای
تاریخی بنام
کلمه آذری آن
هم نه بعنوان
تبار و زبان یک
ملت برخورد
نشده و
مدافعان این
نظریات هیچ
گونه مدرکی
تاریخی ارائه
نداده اند,
بلکه همواره
با نظریات
همدیگر(به
عنوان سند)
بازی کرده اند.
آنان خواستند
با توسل به
خیال
پردازیهای
خود همچنانکه
برای نژاد
آریایی(واهی)
تاریخ ساختند
برای کلمه "آذری"
هم تاریخچه ای
بتراشند.
اینچنین
بود که با ظهور
تورک ستیزی
جهانی که پس از
فروپاشی
امپراطوری
عثمانی,
تحت سیادت و
نظارت انجمن
پادشاهی لندن
شکل گرفت و
گسترش یافت
دیگر سخن از
فرهنگ دیرپای
"مانای"
تورکی باستان
نرفت و اگر هم
به اشاره ای به
اجبار افتاد
به تحقیر و
توهین و کهتر
بینی بسنده
گردید و
هنگامی که از
مشرق زمین
بعنوان
گهواره تمدن
یاد شده در
صحبت از «سومریان»
و اشاره ای به
اینکه میراث
فرهنگی بجای
مانده سومری,
به مثابه ی
نخستین
یادمانهای
فرهنگ تورکی
نیز بشمار می
رود نشد و هیچ
گاه سخن از
فرهنگ کم نظیر
"هونها",
" گوی تورکها",
"گوتی",
"لولوبی",
" مانا",
" آراتتا",
"اوراتوری",
"کاسی" ها و...
به میان نیامد
که همگی در
زمروه
گروههای
زبانی (اورال
آلتایی) یا
همان (التصاقی)
جای میگیرند.
تاریخ
خود سخن می
گوید,
که در مشرق
زمین و جهان
نخستین سنگ
بنای تمدن را
تورکان (سومری)
بنا نهاده اند.
قدمت فرهنگ
تورکی در
خاورزمین,
به بیش از 9
هزار سال می
رسد,
آری 1800 سال پیش
از میلاد,
امپراطوری
هیتی در بین
النهرین و
آناتولی و
آذربایجان
تاسیس شد. در
حدود 3000-3200 سال
پیش از میلاد
مسیح,
نخستین آثار
تاریخ ادبیات
تورکی در شهر
سومری " اوروق"
ایجاد شده است.
اما سازمان
های
فراماسونری
تورکی ستیزی
شاهنشاهی در
ایران از
کودتای
رضاخان به این
سو,
سعی ورزیده
است که قدمت
حضور تورکان
در ایران به
دوران حمله
مغول و حتی
صفویان
برسانند!! که
این ادعاهای
پوچ خود به خود
طرد می گردند.
پان
ایرانیسم بر
اساس
بنیادهای
مزدیسنا و
نئومزدیسنا
در منطقه
پرتحرکی از
جهان برای محو
آثار فرهنگی
ایران بنا
نهاده شد. پان
ایرانیسم در
گستره ای به
فعالیت
پرداخت که
بخشی از آن
کاوشهای
باستان شناسی
بود. نخستین
کاوشهای
باستانشناسی
در ایران از
سال 1897 از سوی
هئیت علمی
فرانسوی و با
نیت خاصی شروع
شده تا سال 1937
ادامه داشت,
سپس ایادی
آنان بیش از 40
سال کوشیدند
تا اثبات کنند
که فرهنگ
ایران قبل از
اسلام,
فرهنگ پارسی و
یهودی بود و
مسلمین که
اینان اغلب
تورک و تازی می
نامیدند,
این فرهنگ کهن
را از میان
برداشته اند و
جوانان امروز
ایران باید با
تورک ستیزی و
عرب زدایی به
آن فرهنگ اصیل
و کهن ایرانی
بازگردند.
