ماشااله رزمی
رابطه زبان با سیاست
و مساله زبانهای غیرفارسی در ایران
به تازگی 287 نفر از روشنفکران آذربایجانی طی نامه سرگشاده ای تحت عنوان « فردا خیلی دیر است » خطاب به نمایندگان مجلس شورای اسلامی از آنا ن خواسته اند که با توجه به خواست عمومی مردم آذربایجان برای رسمیت یافتن زبان ترکی، نمایندگان مجلس با تصویب لایحه ای نسبت به« اجرائی کردن حقوق زبانی » اقدام نمایند. قبل از این نیز، صدها نامه و طومار از طرف دانشگاهیان، بازاریان، معلمان، اصناف و کارگران و سابر اقشار وطبقات برای اجرای اصول 15 و 19 قانون اساسی به سران جمهوری اسلامی نوشته شده است ولی این بار نامه سرگشاده به نمایندگان مجلس در آستانه انتخابات دوره هشتم مجلس بمعنی آن است که نمایندگان دوره هشتم باید برای رسمی نمودن و آموزش زبان ترکی متعهد باشند.
در نامه تصریح شده است که زمان حل مساله بدست خودمان فرا رسیده است و گرنه فردا خیلی دیر خواهد شد. این جمله یبانگرانفجاری بودن شرایط ویک اعلان خطر جدی است ولی جمهوری اسلامی همچنان با زبان های غیر فارسی در ایران برخود امنبتی دارد و رشد آگاهی ملی و تغییر شرایط منطقه ای و جهانی در وضعیت گلوبالیزاسیون را در نظر نمیگیرد و با توسل به زور حل مساله ملی از راههای دموکراتیک را روز بروز مشکل تر میسازد.
به غیر از سران جمهوری اسلامی، بعضی ازروشنفکران ایرانی نیز اهمیت سیاسی مساله زبانهای غیرفارسی را درست درک نمیکنند و بسیاری از آنان مساله زبان را در ایران حل شده میدانند و بحران زبان فارسی را قبول ندارند و از خود نمیپرسند که چرا در نیم قرن اخیر هیچ اثر ادبی فارسی که ارزش ترجمه شدن بزبانهای دیگر را داشته باشد خلق نشده است ؟ و اگر« ترکان پارسی گو» نظیر رضا براهنی، غلامحسین ساعدی و صمد بهرنگی نبودند، سرمایه زبان فارسی در دوران معاصر از این هم که هست کمتر میبود.
زبان و سیاست بصورت جدانشدنی بهم پیوند خوردهاند. نفی یا عدم درک این رابطه ناگسستنی توسط حکومت وبخش بزرگی از روشنفکران ایرانی، یکی از عوامل تشدید بحران فرهنگی – سیاسی در کشور و فاصله گیری فزاینده غیرفارسها از فارسی زبان هاست. در یک جامعه چند فرهنگی نظیر ایران، تلاش برای جدا نشان دادن زبان از سیاست، اگر از روی نا آگاهی نباشد، بمنظور سرپوش گذاشتن بر ستم فرهنگی موجود است.
در ظاهر امر بغیر از پانایرانیست های افراطی، هیچکس نه در اوپوزیسیون و نه در حکومت مخالف آن نیست که اقلیتهای ملی بزبان مادری خود تحصیل بکنند ولی هیچکس هم حاضر نیست در عمل لا اقل مواد قانون اساسی فعلی را به اجرا بگذارد.
سیاست گزاران فرهنگی کشور از بکار بردن اصطلاح « سیاست زبانی » خود داری میکنند زیرا میترسند که ستم فرهنگی عیان گردد و انحصارزبانی از دستشان خارج شود. در حال حاضر سیاست رسمی حکومت مرکزی اینست که هویت ایرانی را با « زبان فارسی و مذهب شیعه » تعریف و تثبیت کند ( ایرانیت و اسلامیت ) و این یعنی نفی زبانها و ادیان دیگر و در نتیجه نفی حقوق اولیه انسانی و حقوق شهروندی اتباع کشور.
دولت و سیاست فرهنگی آن نقش تعیین کننده در بالندگی و یا انحطاط فرهنگی کشور دارد. دستگاه دولت در دوران ما – در دورانی که آموزش و پرورش عمومی شده است – عظیم ترین نهاد فرهنگ ساز در کشور است. یک ارزیابی کارشناسانه از سیاست فرهنگی – زبانی تعدادی از کشور های جدید التاسیس نشان میدهد که تنها با برنامه ریزی و سرمایه گذاری دولت بوده که زبان های، مجاری، فنلاندی، چک، استونی و هبروی اسرائیلی تجدید حیات یافته و مدرن شده اند. آخرین نمونه کردستان عراق است که طی ده سال اخیر زبان کردی در آنجا به زبان دانشگاهی تبدیل شده و هم اکنون کردی زبان تحصیل در دانشگاه صلاح الدین است.
سیاست زبانی برای زیر ساختهای دولتی، ساختار خود دولت و ارگانهای فرا دولتی ضروری است. بدون یک سیاست زبانی روشن، کل نهاد های یاد شده ناقص و بحران زا خواهند بود.
کسانی که میخواهند اهمیت زبان را تا حد یک وسیله مکالمه و ارتباط گیری ساده پائین بیاورند نتایج تحقیقات روانشناسی و نوروبیولوژیک راکه در طول قرن بیستم در سراسر جهان انجام گرفته و هم اکنون نیز ادامه دارد، نادیده میگیرند. زبان فقط چند هزار کلمه با تلفظ خاص نیست بلکه دنیائی است که موجود پیچیده ای بنام انسان در آن زندگی میکند.
زبان هویت فرد و جامعه ای است که فرد در آن کار وزندگی میکند، هویت جریحه دار و تحقیر شده خشونت گراست، وقتی زبانی از بین برده میشود، تاریخ، فرهنگ و جامعه ای که حول آن زبان بوجود آمده بود از بین میرود و بدینسان با از بین رفتن یک زبان، بخشی از میراث فرهنگی تمام بشریت از بین میرود.
زبان کارا ترین سلاح تسلط بر یک جامعه نیز میباشد و اگر غیر از این بود ضرورت نداشت که هنگام صحبت کردن از زبان از اصطلاحات نظامی استفاده شود. یکی از سیاست های مشخص جمهوری اسلامی از روز بقدرت رسیدن آن، مبارزه با « تهاجم فرهنگی» غرب بوده است ولی خود جمهوری اسلامی درعمل با تبعیض و سرکوب نسبت به فرهنگهای غیرفارس در ایران، آشکار ترین نوع تهاجم فرهنگی را درداخل کشور پیش برده است.
تلاش برای ساختن یک زبان، یک ملت، یک دولت در ایران کثیرالملله با توسل بزور طی 83 سال گذشته ناموفق بوده است زیرا واقعیت تنوع زبانی - فرهنگی ابران نا دیده گرفته شده است و اکنون نامه روشنفکران آذربایجانی بیانگر آنست که نفی و انکار و سرکوب نتوانسته زبان های غیر فارسی را از بین ببرد و برعکس هرچه زمان میگذرد حقانیت زبان مادری بیشتر میشود و از تاریخی که به پیشنهاد بنگلادش، سازمان ملل متحد روز بیست یکم فوریه را روز زبان مادری اعلام کرده است، هر سال در چنین روزی مراسم باشکوهی در آذربایجان، کردستان، خوزستان و بلوچستان و ترکمن صحرا ترتیب داده میشود و زبان شناسان و مورخین و جامعه شناسان سخنرانی نموده و خواهان رسمیت یافتن زبان مادری شان میشوند.
ملت سازی و دولت سازی با زبان زور حتی اگر در کوتاه مدت عملی بنظر برسد در دراز مدت امکان ناپذیر است. در دوره استعماری، اولین کار استعمارگران، نفی زبان و هویت مردم کشور مستعمره و ترویج زبان استعماری در میان اهالی بومی بوده است. ملل مستعمرات را، اقوام و فرهنگ آنان را خرده فرهنگ مینامیدند. تعداد میسیونر ها، سربازان و کارمندان مستعمرات نسبت به جمعیت بومی بسیار ناچیز بود ولی پایه های اداری و قضائی و آموزشی آن جوامع را با زبان استعمارگران میگذاشتند و تسلط خود را تضمین میکردند اما بعدا بمحض بیداری این ملت ها، زبان ملی، کارا ترین سلاح مبارزه علیه استعمارگران میشد.
بعنوان مثال زمانی که الجزایر مستعمره فرانسه بود کتابهای درسی بزبان فرانسه بود ودر این کتابها مینوشتند که الجزایری ها فرانسویان مسلمان هستند و پدرانشان گلواها بوده اند و این وارونه کردن تاریخ بود زیرا زمانی که در قرون اولبه مسیحیت، جوامع کوچک و پراکنده گل ها در جنگل های فرانسه امروزی بصورت کاملا ابتدائی زندگی میکردند، شمال آفریقا مرکز تمدن پیشرفته ای بود و دهها دانشمند بزرگ که افتخار یشریت هستند فقط از منطقه قبایلی الجزایر بر خاسته اند که سنت اگوستین بزرگترین فیلسوف مسیحیت یکی از آنهاست در قرون وسطی نیز ابن رشد ها و ابن خلدون ها از این منطقه بر خاسته اند.