ایادی
استعمار
مراقب بودند
که در بازی
باستانشناسی
مبادا از زبان
و فرهنگ اصیل
تورکی سخنی به
میان آید و هر
کتیبه و نشانه
ای از این زبان
و فرهنگ(تورکی)
به دست می
آوردند یا
نابود می
کردند و یا به
زیر زمین موزه
ایران باستان
می فرستادند
چنانکه اکنون
بیش ازیک هزار
سنگ نبشته و
کتیبه به
گویشهای
مختلف تورکی
باستان در این
زیر زمینها و
مکانهای دیگر
موجود است,
که تاکنون
قرائت و منتشر
نشده است.
به
برخی از یافته
های تورکی
باستان که از
سوی بازیگران
باستان شناسی
ایران نگه
داشته شده
اشاره می کنیم:
-
ظرف
فلزی سنگین
وزن مخروطی
شکل که در سال 1333
ه.ش,
کشف گردیده و
اکنون در موزه
ایران باستان
است.
-
یک
رشته آبروی
های زیرزمینی
در مشرق مدخل
نیمه تمام
گوشه شرقی تخت
جمشید در سال 1333
ه.ش که داری
سنگ نبشته های
تورکی است
-
کشف
قمقمه سفالی
مخصوص سواره
نظام و پیاده
نظام,
در سال 1335 ه.ش که
هم اکنون در
موزه تخت
جمشید است.
-
کشف
یک صفحه برنزی
با نوشته های
تورکی باستان
و با تصویر"
گیلگمیش"
متعلق به قرن 8
قبل از میلاد.
-
کشف
دو خمره بزرگ
سفالی به
بلندی 30/1 و محیط 4
متر ,
قطر دهانه 28
سانتی متر در
تخت جمشید که
ظاهرا" برای
نگهداری غلات
و حبوبات بکار
رفته است.
-
کاوشهای
" گوی تپه" در
سال 1948 به سر
پرستی "ت.برتون
براون"
نماینده مکتب
انگلیسی
باستان شناسی
در عراق.
-
کشف
چند غار با
نقوش و حروف
فرهنگ دیر سال
تورکی در
اطراف ارومیه
از جمله غار "
داورزاغاسی"
و غار " تمتمه"
توسط "کارلتون
کون" در سال 1948.
-
کشف
آرامگاه
شاهزاده
تورکان
ماننای در
جنوب دریاچه
ارومیه نزدیک
" تاش تپه"
مربوط به قرن 9
پیش از میلاد
که کتیبه ای در
روی سنگ به
زبان تورکی
باستان داشت و
اکنون یک قطعه
از آن در موزه
بریتانیا
قرار دارد.
-
کشف
چند ظروف
منقوش یا
نوشته های
تورکی باستان
در طوالش
ایران که
اکنون در موزه
ملی ایران نگه
داشته می شود.
-
کاوشهای
" شهر یئری"
مشگین شهر و
اشیای بدست
آمده از آنجا
مربوط به قرن 8
پیش از میلاد.
-
کاوشهای
اطراف رودهای
"کور – آراز"
در مغان و
اصلاندوز و
وجود آثار و
اشیای که بدست
آمده از آنجا
مربوط به قرن 8
پیش از میلاد.
-
و...
اگر
چه اردشیر
بابکان و
خاندان پهلوی
به قصد ستردن
آثار سلسه های
تورکی از
صفحات تاریخ
ایران و زدودن
یاد آنان از
اذهان عمومی
همه اسناد
تاریخی زمان
خویش را از
میان برد اما
اصل و واقعیتی
است که حقیقت
هیچ وقت پنهان
نمی ماند و
روزی روشن
خواهد گشت. در
ایران نیز
همانند دیگر
کشورهای
مبتلا به
ویروس
باستانگرایی,
با روشنتر شدن
حقایق و نیز
رواج آن در
میان مردم
عامه,
مردم از سد عصر
تاریک
باستانگرایی
عبور خواهند
کرد. عصری که
با به قهقرا
کشیدن 2500 ساله
تاریخ ملل و
اقوام ایران,
جعلیاتی را
بنام حقایق در
اذهان عمومی
تحمیل کرده و
بصورت دردناک
نگه داشتن
ایران در
دورانی به
مثابه قرون
وسطی مانع از
رشد و ترقی و
پیشرفت
کشورمان در
همه عرصه ها
شده و جز نشر
جهل,
رواج
آپارتاید,
تعمیق نفرت,
ایجاد بحران
های ملی,
ترویج فرهنگ
تحقیر و تبعیض,
بروز جنگ و
درواقع گسترش
تباهی و
نابودی
اخلاقیات
ثمره ای در بر
نداشت.
حال
جوان تورک
آذربایجانی
بر این باور
است که " تورک
ستیزی" تنگنا
و مانعی در
مقابل رشد و
کمال انسان
تورک زبان و
جوان
آذربایجانی
می باشد. اکنون
هر
آذربایجانی
متدین وقتی
فکر می کند که
در ادامه
سیاست تورک
ستیزی رژیم
طاغوت و اسارت
در جوار
ارتجاع آریا
مهری,
یک قرن بعد,
زبا توانمند
تورکی از
سرزمین مقدس
آذربایجان
جنوبی برچیده
خواهد شد,
بر خود می لرزد.
نتیجه
:
کلمه
آریا هیچ
مفهوم نژادی
ندارد و به
گروهی خاص
اشاره نمی کند,
بلکه تنها به
یک گروه از
زبانها اشاره
دارد ( زبانهای
هند اروپایی).این
گروه زبانی از
هندوستان تا
غرب اروپا
گسترش یافته
است و
اروپاییان در
دوره
استعماری این
واژه را چون
پرچم ارجحیت
نژادی برای
توجیه هجوم به
جهان
برافراشتند.
نژاد
پرستی,
تلاش برای
گسترش تفکرات
نژاد پرستانه
نزد هیچ متفکر
آزاد اندیشی
مقبول نیست.
افکار یا
انگیزه های
نژاد پرستانه
با هیچ معیار و
اصولی سازگار
نیست,
لذا کسانی که
افکارنژاد
گرایانه
دارند از هر
منطق و اصولی
بدور هستند .
بدتر از آنها
کسانی هستند
که در این مورد
دچار توهم شده
و سنگ نژاد
آریایی را بر
سینه می زنند و
بعنوان
تئوریسین و
متفکر سعی می
کنند چهار
چوبی فلسفی و
تاریخی برای
این عقیده که
ناشی از توهم
تاریخی در غرب
است ارایه
دهند. آنها در
این راه حقایق
مسلم تاریخی
را نیز تحریف
می کنند و در
برابر این
افراد بر ماست
که سنت تعغییر
ناپذیر الهی
را بپذیریم که
انسانها را
گروه گروه خلق
کرده و ملاک
اعمال و کردار
و پذیرش آنها
را در پیشگاه
حق تعالی,
تقوی قرار
داده است
منابع:
1-
ناسیونالیسم
قرن بیستم –
کلن جی بارکلی-
ترجمه یونس
شکر خواه
2-
جهان
عصر ما- جان
میجر- ترجمه
محمود جزایری
– چاپ خرداد1350
3-
دوازده
قرن سکوت(تاملی
در بنیان
تاریخ ایران)کتاب
اول,
برآمدن
هخامنشیان –
ناصر
پورپیرار-
تهران- نشر
کارنگ – 1381
4-
نگاهی
نوین به تاریخ
دیرین ترکهای
ایران – محمد
رحمانی فر-
تبریز-نشر
اختر1379
5-
یادمانهای
ترکی باستان –
دکتر حسین
محمدزاده
صدیق – تهران 1380 –
چاپ دوم – مرکز
نشر آثار دکتر
صدیق
6-
تورکلرین
تاریخ و
فرهنگینه بیر
باخیش – دکتر
جواد هئیت –
وارلیق 1377 – چاپ
دوم
7-
تاریخ
مستند ایران و
جهان (از عهد
سومر نا عصر
پهلوی) – احمد
خلیل الله
مقدم- تهران-
انتشارات
خوشه1380
8-
حزب
پان ایرانیست
– علی اکبر
رزمجو-مرکز
اسناد انقلاب
اسلامی –چاپ
اول 1378
9-
ناسیونالیسم
و
باستانگرائی
در ایران- دکتر
جواد هئیت –
وارلیق شماره
126 – پاییز 1381
10-
هفته
نامه نوید
آذربایجان
شماره های 124- 125 -149- 305
11-
www.vahidqarabagli.blogfa.com
Durna
www.turkiran.com
|
مولانا
ترک است، فقط
چند روزی از
خاک ایران رد
شده!