فرانسویها تاریخ شمال آفریقا را خوب میدانستند ولی سیاست استعماری ایجاب میکرد که برای حفظ تسلط خودشان از مردم بومی هویت زدائی کنند. عین همین سیاست را رضا شاه تحت عنوان مبارزه با خان خانی بزور سرنیزه در مورد ایرانیان غیر فارس بکار بست و اکنون جمهوری اسلامی همان سیاست را بویژه در مورد آذربایجان بکار میبندد و از طریق کل سیستم آموزشی کشور میخواهد بمردم بقبولاند که ترک نیستند و آذری آریائی هستند و این در حالی است که صدها هزار نفر در شهر های آذربایجان به خیابان ها میریزند و فریاد میزنند "هارای هارای من تورکم "
بلحاظ منطقی، برسمیت شناختن و تقویت زبان های غبر فارسی در ایران تنها را ه تقویت و نگهداری خود زبان فارسی در دراز مدت نیز میباشد زیرا هر زبانی برای بقای خود احتیاج به زبانهای همنشین دارد تا با بده و بستان با آن زبان ها، خودرا نوسازی کند و گسترش یدهد. با لغت سازی های بی مورد نیز زبان تکامل نمییابد چنانکه ترجمه اصطلاحات و ابزار الکترونیکی بفارسی سره به غنای فارسی کمک نکرده و فقط توانسته است فاصله زبان فارسی را با زبانهای همریشه اش در افغانستان و تاجیکستان بیشتر کند.
در حال حاضر در افغانستان بعلت عقب ماندگی ودر تاجیکستان بخاطرکمی جمعیت، خلاقیت فرهنگی جدی وجود ندارد تا کمکی بزبان فارسی باشد ولی زبان ترکی در کشور های ترک زبان و زبان عربی در کشور های عرب زبان در حال خلاقیت و مدرن شدن هستند وتیراژ کتابها به صد ها هزار میرسد و نویسندگان آنان مانند اورهان پاموک در ترکیه و نجیب محفوظ در مصر جایزه ادبی نوبل میگیرند. ترکان و اعراب ساکن ایران از این پیشرفتها الهام میگیرند و اگر زبان مادری شان در ایران رسمیت داشته باشد و تدریس شود میتوانند تاثیرات سازنده بر خود زبان فارسی داشته باشند چنانکه در گذشته داشته اند. کردی، بلوچی و ترکمنی نیز تحت تاثیر برادران همزبان خودشان در آنسوی مرزها قرار دارند و زبانشان تنها در فولکلور خلاصه نمیشود بلکه علمی و مدرن میگردد. حکومت هرگز نخواهد توانست با جمع آوری آنتن های ماهواره ای و فیلتر گذاشتن برارتباطات اینترنتی مانع تبادل فرهنگی غیر فارس ها با همزبانان خودشان در کشورهای همسایه گردد. انقلاب انفورماتیک و شاهراههای ارتباطاتی مرز نمیشناسند.
همه زبان های موجود در ایران، مهر ونشان خودرا برزبان فارسی زده اند اند زبان شناسان بیش از هشت هزار کلمه ترکی در زبان فارسی شناسائی کرده اند که بسیاری از آنها کلمات کلیدی زبان هستند و عربی نیز علیرغم داشتن ریشه مستقل، آنقدر با فارسی در آمیخته است که فارسی را جزئی از خود کرده است چنانکه ایرج میرزا خطاب به ادبای زبان فارسی گفته است :
آن کسانی که خدای ادبند
ریزه خوار کلمات عربند
اما چرا زبان فارسی بعد از مشروطیت زبان رسمی شده و رو در روی سایر زبان های رایج در ایران قرار میگیرد
و بنام زبان مشترک به زبان جانشین تبدیل میشود ؟
آشکار است که این امر یک تصمیم سیاسی بوده و مطلقا به قوی و ضعیف بودن زبان ربطی نداشته است کما اینکه در آنزمان زبان ترکی در امپراطوری عثمانی کاملا تکامل یافته و زبان اداری، علمی و فلسفی بود و تمام روشنفکران عصر مشروطیت بزبان ترکی مسلط بودند و شدیدا تحت تاثیرجنبش مدرنیته در عثمانی قرار داشتند ولی زبان فارسی در دوره سعدی و حافظ درجا زده بود. سرکوبی زبان های غبر فارسی با بقدرت رسیدن رضاشاه شروع شده است ولی زمینه های آن از دوره مشروطه فراهم شده بود، قبل از جنگ اول جهانی، ایران توسط سه امپراطوری محاصره شده بود و یکی از دلایلی که ایران مستعمره کامل نشده و ایرانیان زبان مستعمراتی نیاموخته اند، رقابت قدرتهای بزرگ با همدیگر بر سر تصاحب کامل ایران بوده است. امپراطوری روس در شمال، امپراطوری عثمانی در غرب و امپراطوری انگلیس در جنوب و شرق قرار گرفته بودند ودولت ایران برای مصلحت سیاسی زبان فرانسه را بعنوان زبان آموزش عالی انتخاب کرده بود ومعلمان فرانسوی در دارالفنون تدریس میکردند. آموزش این زبان در دبیرستانها و مدارس عالی تایعد از کودتای 28 مرداد سال 1332نبز ادامه داشت چون اگر زبان یکی از قدرتهای همسایه در برنامه آموزشی گذاشته میشد همسایه دیگر سهم خود را طلب میکرد، چنانکه روسها و انگلیس ها با قرارداد وثوق الدوله در سال 1307 ایران را بین خود تقسیم کرده بودند.
زبان فرانسه با اینکه در دوره ناپلئون زبان دربارهای اروپا و روسیه شد ولی شیوه آموزش این زبان هم در خود فرانسه و هم در مستعمرات و هم در کشورهائی مانند ایران که فرانسه زبان دوم آموزشی بود، فاقد انعطاف بوده است وهر جا نفوذ پیدا کرده، با شعار روشنگری، زمینه از بین بردن زبان های بومی آنجا را فراهم کرده است و همین انحصار طلبی باعث عقب افتادگی تاریخی آن نسبت بزبان انگلیسی شده است. زبان انگلیسی از زمان آدام اسمیت و ریکاردو زبان تجارت و بازار آزاد بوده و تا آنجاکه منافع تجاری ایجاب میکرده نسبت بزبانهای دیگرموضع خنثی داشته است و البته خوداین امرهم به سنت پلورالیسم آنگلوساکسون ها بر میگردد در عوض ژاکوبنیسم فرانسوی در زبان تبلور یافته و قالبی برای دولت تمرکزگرا شده است و بر داشت من اینست که همراهی روشنفکران عصر مشروطه با برنامه های دیکتاتوری رضا شاه در رسمی کردن زبان فارسی و ممنوع نمودن زبان های غیر فارسی بلحاظ تئوریک تحت تاثیر شیوه آموزشی زبان فرانسه بوده است با این تفاوت که اگر زبان فرانسه زبان علمی و بین المللی بود در عوض زبان فارسی، زبان شعر آنهم در محدوده معینی بوده است و آموزش اجباری آن نمیتوانست برای مردم منافع علمی و اقتصادی داشته باشد. بی جهت نیست که بعضی از جامعه شناسان زبان فارسی را یکی از موانع مدرنیته در ایران میدانند زیرا ساختار این زبان اجازه نمیدهد که به زبان علمی و فلسفی ارتقاء یابد.
بعد از انقلاب ضد سلطنتی سال 1357 با اینکه در قانون اساسی جمهوری اسلامی، آموزش زبانهای غیر قارسی پیش بینی شده است ولی طی سی سال گذشته سیاست زبا ن انحصاری دوره پهلوی ها همچنان تکرار و دنبال شده است از طرف دیگر در دو دهه گذشته با رشد جنبش ملی آذربایجان و افزایش چشمگیر هویت طلبان و مدافعین فرهنگ ملی آذربایجان، سیاست آسیمیلاسیون با مقاومت فرهنگی مواجه شده و به مانع جدی بنام زبان ترکی برخورد کرده است و هم اکنون در میان مردم آذربایجان در رابطه با زبان فارسی قضاوت های متعدد وجود دارد و این قضاوت ها در استراتژی گروههای سیاسی آذربایجانی نیز نمود پیدا میکند.
اقشار بالای جامعه آذربایجان و بورژوازی جدید( بازار تبریزبعلت مخالفت آن با ولایت فقیه استثناء است ) و کسانی که از طرف حکومت مرکزی بخدمت گرفته شده اند علیرغم وابستگی به زبان مادری خود تسلط زبان فارسی را میپذیرند و بتدریج آسیمیله میشوند اینان با شنیدن یک آهنگ فولکلوریک ترکی اشگ از چشمانشان جاری میشود ولی در خانه خود با بچه ها فارسی حرف میزنند تا بچه شان لهجه ترکی نداشته باشد برای اینکه نردبان ترقی در جامعه ایران زبان فارسی است. در تمام کشور های مستعمره نیز این قشر ها متحد اشغالگران و استعمارگران بوده اند. از نظر سیاسی این قشر طرفداردولت متمرکز و حامی سیاست آسیمیلاسیون و ادغام فرهنگی و سیاسی با فارس هاست. پان ایرانیست ها ازبعضی از خودباختگان این قشر علیه دیگر اقشارجامعه آذربایجان سوء استفاده میکنند. اینان تا چند سال پیش، از اینکه خود را ترک یا ترک زاده معرفی بکنند عار داشتند اما طی سال های اخیر با رشد جنبش هویت طلبی و پبدایش خود آگاهی ملی در آذربایجان اقشار مرفه نیز نسبت بزبان ترکی علاقه نشان میدهند.
اقشار متوسط و شهر نشین که اکثرا دو زبانه هستند و اغلب فارسی را بهتر از خود فارس ها مینویسند، چونکه فارسی را از راه نوشتن یاد گرفته اند و نه از راه شنیدن، خواهان دفاع از زبان و فرهنگ ملی بوده و نیروی اصلی جنبش ملی هویت طلبی را تشکیل میدهند اینان ضمن احترام به زبان فارسی، ترکی را کامل تر از فارسی میدانند و خواهان رسمی شدن زبان ترکی در سراسر ایران میباشند. شکوفائی فرهنگی و هنری آذربایجان بعد از انقلاب مدیون فرهنگ پروری و فرهنگ سازی این قشر اجتماعی میباشد. این قشر یا طبقه متوسط که در سراسر جهان پایگاه اجتماعی دموکراسی نیز محسوب میشود خواهان پایان دادن به ستم فرهنگی است و سهم برابر با فارسها را در فرهنگ و سیاست طلب میکند و از اینکه زبان و فرهنگشان تحقیر میشود رنج میبرند.
جمهوری اسلامی با توجه به نقش روشنگر طبقه جوان وتحصیل کرده شهری، طبقه متوسط را بیشتر از همه تحت فشار گذاشته است و اغلب زندانیان سباسی و افراد شکنجه شده جنبش ملی از فعالین این بخش از جامعه آذربایجان میباشند.
اقشار سنتی جامعه آذربایجان، روستائیان، کارگران و حاشیه نشین های شهرها و جوانان رادیکال با زبان فارسی کلا مخالفت میکنند و در مقابل سیاست آسیمیلاسیون و ستم فرهنگی عکس العمل های خشن از خود نشان میدهند. بعضی از روشنفکران جوان که در رابطه مستقیم با طبقات محروم جامعه قرار دارند و ناظر روزمره مشکلات کارگران وروستائیان و افراد کم سواد یا بی سواد در رابطه با نهاد های حکومت مرکزی هستند راه چاره را بایکوت زبان فارسی میدانند وگاهی حتی از بکار بردن لغات مشترک ترکی – فارسی نیز اکراه دارند و ترجیح میدهند بجای آن لغات از لغات ترکی غیرمصطلح استفاده بکنند. رفتار اینان درست نقطه مقابل رفتار بورژوازی نوپاست.
در مجموع از خرداد ماه سال 1385 بدنبال خیزش عمومی در شهر های آذربایجان، جنبش ملی آذربایجان وارد فاز سیاسی شده است ولی فعالیت فرهنگی متوقف نگشته و علیرغم اختناق سیاسی و بسته بودن نشریات محلی خلاقیت ادبی از راههای گوناگون بویژه از طریق اینترنت گسترش مییابد واگرحکومت مرکزی برای طولانی مدت از برسمیت شناختن زبان های غیر فارسی خودداری کند، کنترل فرهنگی کشور از دستش خارج خواهد شد. ده سال پیش ترکی نویسی فقط مخصوص شعر و فولکلور بود اما اکنون دهها سایت شناخته شده و تعداد بی شماری وبلاگ بزبان ترکی فعال هستند که بخشی از آنها به خط لاتین و بخشی دیگر با خط عربی تطبیق یافته با تلفظ ترکی روزانه خبر وتفسیر منتشر میکنند که مراجعه کنندگان به بعضی از این سابت ها از دیدار گنندگان سایت های فارسی بیشتر میباشد و نیز نوشتن رمان، نمایشنامه، خاطره، مقالات علمی و فلسفی و تحلبل سیاسی بزبان ترکی روز بروز افزایش مییابد و میدان خلاقیت ادبی را از زبان فارسی میگیرد هرچند که تمام امکانات کشوری و بودجه دولتی در خدمت زبان فارسی است. در گذشته همه انرژی و خلاقیت غیرفارس ها در خدمت زبان فارسی بود، اکنون فاصله گیری آنان از زبان فارسی میتواند یکی از علل افت زبان فارسی باشد.
هدايت سلطانزاده
ما و مشروعه طلبان
جمهوری اسلامی ، هرگز دشمنی خود را با آزادی و دموکراسی وحقوق ملیتهای ساکن ایران پنهان نکرده است. رژیم درست از هنگام دستیابی بقدرت، تمام تلاش خود را بکار برد تا هر انسان و هر کانونی از زندگی اجتماعی و سیاسی را که از آزادی و دموکراسی دفاع می کردند ، وملل مظلومی را که حقوق ملی وحقوق شهروندی خودرا خواستار بودند با توسل به اسلحه و کشتار ، محو سازد. ولی آز آنجائی که شیوه سرکوب به تنهائی در بلند مدت کارساز نیست ، جمهوری اسلامی به سرکوب ایدوئولوژیک و بی مضمون سازی خود ایده آزادی و دموکراسی وحقوق ملیت های تحت ستم نیز روی آورد. غالب نیروهای فعال سیاسی و اجتماعی در آنزمان عمدتا ازادی و دموکراسی را با شکلی از سوسیالیسم مرتبط می دانستند. وسازمانهای ملی ملل تحت ستم نیز باسوسیالیسم وچپ همدلی داشتنند. و طرفدران آنها ، نخستین هدف موج سرکوب آن بودند. در این رابطه ، جمهوری اسلامی از تاکتیک های مرحله ای برای محو همه آنان استفاده کرد. بدینمعنی که با کشتار و تعقیب را دیکال ها آغاز کرده و با ولرم ها و حتی آنهائی راهم که بنام دفاع از آزادی و دموکراسی از خود رژیم حاکم بدفاع عملی و نظری می پرداختند ، مرحله ای از سد خونین را پشت سر گذاشت.
با فرو ریزی شوروی ،بتدریج ، حرکت های فکری و جنبش های اجتماعی ، در اشکال دیگری ، با هویت های مستقلی خود را ظاهر ساختند. یکی از آنها ، مساله ملی در مناطق غیر فارس بود که در فردای انقلاب نیز در مناطقی خود را نشان داده بود و جمهوری اسلامی همواره نسبت به این خطر بالقوه ای که در کمین نشسته بود ، هشیاری داشت . در ابتدا ، جمهوری اسلامی تلاش کرد تا با ساختن نسخه های تقلبی از همان جنبش ها ، آنها را با درگیری های درونی ، بی مضمون ساخته و به انحطاط بکشاند . بعنوان مثال ، در برابر شوراهای خلق ترکمن صحرا ، چرکنویسی بنام " شورا های مسلمان ترکمن صحرا " علم ساخت . و یا در برابر پیشمرگه های کرد ، " پیشمرگه های کردمسلمان" علم کرد که و ظیفه اصلی آنان جنگ با پیشمرگه های خلق کرد و بی هویت کردن خود جنبش خلق کرد بود.
با فرو پاشی شوروی که مساله ملی در آن نقش کلیدی داشت ، و تشکیل جمهور های مستقل از پیکر فرو افتاده آن ، جمهوری اسلامی را نسبت به تهدید مساله ملی برای بقای خود ، بویژه در مورد آذربایجان که می توانست با توجه به سنت های دموکراتیک و مبارزاتی تاریخ خود ، نقش تعیین کننده ای را ایفاء کند ، حساس تر کرد. وجود یک جنبش دموکراتیک که بتواند حرکت های موازی دموکراتیک دیگر را در یک بلوک سیاسی متحد و یا دستکم هم آهنگ قرار دهد، در حکم پاشنه آشیل جمهوری اسلامی ، بعنوان یک حکومت مذهبی و توتالیتر ، است .
جنبش فدرال دموکراتیک آذربایجان ، از بدو تشکیل خود تلاش کرده است که در این مسیر گام بر دارد و هر گونه انحراف از دموکراتیسم را بر خلاف مصالح آزادی و دموکراسی در آذربایجان و حرکت دموکراتیک آن میداند. روشن است که هیچ حرکت توده ای ، بدون رگه های انحرافی و جود ندارد و وظیفه یک جنبش دموکراتیک است که چنین رگه هائی را مورد نقد قرار داده و آنها رابه انزوا بکشاند.
از آنجائی که در چند سال گذشته ، حرکت های اجتماعی و سیاسی خود را بیشتر در بین ملیت های غیر فارس ، بصورت فراگیر و توده ای نشان داده است ، قابل فهم است که جمهوری اسلامی ، نظاره گر و تماشاچی ساده این حرکت ها نخواهد بود. و با زقابل فهم است که راه آسانتر مقابله با یک جنبش ، سوق دادن آن به انحطاط از درون و لغزیدن آن در یک مسیر غیر دموکراتیک است. . زیرا یک جنبش دموکراتیک ، هنگامی از مضمون واقعی خود خالی خواهد شد که در مسیری غیر دموکراتیک گام بردارد.
خواست ملی در طول تاریخ ، ضمن اینکه همواره یک خواست دموکراتیک برای یک واحد ملی بوده است ، ولی ظرفیت تبدیل شدن به ضد خود در شکل افراطی خود را داشته است و این خطر همواره در کمین هر حرکت ملی نشسته است.. باید بصراحت تاکید کرد که هویت طلبی ، برابر با دشمن طلبی نیست. ما با احترام به هویت دیگر ان می توانیم بر هویت خود تاکید ورزیم.
در طی این سالها ، جمهوری اسلامی سعی کرد که سایت های انترنتی بظاهر طرفدار تر ک های آذر بایجان بوجود آورده و از عناصر بی هویت ، شخصیت ساخته و در مواقع حساس از طریق آنها به تحریف واقعیت ها و لکه دار کردن حرکت دموکراتیک در آذربایجان بپردازد. نمونه های آنرامیتوان در سایت های انترنتی مشکوکی مشاهده کرد که بعد از جنبش توده ای و دموکراتیک و ملی اول خرداد در آذربایجان ، به انتشار عکس های " کتاب سوزی" پرداختند و بلافاصله ، عناصر معلوم الحالی نظیر " غروی" ، استاندار سابق آذربایجان از طرف جمهوری اسلامی ، به سینه زنی و فریاد ای وای" گلستان در آتش" پرداختند. روشن است که کسانی چون غروی ، دشمن و سرکوبگر خلق ترک در آذربایجان و مخالف حقوق ملی و دموکراتیک آن هستند و صرف ترک بودن آنان ، مارا درصف واحدی قرا ر نمی دهد. همانگونه که ستار خان و محمد علی شاه قاجار نیز هردو ترک بودند ، و یکی سردار آزادی بود و دیگری سردمدار استبداد .