|
| |
| |
|
نامه زیر
توسط یکی
از علاقهمندان
ظاهرا غیر
ایرانی
مولانا به
نام سعید
نسفی به
سایت سال
بزرگداشت
مولانا
ارسال شده
است.
نویسنده
ادعا میکند
اصلیت و
زبان
مادری
مولانا
ترکی است و
تنها نسبت
او با
فرهنگ
ایران این
است که
مولانا در
طول سفر
خود چند
روزی از
خاک ایران
رد شده است!
سایت سال
بزرگداشت
مولانا
ضمن تاکید
بر ایرانی
بودن
مولانا،
از تمامی
محققان و
مولانا
پژوهان
دعوت میکند
تا به صورت
علمی به
این نامه
پاسخ دهند.
ایمیل
سایت سال
بزرگداشت
مولانا:
mowlanayear-at-gmail.com
مولانا
ترک است،
فقط چند
روزی از
خاک ایران
رد شده
جناب
محترم
السلام
علیکم
خواهشمند
است این
نامه
منتشر شود
حضرت
مولانا
جلالالدین
بلخی ثم
رومی در
بلخ یا
مرکز (ترکستان
جنوبی) که
فعلا
مربوط
مملکت
افغانستان
میباشد
تولد
یافته و
زبان
مادریاش
ترکی و
زبان دومیاش
دری بوده،
طوریکه در
ترکستان
افغانستان
همه ترکی
زبانان به
عین شکل
زبان دومیشان
دری میباشد.
مولانا در
سن 6 سالگی
با پدرش
سلطانالعلما
از طریق
ایران به
قونیه
ترکیه
امروزی
هجرت
نموده است
و در ا یران
با شیخ
فریدالدین
عطار
ملاقات
نموده،
تمام
علاقه و
ارتباط
مولانا
بجز از چند
روز در خا ک
ایران و
مردم
ایران
همینقدر
بوده و بس.
مولانا در
خانۀ خود
بزبان
ترکی
اوزبیکی
صحبت مینمود
و تاجیکی
را طوریکه
از اشعار
او برمیآید
بحد عالی
میدانسته
و وی اشعار
ترکی
بسیار
دارد او
گوید:
ترکی همه
ترکی کند
تا جیک تا
جیکی کند
من ساعتی
ترکی کنم
یک لحظه
تاجیکی
کنم
گویا تنها
لحظۀ
تاجیکی
گویهای
او شعر
سرودن وی
است وبس.
اگر او
ایرانی میبود
و یا به
ایران
تعلق میداشت
چرا به
ایران
حیات بسر
نبرد؟ و
معلوم است
که او ترک
بوده و با
ترکان
ترکیه
احساس
آرامش و
قومیت و همزبانی
مینموده
است. حضرت
مولانا
ترک بودن
خود را
اینطور
ثابت مینماید
و پاسخ این
سوال را که
مولانای
رومی از
کجا است از
خود او
بپرسیم.
گفتم ز
کجایی تو،
تسخیر زد و
گفت ای جان
نیمیم ز
ترکستان،
نیمیم
زفرغانه
و باز در
بیت زیر
تأکید مینماید
که او یک
ترک است و
طوریکه
ترکها
گوشت را
نیم خام میخورند
و میفرماید
که من ترک
هستم و در
تصوف، نیم
خام میباشم
ترک جوشی
کردهام
من نیم خام
از حکیم
غزنوی
بشنو تمام
بیت بالا
بصورت خاص
حکم مینماید
مولانا به
ترک بودن
خود هم
اعتراف و
هم افتخار
مینماید.