در این سایت های انترنتی ، مطالب متعدد به درد نخوروغیر جدی بسیاری بچشم میخورد ولی عملا در مورد گرگ حی و حاضر جمهوری اسلامی که بطور روزمره ، پیر و جوان از هر ملت ومرام مسلکی را درکوچه و خیابان پاره پاره میکند ، ساکت بودند .
قیام توده ای در آذربایجان و حرکت مدنی وملی آنان درخرداد 1385 ، که می توان آنرا مرحله تاریخی نوینی در هویت طلبی و مبارزه دموکراتیک خلق آذربایجان نامید ، محاسبات جمهوری اسلامی را برهم زده است و جمهوری اسلامی در کنار سرکوب فیزیکی مستقیم ، به اشکال مبارزه ایدوئولوژیک پیچیده تری علیه آن روی آورده است. از جمله آنها ، حمله به تاریخ حرکت های سیاسی دموکراتیک در آذربایجان ببهانه نقد مشروطیت و جنبش دموکراتیک ملی در دوره پیشه وری است. و این نقد ، دقیقا با هدف نفی و بی هویت سازی آن انجام میگیرد. این روش از این نظر اهمیت دارد که که در دهسال گذشته ، جنبش دموکراتیک و ملی در آذربایجان ، با الهام از خواسته های دموکرتیک جنبش مشروطیت و جنبش شیخ محمد خیابانی و پیشه وری پیش رفته است و می توان گفت جزئی از هویت ملی آنرا تشکیل می دهد. در تمامی حرکت سیاسی دموکراتیک و ملی در آذربایجان ، عنصر دموکراتیسم ، تجدد طلبی ، سکولاریسم و برابر خواهی ، وجه غالب در آنرا تشکیل میداده است .
شاید پاره ای با این بهانه به انقلاب مشروطیت و جنبش دموکراتیک در آذربایجان برهبری پیشه وری حمله کنند که : مگر راه نقد را می توان بست ؟ مگر نمیتوان از اشتباهات تاریخی انتقاد نکرد؟
چنین استدلالی بظاهر با عقل سلیم همراه است و هیچ کسی نمیتواند مخالف نقد حوادث تاریخی باشد. ولی فرق است بین نقد ، و نفی ، و فرق بنیادی هست بین انتقاد و افتراء.
با نزدیک شدن مضحکه انتخابات در جمهوری اسلامی ، که رهبران جمهوری اسلامی مشارکت در آنرا بعنوان یک تکلیف شرعی عنوان می ساختند ، که اکثریت مردم ایران ، و ازجمله ترک ها در آذربایجان خواهان تحریم این خیمه شب بازی بودند ، تا عدم مشروعیت جمهوری اسلامی را به جهانیان نشان دهند ، پاره ای از افراد ترک در آذربایجان ، با علم کردن مهاجرت عده ای از کرد ها به شهر های آذربایجان غربی ، خواهان مشارکت ترک ها در انتخابات ببهانه رقابت با کرد ها شدند . تردیدی نیست که انسان ها درمورد یک مساله و از جمله در مورد انتخابات ، ممکن است دچار اشتباه در ارزیابی خود شوند. همانگونه که اکثریت مردم ، در گذشته به اصلاح طلبان روی آوردند و روگردانی بعدی آنان ، نشان دهنده سر ابی بود که بدنبال آن دویده بودند. اگر مساله در اینجا خلاصه میشد ، ممکن بود که چنین تصور شود که باز خطای یک ارزیابی در میان است.تردیدی نیست که انسان جایز الخطاست و لی تکرار مداوم خطا ، در خوش بینانه ترین حالت ، بمعنی عوام بودن است.لیکن اینان فراتر رفتند و گفتند که جمهوری اسلامی "حکومتی است قانونی و هم مشروع" . این کلمات ، قبل از هر چیزی ، بار همجنسی و میل ترکیبی با جمهوری اسلامی را نشان میداد تا خطا در ارزیابی .قانونی و مشروع نامیدن ماشین قتل و جنایت جمهوری بعد از سی سال ، توان تئوریک و نبوغ سیاسی بالائی می طلبد.استنتاج بی واسطه از این فرمایش" حکیمانه" این است که اعمال " این حکومت مشروع و قانونی " ، از جمله سرکوب آزادی و دموکراسی ، سرکوب زنان و سنگسار کردن آنان و سرکوب زحمتکشان ، سرکوب ملیت ها ، یعنی سرکوب ترک ها در آذربایجان ، آنهم بعد از قیام تاریخی خود ، کاملا " مشروع و قانونی " بوده و خواهد بود!
اینان گاهی تا حد هم خط کردن خود با ملا حسنی ، امام جمعه ذوب شده در ولایت فقیه ارومیه نیز پیش رفتند و شعار مسلح شدن ترک ها در آذربایجان غربی را پیش کشیدند .
وقتی این افراد ، حکومت اسلامی را مشروع و قانونی عنوان می سازند ، روشن است که هدف آنان مبارزه با جمهوری اسلامی نیست. بلکه هدف مشخص آن ، دامن زدن به منازعه بین ترک ها و کرد ها ، و منحرف ساختن آنان از مبارزه مشترک علیه جمهوری اسلامی است. چنین افرادی ، ممکن است به ترکی مغلق و غلیظی بنویسند و خود را کاتولیک تر از پاپ نشان دهند ، و لی چنین خط فکری ، قبل از هر چیزی ، آزادی و دموکراسی در آذربایجان ، و نهایتا در ایران را قربانی میگیرد. ما برغم زبان مادری مشترک خود ، همرآی و همزبان چنین افرادی نمی توانیم باشیم .بلکه میخواهیم صلای آزادیخواهی و دفاع از هویت و حقوق ملی خود ، با دیگر صدا ها ی بیرون از ما و برابر طلبی دیگر انسان ها در هم آمیزد و در این راه ، نه حکومت اسلامی را مشروع میدانیم ونه قانونی ، و نه بازی در دام آنرا به منافع ملی وصلاح ترک ها در آذربایجان!
باید خاطر نشان ساخت که پاره ای از اظهارات نسنجیده والحاق طلبانه از طرف رهبری سیاسی احزاب کردی در مورد شهر های آذربایجان ، در دامن زدن و یا توجیه چنین گرایشاتی نقش داشته است و ما در نامه سرگشاده به احزاب و سازمان های کردی به آن اشاره کرده ایم. این بهترین تمهید ، برای دورکردن مبارزه مشترک آنان علیه جمهوری اسلامی و تبدیل مساله دموکراتیک ملیت ها به جنگ علیه همدیگر است. شیوه ای که در گذشته ، جمهوری اسلامی همواره با ایجاد تفرقه در بین مخالفین خود از آن استفاده کرده بود و تلاش میکند با توسل به تاکتیک های تازه ای از آن ود رلفافه های تازه ای همچنان از آن استفاده کند.
قابل ذکر است که حمله به مشروطیت و سنت های دموکراتیک آن ، از چند سال پیش توسط تئوری پردازان جمهوری اسلامی ، و از جمله عبدالله شهبازی انجام گرفته است .عبدالله شهبازی ، انقلاب مشروطیت را به توطئه بهائی ها ، ارمنی ها و سیاستمداران طرفدار انگلیس و فراماسون ها نسبت میدهد و " تجدد خواهی افراطی" آنرا مورد انتقاد قرار می دهد. حمله از زاویه شیخ فضل الله نوری به انقلاب مشروطیت از طرف جمهوری اسلامی کاملا قابل فهم است ، لیکن همصدائی پاره ای از ترک ها با آن ، ببهانه نقد مشروطیت و اینکه انقلاب مشروطیت موجب سقوط ترک ها از قدرت سیاسی گردید ، سؤال بر انگیز است. بعضی از این افراد ، در این نقد« در خشان »خود از جنبش مشروطیت گاهی حتی فراتر از عبدالله شهبازی ها میروند و انقلاب مشروطیت را توطئه " ناسیونالیست های فارس،زرتشتی ها، ماسون ها، بهایی ها، ارمنی ها و سیاستمداران طرفدار انگلیس" می نامند و در این بازنگری آنان از انقلاب مشروطیت ، رهبران انقلاب مشروطه ، به مشتی ساده لوح و بیسواد و آوانتوریست و حتی تروریست تبدیل می گردند.
از سوی دیگر ، ضدیت با انقلاب مشروطیت و منتسب ساختن آن به بهائی ها و ماسون و ارمنی ها و زرتشتی ها و غیره ، هم بر سرکوب بهائیان و زرتشتی ها در همین لحظه حاضر ، آگاهانه ویا نا آگاهانه ،عملا مهر تایید می زنند و هم ، از ایده ضد مشروطه ، یعنی مشروعه طلبی در دوره انقلاب مشروطه که چیزی جز دفاع عملی از ایدوئولوژی شرع طلب جمهوری اسلامی نیست ، دفاع می کنند.
پرسیدنی است که از تاریخ یک ملت ، اگر سمبل های تاریخی آنرا گرفته باشند ، چه باقی میماند؟ بدنبال کدام هویتی مستقل از گذشته تاریخی خود هستند؟ این چیزی جز تخریت هویت ما آذربایجانی ها چیز دیگری نیست!