نوشتن و یا
سرودن شعر
بزبان
تاجیکی
این معنی
را نمیدهد
که باید
نویسنده و
یا شاعر
فارسی
زبان باشد.
حکیم
انوری
ابیوردی،
خاقانی
شیروانی،
نظامی
گنجوی،
الخارزمی،
شمس
تبریزی یا
مرشد عالی
مولانا،
حضرت
ابوالمعانی
بیدل،
ابوریحان
بیرونی،
شیخ محمود
شبستری،
ابوعلی
سینا
بخارایی،
زیبالنسا
مخفی،
میرزا
اسدالله
غالب،
حضرت امیر
خسرو بلخی
ثم دهلوی
فرخی
سیستانی و
صدهای
دیگر ترکی
زبانان
بودند که
بزبان
تاجکی آب
حیات
بشمار
رفته و
ستون
فقرات
ادبیات
تاجکی را
تشکیل
دادهاند
و تعداد
زیاد
اینها
بشمول
صایب
تبریزی به
هر دو زبان
ترکی و
تاجکی شعر
سرودهاند
و باید
بدانید
اشعار
آبدار و
ملکوتی
صایب
تبریزی هم
به ترکی و
هم بفارسی
مقام
ارجمند و
عالی دارد.
جناب آقا.
شما بجای
اینکه
اندرز و
پند
خداوندگار
بلخ را
بپذیرید،
برعلیه آن
اقدام
کردهاید.
جضرت
مولانا میفرماید...
تو برای
وصل کردن
آمدی
نی برای
فصل کردن
آمدی
سلطان
محمود
کبیر،
تیموریان
عالیمقام
ترکستان
هرات و
هند،
سلجوقیان،
ترکان
عثمانی،
وغیره همه
ترکی
زبانان
بودند که
ازخان
نعمت
آنها،
زبان
فارسی
رونق
یافته
است،
شهنامه
فردوسی بد
ربا ریک
ترک معظم
سروده شده
است و آن
ترک برای
فرد وسی
مستمری میداد
تا شهنامه
را تهیه
کند.
مبرزا با
یسنقر
تیموری،
نسخۀ
مفقود شدۀ
آنرا بد
ربا
رشاهرخ
میرزای
تیموری
تکثیرکرد.
و شما برای
اینکه
دوستی این
دو ملت ترک
و فارسی را
با هم
نزدیک
بسازید
برخلاف
فرمودۀ
مولانا
جلالالدین
بلخی رومی
عمل مینمایید.
برای
روشنی
موضوع
جناب آقای
شجریان
لطفأ به
شمارۀ 726 در
صفحه 14جریدۀ
امید
مراجعه
فرمایید
که دربارۀ «
نقش
تیموریان
در تدوین
دیوان
خواجه
حافظ
نوشته اند
ما نگاهی
سریع و
سیال بر
دیوان
خواجه
حافظ و جمعآوری
و تصحیح آن
در عصر
تیموریان
هرات میافکنیم.
تیموریان
هرات نه
تنها در
رواج و پخش
هنرخلاقه
مینا
توری،
تذهیب، و
فن خطا طی
کارهای
تابانی
کردهاند،
بلکه در
نقد و سره
ساختن کتب
ادبی و
عرفا نی
همت
گماشته
بودند،
بویژه در
روزگار
شاهرخ
میرزا که
با شهزاده
بایسنقر
میرزا
سرپرستی
هنرستان
هرات را به
عهده داشت.
مستشرقین
عقیده
دارند که،
هرگاه
تیموریان
هرات در
امور هنر و
کتاب
دوستی
مساعی
خود را صرف
نمیکردند،
اینهمه
آثار شاید
در برابر
آماج
نابودی
قرار میگرفتند.
کار جمعآوری
و تصحیح
کتب کار
آسانی
نبود، با
آنهم این
شهزاده
هنر دوست
بر مبنای
مقدمهای
که بر
حماسه
شهنامه
نگاشته،
خدمات
فراموش
ناشدنی در
مورد
نموده است.
همچنین
انجمنی
زیر نظارت
شهزاده
فریدون
حسین
میرزا،
متوفای 911
هجریق،
در هرات
برگزار میشد
که، منشی
آن خواجه
عبدالله
مروارید
بود. در متن
مقدمه و
شرفنامه
ذکر رفته
است که به
حضور شخص
شهزاده دو
نسخه از
دیوان
خواجه
حافظ از
جانب سخن
شناسان و
کارآگاهان
معروف
وقت، صحیح
و درست
منتقدانه
انتاج و
سایر نسخ
ازروی آن
تصحیح
گردیدهاند.
درشرفنامه
خواجه
عبدالله و
دیباچههایی
که در دو
نسخه از
دیوان
خواجه
حافظ،
ساخته و
پرداخته
دوره
سلطنت
سلطان
حسین
بایقرا
دیده میشود،
جناب
استاد
واصف
باختری
یکی از
بزرگان
ادب دری در
افغا
نستان، در
محفلی
سخنرانی
داشتند،
یکی از
حاضران
فارسی
زبان ا
یرانی از
وی پرسیده
است که شما
بسیار خوب
فارسی
صحبت میکنید،
فارسی را
از کی و در
کجا
آموختهاید؟
استاد
واصف در
پاسخ
فرمودهاند:
فارسی را
از مادر
کلانم
رابعه
بلخی و پدر
کلانم
مولانا
جلالالدین
بلخی
رومی، در
زادگاه
خودم بلخ
آموختهام.
صفحه 12
شماره 713
جریده
امید
همچنان در
هفتهنامه
وزین
ایرانیان
صفحه 43
شماره 198 نیز
در موضوع
اشارهها
شده، اما
بدبختانه
شاید شما
آنرا
نخوانده
باشید و یا
اگر
خوانده
باشید،
نوشتههایتان
چنین
مفهوم میرسانند
که دربارۀ
تاریخ
خصوصأ
تاریخ
ادبیات
فارسی
مطالعه
ندارید، و
اگر میداشتید
با ید
منصفانه
مینگاشتید
و خوانندهها
را بر
تاریکی
نمیگذاشتید.
با آمدن
اسلام در
ترکستان،
زبان عربی
زبان
مذهبی و
ادبی قبول
گردید
چنانچه
علمای
بزرگ
ترکستان
چون امام
خواجه
اسمعیل
بخارایی،
امام
ترمزی،
امام
ابومنصور
ماتریدی،
ابوعلی
سینای
بخارایی،
ابوریحان
البیرونی،
عمر نسفی،
قفال چاچی
و صدهای
دیگر
تألیفات
خود را
بزبان
عربی
نوشتند،
اگر قرار
باشد که
دانشمندان
یک مملکت
به یکی از
زبانها
تألیفات
مینماید
پس آنها به
آن زبان و
قوم متعلق
باشند،
علمای
بزرگ فوقالذکر
ترکستان
به زبان
عربی
تألیفات
نمودهاند
پس ما آنها
را به قرار
فورمول
شما یعنی
آنها عرب
شمرده
شوند؟؟
یکی از
دانشمندان
محترم
بنام
داکتر
محمد حیدر
در صفحه 12شماره
700 هفتهنامه
امید»
دربارۀ
نفوذ
فارسی دری»
چنین مینگارد:
لسان دری
مثل تعداد
زیادی از
السنه در
جهان،
قطعأ ما
یملک
فرهنگی
ممثل هویت
کدام
مملکت و یا
کدام ملت
مشخص
نیست،
بلکه این
لسان زیبا
نتیجه سهمگیری
تمام
اقوام و
ملل
مسلمان در
طول هزار
سال اخیر
میباشد،
خصوصأ
اقوام ترکنژاد
آسیای
مرکزی،
جنوب و
جنوب غربی
سهم بارز
داشتهاند.