همین امروز ، هیچ اصلاح طلبی حاضر نیست که شخص خمینی را ، با وجود اینکه فتوای قتل هزاران بیگناه در ایران را صادر کرده است ، و کشوری رابه خاک سیاه نشانده و در تمام دنیا به ارتجائی ترین جریانات دامن زده است ، مورد سؤال قرار دهد ، تا آنجا که میر دامادی ، سخنگوی اصلاح طلبان در مجلس ششم می گوید که "اگر امام زیر سؤال برود ، از نظام چیزی باقی نمی ماند"! چگونه این افراد هم خود را ترک و طرفدار ملت ترک آذربایجان قلمداد می کنند؟ تاریخ وقهرمانان ملی آذربایجان را تخریب میکنند آری آنها ترک هستند ، همانگونه که صمد خان در مشروطیت ترک بود و آذربایجانی ها از دست شرارت های او از خانه های خود گریختند ، و همانگونه که شیخ صادق خلخالی و ابوالفضل موسوی تبریزی ، یعنی راه اندازنده اولین موج اعدام های وسیع در آذربایجان وایران ، و موسوی اردبیلی و ملا حسنی ترک هستند!
با توجه وجود نطفه ای چنین گرایشاتی ، ما ناگزیر از تاکید مجدد بر ضرورت دموکراتیسم در یک حرکت ملی و نکات زیر هستیم :
در صد سال اخیر ، آذربایجان گذرگاه بزرگ اندیشه های آزادی و دموکراسی و تجدد اجتماعی بوده است و نخستین طوفان بزرگ در منطقه خاورمیانه و در تمام کشور های مسلمان نشین از آنجا به تمامی ایران گسترش یافت.
1-انقلاب مشروطه ، برای اولین بار مفهوم آزادی و دموکراسی را وارد ایران کرد و این سربلندی تاریخی آذربایجانی هاست که مهر خود را بر تاریخ زدند و پیشگام جان فشان این تحول بزرگ بودند. روشن اندیش ترین متفکرین آذربایجان درآن زمان پیشروان فکری آن بودند. این انقلاب مشروطه بود که روح آزادی خواهی ، حاکمیت قانون ، نهاد های مدرن سیاسی ، نظیر پارلمان ، قانون اساسی ، محدود کردن قدرت سلطنت ، ایده آل های جمهوری خواهی ،منبعث بودن حاکمیت از مردم ، پاسخگو بودن قدرت سیاسی دربرابر نمایندگان منتخب آن ، اندیشه برابری حقوقی افراد و غیره را برای نخستین بار وارد فرهنگ سیاسی و اجتماعی در بین مردم ایران کرد.
تردیدی نیست که هیچ پیکار بزرگ سیاسی ، بدون سرداران شایسته خود به پیروزی نمی رسد ، و ستارخان سردار بزرگ و بی همتای انقلاب مشروطه بود و در تقویم تاریخ جهان ، نام سترگش در کنار همه آن راهیان آزادی باقی خواهد ماند، که جان بر سر پیمان و سر بر سر دار سپردند و سر خفت در برابر استبداد فرو نیاوردند.
2- تنها حامیان لیاخوف روسی و بردارکنندگان ثقه الاسلام ها و شیخ سلیم ها و دیگر نام های فخر آفرین آذربایجان ، می توانند به گستاخی از انقلاب مشروطه و سمبل های آن ، با واژه های وهن آمیزی نام برده و خود را ترک و آذربایجانی بنامند.
3- این حضرات که در بهترین حالت ، جسد شان در قرن بیست و یکم و مغزشان در عصر استبداد فئودالی کپک زده است ، عملا از خط شیخ فضل الله نوری ضد مشروطه ، به دفاع می پردازند بی آنکه شهامت بیان آنرا داشته باشند. انقلاب مشروطیت ، انقلابی علیه استبداد بود و نه علیه ترک ها.
4- اینان ، خط فکری " آچیق سوز " ارگان ج.ف.د.آ را که مدافع جدی حقوق ملی وحقوق شهروندی آذربایجانی ها است و برای رهایی ترکهای ساکن ایران ازچنگال رژیم اسلامی فارس گرا مبارزه میکند، وهمچنین طرفدار وحامی حقوق زحمتکشان وطبقات فرودست وبرابری حقوق زنان بامردان و معتقد به ضرورت همکاری و همدلی ملیت ها در ایران برای پی ریزی فدرالیسم و یک رژیم دموکراتیک است ، متاثر از "دیدگاه تاریخی ناسیونالیست های فارس وتقلید سیستم فکری ی گروههای سراسری و محصول بی اطلاعی وفقر آگاهی ملی " جلوه می دهند. البته این نوع ا تهامات ازسوی عناصرمشروعه طلب که به برابری زنان با مردان اعتقاد ندارند وفقر وفلاکت ملیونها انسان زحمتکش برایشان علی السویه است ودشمن برادری وبرابری ملتها هستند، بسیار طبیعی است.
پلاتفرم جنبش فدرال – دموکرات آذربایجان واسناد رسمی ومقالات ، مصاحبه های اعضای آن ومشی سیاسی آچیق سؤز به وضوح نشان میدهد که مدافع واقعی وجدی آذربایجانی ها وملت ترک ساکن ایران چه کسانی هستند.
ما بصراحت گفته و می گوئیم که ، ما برای حق دموکراتیک ملی ، برای حق تعیین سرنوشت ترک ها در آذربایجان مبارزه می کنیم ، و آنرا از مبارزه دیگر ملیت ها برای همان حقوق ، از مبارزه برای دموکراسی در سطحی عمومی تر در ایران ، از مبارزه دموکراتیک زنان و زحمتکشان جدا نمی دانیم، و جمهوری اسلامی را ، مانع اصلی و دشمن هر آنچه که حق دموکراتیک و دموکراسی است تلقی می کنیم. ما همان حقی را که برای خود طلب میکنیم ، برای دیگران نیز برسمیت می شناسیم .
هر آنکس که به مداهنه و همزبانی با این رژیم تا مغز استخوان فاسد ودست آغشته در خون روی آورد ، تیغ در جان ملت و آزادی کشیده است.و هر آنکس که بعد از سی سال تجربه شکنجه مردم مظلوم کشوری ، جمهوری اسلامی را حکومتی مشروع و قانونی بنامد ، ، یا معنی حکومت قانونی و مشروع را نمیداند و یا اینکه تعمدا میخواهد بر یک حکومت نامشروع و قانون شکن ، مهر تایید بزند. آخر این حکومت ، بر اساس کدام اصل حقوقی و کدام تشریفات قانونی شناخته شده بین المللی، یک حکومت قانونی است و کدام اصول قانونی ، حتی قوانین مورد تصویب خود را رعایت کرده است!
5- انقلاب مشروطه نبود که موجب سقوط سلسله قاجار ، یعنی حکومت ترک ها در ایران گردید. بلکه سقوط قدرت سیاسی ترک ها ، محصول تغییر در ژئوپولیتیک جهان و منطقه بود. تغییر در معادله ای بزرگتر در جهان ، تغییر در معادله کوچکتر را خواه ناخواه بوجود می آورد . اگر انقلاب مشروطه نبود ، شاید این امر با شتاب بیشتری رخ می داد. زیرا انقلاب مشروطیت توانسته بود یک صف بندی دموکراتیک درونی در برابر استبداد بوجود آورد که آن صف بندی ، قبل از انقلاب مشروطیت نمی توانست وجود داشته باشد. تنها شکست نیرو های دموکراتیک بود که امکان مداخله نیروهای خارجی برای استقرار استبداد در شکل دیگری را فراهم ساخت.
انقلاب مشروطیت ، حقانیت خاص خود را داشت و محصول یک تصادف نبود .تغییر در معادله ملی در درون یک کشور ، و استنتاج کودتای رضا خان و سلطه فارس ها بر دستگاه سیاسی از انقلاب مشروطیت ، خود بیان عدم آگاهی سیاسی و عوام بودن و گم کردن سوراخ دعاست .زیرا هر حادثه بزرگ تاریخی ، دلایل مشخص خود در همان زمان خود را دارد ، و نمیتوان دلایل مشخص یک حادثه تاریخی دیگر در یک مقطع تاریخی متفاوت را از دیگری استنتاج کرد. چنین نگرشی ، تنها یک ذهنیت غیر تاریخی ومحدود نگر را بیان میکند. بدون انقلاب اکتبر ، و نه انقلاب مشروطیت ، کودتای رضا خان نیز نمی توانست رخ دهد. همانگونه که بدون فروریزی شوروی ، جنگ های منطقه ای در عراق و تجزیه یوگسلاوی و تغییر در معادله ملی در درون این کشور ها نیز نمی توانست رخ دهد.
6- بعضی ازاین افراد، از اصول اساسی در تعیین مرزهای آذربایجان با کردستان ، گیلان و فارسستان و لکستان می گویند ورابطه حسنه فرقه د. آ وح.د.ک را ناشی از نا آگاهی ، بی دقتی ضعف سیاسی عقیده غلط رهبران فرقه دموکرات آذربایجان وپیشه وری میدانند. آنها با این ترفند ها می خواهند اعتبار پیشه وری ، و نهایتا جنبش دموکراتیک ملی برهبری وی را مخدوش سازند . این هشیاری و درایت سیاسی پیشه وری و قاضی محمد را را نشان می داد که با جلوگیری از هرگونه امکان درگیری بین دوملت ترک و کرد ، اولا حس همکاری و دوستی بین دو ملت را بوجود آورده و ثانیا ، بصورت متحد تری علیه دشمن مشترک خود ، یعنی دستگاه سلطنت ، که شونیسم سیاسی توسط آن بیان میشد ، متمرکز سازند. کسانی که میخواهند بر خلاف آن حرکت کنند یا رابطه حسنه فرقه دموکرات آذربایجان با قاضی محمد را بعنوان نشان نا آگاهی سیاسی آنان جلوه دهند ، هدف دیگری جز بر انگیختن دشمنی در بین ترک ها و کرد ها ، و نهایتا خدمت به جمهوری اسلامی و بقای آن ندارند.