البته در
خور تمجید
میباشد
که بعضی
کسان که حق
میگویند
بمانند
جناب
داکتر،
نام گرامیشان
بخوبی یاد
شود.
امیدواریم
که جناب
شجریان
روش حقنویسان
را بمانند
دکتر محمد
حیدر
تعقیب
نموده خود
را از شر
تعصب و
گزافهگویی
بدور
سازند.
آقا
بدانند
مولانا
جلالالدین
رومی بلخی
از نگاه
هموطنی یا
فارسی به
ایران هیچ
تعلقی
ندارد،
اما از
نگاه
معنوی به
همه جهان
ارتباط
دارد.
با تقدیم
احترام
سعید نسفی
|
|
11:49
گرينويچ -
چهارشنبه 12
سپتامبر 2007 - 21
شهریور 1386
داوود ناجی
در کابل
استقبال ناتو
از مذاکره
دولت
افغانستان با
طالبان
یک
سخنگوی
نیروهای تحت
امر ناتو در
افغانستان
گفته است آنها
از هر اقدام
دولت این کشور
برای تامین
صلح حمایت
خواهند کرد
نیکولاس
لینت گفت
اتکای صرف به
نیروی نظامی
منجر به باز
گرداندن ثبات
پایدار
نخواهد شد.
این
درحالی است که
دولت
افغانستان
نیز اعلام
کرده که
اظهارات اخیر
طالبان مبنی
بر آمادگی
برای مذاکره
با دولت را
بررسی خواهد
کرد.
به
دنبال آنکه
یکی از
فرماندهان
طالبان از
آمادگی برای
مذاکره با
دولت
افغانستان
سخن گفت، حالا
ناتو نیز به
صورت آشکار بر
لزوم حمایت از
روندی که منجر
به گفتگو میان
دولت و
مخالفان مسلح
شود سخن می
گوید.
پیش از
این معاون
وزارت خارجه
آمریکا نیز
گفته بود که از
تلاشهای
افغانستان
برای
بازگردانیدن
صلح حمایت می
کند.
آشتی 'با
وجود برتری'
نیکولاس
لینت در یک
کنفرانس خبری
در کابل گفت
آنها از تلاش
هایی که دولت
افغانستان
برای مصالحه
با مخالفان
مسلح براه
انداخته،
حمایت می کنند.
او گفت: "ما
می خواهیم
حامی
تلاشهایی
باشیم که دولت
افغانستان
برای آشتی در
ماه مقدس
رمضان براه
انداخته است.
هرچند ما شاهد
برتری های
نظامی
نیروهای
افغان و آیساف
در برابر
طالبان در سال
جاری بوده ایم.
اما نمی
توانیم برای
آوردن آرامش و
خوشبختی
پایدار صرفا
به نیروی
نظامی اتکا
داشته باشیم".
سخنگوی
ناتو افزود: "برای
موفقیت
نیروهای بین
المللی و
افغان نیاز به
یک دولت کارا
داریم. من در
این لحظه از
همه گروهها می
خواهم که به
آینده ای نیک
در افغانستان
بیندیشند و از
دولت
افغانستان و
جامعه جهانی
حمایت کنند تا
یک دولت مردمی
کارایی به
میان آید".
طالبان
پس از آن از
آمادگی برای
گفتگوهای صلح
با دولت
افغانستان
سخن گفتند که
حامد کرزی
رئیس جمهور از
آنها خواست با
دولت او به میز
مذاکره
بنشینند.
اما از
برخی منابع
طالبان نقل
شده که گفته
اند آنها برای
گفتگو شرایطی
دارند. و این
در حالی است که
دولت
افغانستان
هنوز تاکید
دارد که
طالبان باید
بدون هیچ قید و
شرطی وارد
مذاکره شوند.
از این
رو به نظر می
رسد هنوز
موانع زیادی
برسر راه
مذاکره وجود
دارد.