ولی ما از امثال اینها ها میخواهیم که قبل از هرچیزی ، نعل وارونه نزنند ، بلکه مرزهای خودشان را در وهله اول با حکومت توتالیتر حاکم بر ایران مشخص سازند. برای ما جمهوری اسلامی در حکم مرز آزادی و دموکراسی با استبداد است ، با صراحت بگویند که نظرشان نسبت به جمهوری اسلامی و حکومتی مذهبی که همه مردم ایرا ن ، چه ترک و چه فارس و کرد و عرب و بلوچ وترکمن و هر ملت ومذهبی را در حکم گوسفند و گله میداند که یک ولی فقیه که باید چوپانی آنرا برعهده گیرد چیست؟
و سر انجام اینکه ، چه کسانی تروریست هستند؟ آنهائی که به حافظه تاریخی ملتی شلیک می کنند و سرداران مشروطه را آوانتوریست و تروریست می نامند و یا آنهائی که در برابر تروریسم هر روزه جمهوری اسلامی مهر سکوت بر لب میزنند و یا حتی با انگشت اشاره به بهائیان و زرتشتی و غیره ، با آن همراهی ضمنی نشان می دهند؟
جنبش فدرال دموکرات آذربایجان ، خود را ملهم از ارزش های تاریخی انقلاب مشروطیت و سردران و پیشروان فکری آن ، که اندیشه های دموکراتیک و آزادی را وارد اندیشه و حرکت های سیاسی در ایران کرد و ترک های آذربایجان نقش برجسته ای در آن ایفاء کردند ، وهمچنین ادامه دهنده راه فرقه دموکرات آذربایجان ورهبر آن پیشه وری میداند و همچنان به دفاع از راه و رسم این آزاد گان که جان برکف سربر ره آزادی نهادند ، ادامه خواهد داد.
میتوان به پیوند زیر در این مورد مراجعه کرد:
http://www.achiq.org/herekat2/achiq%20mektub.htm
مراجعه شود به
: http://www.shahbazi.org/pages/Mashrooteh2.htm
همچنین ، لحن بظاهر طرفدارانه آمیز از پادشاهان قاجار نیز در نوشته های آقای عبدالله شهبازی ، پر معنی است . یگانه سازی ضد انقلاب مشروعه با حکومت ترک ها ، و در نتیجه ، بد نام ساختن انقلاب مشروطه که یکی از هدف های ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بوده است ، و خود نشان میدهد که این افراد به بهانه دفاع از ترک ها ، عملا در کدام جهتی حرکت میکنند.
منبع:
http://www.achiq.org/herekat2/ma_ve_meshrue.htm
م .ع. حسيني
ارانی،
زبان فارسی و
آذربایجان*
تقی ارانی در اوایل سالهای تحصیلی خود در برلین (1924) دو مقاله در دو نشریه بنامهای «ایرانشهر» و «فرنگستان» تحت عنوانهای «زبان فارسی» و «آذربایجان یک مسئله حیاتی و مماتی برای ایران» بچاپ رساند.
مقاله نخست در رابطه با نارساییهای زبان فارسی و تکمیل آن و نیز در برخورد با لغات عربی و اصطلاحات بین المللی بود. (1) و دومی در امحای زبان ترکی و نحوه جایگزین کردن زبان فارسی در آذربایجان اختصاص داشت.ارانی در این مقاله می نویسد:
«... باید افراد خیر اندیش ایرانی فداکاری نموده، برای از بین بردن زبان ترکی و رایج کردن زبان فارسی در آدربایجان بکوشند. مخصوصا وزارت معارف باید عده زیادی معلم فارسی زبان بدان نواحی فرستاده، کتب و رساله ها و روزنامجات مجانی و ارزان در آنجا انتشار دهد و خود جوانان آذربایجانی باید جانفشانی کرده متعهد شوند تا می توانند زبان ترکی تکلم نکرده بوسیله تبلیغاتی عواقب وخیم آنرا در مغز هر ایرانی جایگیر کنند.
به عقیده من اگر اجباری کردن تحصیلات در سایر نقاط ایران برای وزارت معارف ممکن نباشد، در آذربایجان به هر وسیله ای که باشد باید اجرا شود. زیرا این امر نه فقط برای توسعه معارف ایران، بلکه از نقطه نظر سیاسی هم یکی از واجب ترین اقدامات است.» (2)
در رابطه با دو مقاله مذکور که در بالا به آنها اشاره شد، در نشريه آينده (شماره 8 ـ 6 شهريور - آبان 1367) مطلبي تحت عنوان «زبان فارسي و آذربايجان ـ دو مقاله تجديد چاپ شدني» بچاپ رسيده و در آنجا درباره دكتر تقي اراني چنين اظهار نظر شده است:
«پس از شهريور بيست هرگاه مجال سياسي پيش مي آمد پيروان دكتر تقي اراني به تجديد چاپ مقالات او مي پرداختند. اما تا آنجا كه آگاهيم هيچگاه در آن روزها به چاپ دو مقاله او كه در مجله هاي ايرانشهر و فرنگستان چاپ شده بود نپرداختند. زيرا آن هردو مقاله مرتبط است با مسائل مربوط به زبان فارسي و آذربايجان. چون حكايت از عقايد محكم او [اراني] در لزوم حفظ مليت و ترويج زبان ملي ايران دارد به تجديد چاپ آنها مبادرت ميشود..... در هر حال از نقطه نظر ما براي شناختن افكار اراني مفيد است.» (3)
در تاريخ معاصر ايران، بهره برداري ايدوئولوژيك ـ سياسي ـ آنهم از زبان برخي شخصيتهاي سرشناس و محبوب جامعه ما ـ براي توجيه و مسخ واقعيتهاي تاريخي، نمونه هاي پرشماري در دست است.
در خصوص اظهار نظر فوق در نشريه آينده درباره «عقايد محكم و شناخت افكار دكتر اراني» توضيح زير را ضروري ميدانيم:
واقعيت اينست كه آن دو مقاله مورد بحت البته نوشته اراني جوان 21 ساله است. اما ضروري است كه يادآور شويم، آنچه بعنوان «عقايد محكم و شناخت افكار» وي در اين دو مقاله تأكيد شده، مربوط به دوره نخست زندگي فكري تقي اراني است كه بعدها نسبت به آن تجديد نظر كرده بود. دوره نخست فعاليت فكري اراني كه در آن دو نشريه انعكاس داشته، مصادف است با اوج گيري گرايشهاي ناسيوناليستي ـ شوينيستي بخشي از تحصيل كردگان و محصلين ايراني مقيم برلين كه از چند سال قبل زمينه آن در راستاي نفي حقوق ملتهاي غير فارس و خاصه آذربايجان سوق داده مي شد، فراهم شده بود. در تداوم اين تفكر و سياست، در اين ايام اين گرايش به تقابل با گرايش هاي شوينيستي جناحي از نمايندگان بورژوازي تركيه آن روز كه شعار تركيه بزرگ را سر داده بودند، تبارز پيدا كرده بود.
اسناد و مدارك متقن نشان ميدهد كه تقي اراني جوان، تنها 18 ماه با اين جريان و با دو نشريه مورد بحتْ همكاري داشت و سپس با آنها مرزبندي کرده و جدا گرديد. (4)
گفتني است، پس از پايان گرفتن آن تقابل، اين جريان همچنان، تجدد خواهي، ايران دوستي و تحول اجتماعي را در سيماي موسوليني و مرد پنجه آهنين نمونه آن در ايران مي ديد. بازتاب اين انديشه در سرمقاله شماره نخست نشريه «فرنگستان» چنين انعكاس دارد:
«موسوليني ظاهرا" به پارلمان عقيده دارد ولي در موقع لزوم با تهديد اكثريت براي خود تهيه كرده لوايح پيشنهادي دولت را ميگذراند. يك چنين ديكتاتوري هم ايران لازم دارد..... اگر مي خواهيد روزي لذت آزادي را كه امروز اروپائي در آغوش دارد، بچشيد، ديكتاتور عالم توليد كنيد. ديكتاتور عالم ايده ال، با هر قدم خود چندين سال سير تكامل را پيش مي برد.» (5)
اراني بعد از جدا شدن از اين جريان با صداقت و شهامت اخلاقي در سال 1306 اين دوره از زندگي خود را مورد انتقاد قرار داده و نوشت:
«هيچ قضيه ای را نمي توان عاري از شرايط زمان و مكان و شخص متفكر تحقيق نمود. از طرف ديگر حالت شعور، هوشياري و دانستن از خود دائما تغيير مي كند. خرد اجتماعي من در چند سال پيش با اكنون فرق دارد..... اما از طرف ديگر من همان هستم، همان اسم را دارم، مسئول تمام امضاهاي همان خود هاي گذشته مي باشم. از تمام كارهايي كه خود گذشته كرده است براي خود كنوني و خود آينده متوقع جزا و نتيجه هستم. اين تضاد را نيز با فكر ديالكتيك ميتوان برطرف كرد» (6)
باز ناگفته نماند هنگاميكه دكتر اراني از آلمان به ميهن بازگشت درباره آن دوره از افكار خود كه مورد انتقادش بود براي جوانان و محصلين دبيرستان و دانشگاه در سالهاي (1316 ـ 1309) توضيحاتي مي داده است. انور خامه اي يكي از شاگردان دكتر اراني در آن سالها، در اين باره چنين مي نويسد:
«دكتر اراني قبل از آنكه به ماركسيسم بگرايد، تمايلات ناسيوناليستي افراطي داشته است. آنروز بحث ما (با دكتر اراني) درباره پارسي سره و سياستي بود كه حكومت رضاشاه براي بيرون راندن كلمات عربي از زبان ما آغاز و فرهنگستاني براي آن درست كرده بود. اراني با اين تغيير اجباري زبان مخالف بود و حتي گاهي در كلاس درس آنرا مسخره مي كرد. آنروز اراني براي من توضيح مي داد كه اين عمل نتيجه شوينيسم و ناسيوناليسم غلط است نه ميهن پرستي و ناسيوناليسم واقعي. ضمنا" تعريف كرد كه خود او سالها پيش، خيلي پيش از آنكه در ايران چنين اقدامي صورت گيرد طرفدار تبديل كلمات عربي به پارسي سره بوده است. در تاٍييد حرف خود يك مجله فارسي منتشره در آلمان (در سالهاي اوليه اقامت اراني در آلمان) بمن نشان داد كه در آن خود او مقاله اي در اين باره نوشته بود». (7)
جاي تاٍكيد مجدد است كه دكتر اراني خود نيز بطور مكتوب در مجله «دنيا» اين مسئله را مورد اشاره قرار داده و چنين مي نويسد:
« نگارنده اين سطور (اراني) هم برحسب تقاضاي سن و محدود [بودن] معلومات بر محيط چنانكه از مقالات مجله ايرانشهر و مجله فرنگستان بر مي آيد تابع اين نهضت بودم و با دوستان خود به فارسي ويژه مكاتبه مي كردم كه بيادگار افكار ايام جواني خود نگاه داشته ام». (8)
دكتر تقي اراني آنچه را كه شفاها" در كلاسهاي درس به جوانان مي آموخت، همچنان در نوشته هايش انعكاس مي داده است و به عنوان نمونه در مجله «دنيا» چنين مي خوانيم:
«يك عده از اينها هر هفته يا هر ماه دور هم جمع ميشوند، اما چه مي كنند و چه مي گويند؟ بر گذشته ها تاٍسف مي خورند، خود را مفتخر به سوابق و شئون موهومي قديم اعلام مي كنند. شخصي كه اصلا" ترك، يهودي يا عرب و يا بواسطه طوفانهاي تاريخ مخلوطي از هزار نژاد است، افتخارات نژاد آريائي را بعنوان اينكه ازآن خويش است شمرده و بدان مباهات مي كند.
مجامع اينها را عموما" بايد مجلس تذكر ناميد. مجامع مزبور كه از مرحله اقدام و عمل بكلي دور مي باشند براي جوانان اين جامعه كاملا" مضرند. يكي از وظايف مجله «دنيا» متوجه كردن جوانان به احتراز از دچار شدن بدينگونه دامهاست». (9)
تصور مي كنم با ارائه اسناد و فاكتهاي معتبر فوق براي خوانندگان عزيز روشن شده باشد كه برخي براي اثبات پيشداوريها و يا مسخ واقعيتهاي تاريخي، شرايط زماني، مكاني و تحولاتي كه در دكتر اراني بوجود آمده بود، مورد توجه كافي قرار نداده اند. از جمله عدم توجه لازم نشريه آينده با اين موضوع مرا بر آن داشت كه با ارائه اسناد معتبر تاريخي نادرستي اين برداشت از افكار دكتر تقي اراني را نشان دهم.
برلين 20, 1, 1372
-----------------------------
* این مختصر در سال 1367 در پاسخ به مقاله نشریه «آینده» نوشته شد. ولی «آینده» از چاپ آن خودداری کرد. این نوشته در شماره اول مجله «آذربايجان» - نشريه آزاديخواهان آذربايجان ایران، ( تير 78 ) با نام «پاسخ کوتاه تاریخی درباره دکتر تقی ارانی» بچاپ رسید و در سال 1385 با افزوده شدن دو پاراگراف به آن، با عنوان «ارانی، زبان فارسی و آذربایجان» در مجموعه «برخی دیدگاهها در باره مسئله ملی» - گردآوری محمد علی حسینی- در برلین منتشر شد. مقاله از همین مجموعه برداشته شده است. آذربایجان
1- تقی ارانی: «زبان فارسی»، ایرانشهر سال 1924 (1303) شماره 5 و 6 . برلین صص 355-365
2- تقی ارانی: «آذربایجان یک مسئله حیاتی و مماتی برای ایران»، فرنگستان. سال 1924(1303) شماره 5، برلین . صص 247-254
3- آینده، سال 1367، شماره های 6- 8 ، ص 247
4- نگاه كنيد به: حميد احمدي، تاريخچه فرقه جمهوري انقلابي ايران و گروه اراني، برلين، چاپ مرتضوي، 1371، ص ص 6 ـ 5، 156 ـ 154.
5- نشريه «فرنگستان» شماره 1، ارديبهشت 1302، برلين، ص ص 5 ـ 3
6- اراني، تقي: «پسيكولوژي فردي»، برلين، چاپ مطبعه كاوياني، دسامبر 1927، ص 172
7- خامه اي، انور: «پنجاه نفر و سه نفر»، تهران ، انتشارات هفته، بي تاريخ، ص 25
8- اراني، تقي: «تغيير زبان فارسي»، مجله «دنيا»، شماره 10 خرداد 1314
9- اراني، تقي: «ششماه مجله دنيا و انعكاس آن»، مجله دنيا، 1313، شماره 6، ص. 166
http://www.azer-online.com/siasat/more/arani_zabane_farsi.htm
منوچهر عزیزی (هارای)
بررسی مصاحبه اشرف دهقانی و حسن شریعتمداری
قیام
خرداد ٨۵
افکار و
نظریات شخصیت
های جهانی و
داخلی را
برانگیخت و به
چالش کشید که
کاش این
صاحبان
اندیشه از قبل
از انقلاب،
یعنی ۲۹ بهمن و
یا قیام خلق
مسلمان
تاکنون ، حرکت
ملی
آذربایجان را
دنبال می
کردند ، تا آن
را بهتر مورد
مداقه و تحلیل
قرارمی دادند
تا بقولی «مسئله
چون حل شود
آسان شود» تا
مصداق تحلیل
گرانی که
تحلیل شان از
ارزش کسانی که
دستی از دور به
آتش دارند نمی
شد. هر چند که
اشرف دهقانی
برخلاف
مدعیان پر باد
و تهی خالی در
مورد جریانات
خلق مسلمان
نظریات صحیحی
از این
جریانات
ارائه دادند.
در هر صورت ما
در این بررسی
با نظریات دو
شخصیت
آذربایجانی
با دو افکار
متفاوت مواجه
هستیم که یکی
با جهان بینی
مارکسیستی و
دیگری لیبرال
مذهبی موضوع
آذربایجان را
مورد کنکاش
قرار داده اند.
صرف نظر از
تفاوت های
جهان بینی این
دوشخصیت،
تحلیل های
آنها از نظر
ارزیابی
واقعی، در یک
نقصان ظریفی
مشترک هستند و
آن دوری از
میدان
جریانات و
کارو زار که
بقول مثل
معروف «شنیدن
کی بود مانند
دیدن» که با
وجود وسایل
ارتباطات
بسیار
پیشرفته باز
هم نمی توان
بدون اطلاع از
کنه
روانشناختی
اجتماعی ، علل
حوادث هر
تحولات که
ریشه اصلی
ارزیابی
تحلیل های
صحیح آنهاست ،
نظریات صحیحی
را ارائه داد.
از سوی دیگر
چون جریانات
آذربایجان از
پتانسیل صد در
صد ملی –
دموکراتیک
برخوردار است
احتمالاً
نتوان با
ارزیابی های
این دو شخصیت
که موضوع را با
معیارهای
دیدگاههای
ایدئولوژی
خاص خودشان
مورد کنکاش
قرار داده اند
به نتیجه یقین
دست یافت ، هر
چند که از
بسیاری از
جهات نظریات
این دو شخصیت
بسیار مفید
است و
امیدواریم
سایر شخصیت ها
نیز صرف نظر از
جهان بینی
شخصی خود
نظریات خویش
را ارائه
بدهند که
جریانات
آذربایجان از
نظر بایکوت
هدف دار خبری و
بی اعتنایی
صاحب نظران
بسیار رنج می
برد.
در نظر دارم
این دو مصاحبه
را نه جدا از
هم ، بلکه در
صورت امکان
بصورت تقابل
موضوعی مورد
بررسی قرار
بدهم. نکته ای
که در هر دو
مصاحبه به چشم
می خورد ، این
است که
تلویحاً سعی
شده است
انگیزه های
بسیار جزئی
بار منفی حرکت
ملی
آذربایجان را
به عواملی
نسبت بدهند که
خود به خود بار
مثبت آن نیز از
نظر مرتعجان
به عوامل
دیگری به
عنوان سوء
استفاده
تعبیر بشود.
مثلاً اشرف
دهقانی (خانم و
یا بانو خطاب
نمی کنم که
ایشان از نظر
من یک شخصیت و
یک انسان فرا
جنسیتی است که
نیازی به این
عناوین ندارد)
می گویند :
نیروهای ضد
خلقی وابسطه
به دولت های
ترکیه و
جمهوری
آذربایجان با
هدف جهت ضد
انقلابی دادن
به جنبش توده
ها سعی در طرح
و تبلیغ
شعارهای پان
ترکیستی در
این جنبش
نموده اند.»
با احترم به
نظریات ایشان
اولاًً بنده
به عنوان یک
فرد به اطلاع
از صحت و سقم
این ادعا ،
بدون اینکه
حساسیت خاصی
به دولت های
ترکیه و
آذربایجان
داشته باشم
بار مسئولیت
سنگین این
ادعای بدون
سند و مدرک را
شایسته منطق
ایشان نمی
دانم ، ثانیاً
آیا این ادعا
نوعی برائت
تلویحی برای
جمهوری
اسلامی نیست
که با این ادعا
اعمال غیر
قانونی و غیر
دموکراتیک
خویش را در طرح
و تبلیغ
شعارهای پان
ترکیستی
نیروهای ضد
خلقی وابسته
به دولت های
ترکیه و
جمهوری
آذربایجان
سرشکن بکند و
قیام صد در صد
ملی و
دموکراتیک
آذربایجان را
به زیر سووال
ببرد.
آقای حسن
شریعتمداری
نیز با دیدگان
لیبرال مذهبی
خویش یکی از
عوامل حرکت
ملی
آذربایجان را
«مخالفت
آذربایجان با
ولایت فقیه و
ترس حکومت از
این سرزمین به
علت اشتهار به
انقلابی بودن
و مبارز
بودنشان و
همچنین عدم
وجود
روحانیون
برجسته
آذربایجانی
در درون سیستم
حکومتی و ... می
دانند» آقای
حسن
شریعتمداری
نیز به مصداق
شعر «هر کسی از
ظن خود شد یار
من» مولوی ،
حرکت ملی
آذربایجان را
مورد مداقه و
ارزیابی قرار
داده اند که بر
خلاف نظر
ایشان حرکت
ملی
آذربایجان
برخلاف حرکت
ارزشمند خلق
مسلمان ، ملی –
مذهبی نبود
بلکه با تجربه
تلخ از رهبری
منفعلانه این
حرکت و بدون
نیاز به «وجود
روحانیون
آذربایجانی
در درون سیستم
حکومتی» که
برخلاف
فرمایش ایشان
، پیش از هر
زمان دیگر
روحانیون
برجسته!
آذربایجان در
درون سیستم
حکومتی
فراوان هستند
، نشأت گرفته
از روح ملی –
دموکراتیک
ناشی از تبدیل
الماس حاصل
فشار بود.
جریانات خلق
مسلمان هر چند
با نتایج اسف
باری تجربه
عبرت آموزی به
خلق
آذربایجان به
یادگار گذاشت
، اما انگیزه
قیام
آذربایجان به
هیچ وجه مذهبی
از نوع ضد
ولایت فقیه
نبود و
کوچکترین
شعار مذهبی در
این قیام داده
نشد.
اشرف دهقانی
در رابطه با «سم
پاشی بر علیه
مبارزات اخیر(قیام
آذربایجان) که
از اولین روز
به خیابان
آمدند توده
های جان بر لب
رسیده در
تبریز آغاز شد»
به نقل از
رادیو بی بی سی
که خطاب به
اُپوزیسیون
می گوید «نباید
از جنبش مردم
آذربایجان
پشتیبانی
کنند (زیرا که)
این اعتراضات
ماهیتی
ارتجاعی دارد
و ریشه در
ناسیونالیسم
قومی دارد «و
گویا» بر بستر
افکار
فاشیستی شکل
گرفته»
ناخواسته با
عنوان نمودن
دخالت ترکیه و
جمهوری
آذربایجان در
قیام
آذربایجان
تلویحاً با
سیاست
امپریالیستی
رادیو بی بی سی
هم سویی پیدا
می کند!!
آقای حسن
شریعتمداری
با پذیرفتن
انجام مصاحبه
از یک
خبرگزاری
قارچی به نام «برای
یک ایران» سمت
و سوی سیاست
خویش در مورد
قیام
آذربایجان را
از پیش تعین
نموده است در
رابطه با هراس
از تجزیه
ایران با
الهام از
سیاست های
قدیمی پان
ایرانیستهای
شاهنشاهی
سابق که به ملی
– مذهبی های
کنونی پوست
اندازی نموده
اند می
فرمایند « در
یک حالت
بحرانی فرضی ،
مانند رودر
رویی آشکار
نظامی البته
تجزیه ایران
نیز می توان در
دستور روز
قرار گیرد ... که
این تئوری
خطرناک می
تواند در یک
حالت بحرانی
مفروض
خریداران خود
را در روابط
جهانی داشته
باشد».
آقای
شریعتمداری
در رابطه با
تهدید
مطالبات قومی
، نگرانی خویش
از زیر آوار
ماندن جنبش
دموکراسی در
ایران ابراز
می دارد ، ضمن
پاسخ به
مصاحبه کننده
می گوید : «این
نگرانی بجاست
، زیرا
مطالبات قومی
می تواند
تبدیل به
ایدئولوژی
ناسیونالیستی
شود که بر اساس
کینه قومی و
برتری جویی
بنا می شود که
ربطی به
دموکراسی
ندارد ولی
باید توجه
داشت که مناسب
ترین زمینه را
در اختیار
گروه های
جدایی طلب
قرار می دهد».
از جناب آقای
شریعتمداری
باید سووال
نمود : شما از
کدام
دموکراسی
بدون ساختار
مطالبات
ابتدایی ترین
حقوق ملی
اظهار نگرانی
می کنید؟ آیا
در دنیا
تعریفی از
دموکراسی
بدون حقوق
طبیعی و ملی و
قانونی که
رعایت آن
نخستین شرط
عدالت
اجتماعی است
شنیده اید؟!
اصلاً آیا
بدون رعایت
این اصول ،
دموکراسی
مورد تهدید
همانند شیر بی
یال و دم و شکم
نیست؟! و اما
در مورد
نگرانی ایشان
در مورد تجزیه
ایران نظر خود
را به سخن
بسیار نغز
اشرف دهقانی
احاله می کنم
که می گوید : «بگذارید
این را هم
اضافه کنم که
حق جدایی
همانند طلاق
می ماند. هیچ
کس خود طلاق و
جدایی را
تشویق نمی کند.
در حالی که
باید قاطعانه
از چنین «حقی»
دفاع نماید ....
حتماً لازم
است روی این
نکته هم تأکید
شود که
اتفاقاً
برخورد
دموکراتیک
ایجاب می کند
که هیچ سازمان
و یا حزب سیاسی
به جای خود
مردم برای
آنها تصمیم
نگیرد و معنای
«حق تعیین
سرنوشت» نیز
همین است. در
رابطه با
مسئله ملی ،
این خود مردم
هستند که باید
سرنوشت خود را
بدست خویش
تعیین کنند.
این آنها
هستند که می
توانند تصمیم
بگیرند که آیا
سعادت خود را
در جدایی از
دیگر خلق های
ایران می
دانند. در
فدرالیسم می
بینند و یا می
خواهند در
اتحاد
دموکراتیک با
هم به صورت
متمرکز – یعنی
مرکزیت
دموکراتیک –
بسر برند.
البته بسیار
مهم است توجه
کنیم که توده
ها تنها در یک
شرایط
دموکراتیک می
توانند
آزادانه در
مورد سرنوشت
خود تصمیم
بگیرند. بنابر
این مبارزه
برای
دموکراسی خود
به خود پیش
شرطی برای حل
دموکراتیک
مسئله ملی است
و از اینجا
آشکار می شود
که اگر یک
نیروی سیاسی ،
واقعاً برای
مردم حق تعیین
سرنوشت قائل
است ، قبل از
هر چیز باید
بکوشد که
مبارزه مردم
را برای ایجاد
یک محیط آزاد و
دموکراتیک به
پیش ببرد و در
نتیجه نمی
تواند به جای
این کار ، حل
مسئله ملی را
عاجل ترین
مسئله مردم و
مقدم بر امر
برقراری
دموکراسی
قرار دهد».
آقای حسن
شریعتمداری
هنوز در تعقیب
تاکتیکی
ابزار
آذربایجان
ستائی به
یادگار مانده
از دوران
کشتار
آذربایجانی
ها در سال ۱٣۲۵
می فرماید : «در
شرایط عادی
آذربایجانیها
نشان داده اند
که خود را از
هر ایرانی
ایرانی تر می
دانند.
آذربایجانی
به قدری در همه
ایران برای
خود منافع و
پایگاه ایجاد
کرده که بسیار
بعید و در
شرایط
استثنایی که
بتوان تصور
کرد اندیشه
جدایی در بین
آذربایجانی
ها پایگاه
اجتماعی پیدا
کند. این نوع
افکار همیشه
در گروه های
کوچک سیاسی
مطرح شده و از
حدود فعالین
سیاسی به
بیرون تجاوز
نکرده است».
آقای
شریعتمداری
شما از کدام
منافع و
پایگاه صحبت
می کنید؟ آیا
منظورتان در
نتیجه ناتنی
شمرده شدن ،
کوچ میلیونی
آذربایجانی
ها به دورترین
نقاط و انتقال
سرمایه های
میلیاردی
سرمایه داران
آذربایجانی
به تهران و شیخ
نشین ها و
آمریکا و
اروپاست؟ آیا
می دانید
اکثریت
روستاهای
آذربایجان
خالی از سکنه
شده است؟ آیا
می دانید در
اثر ستم
فرهنگی افت
تحصیلی در
آذربایجان با
بالاترین
فاجعه رسیده
است؟ شما که
فرزند مرجع
عالیقدر ملت
آذربایجان
هستید ،
انتظار
نداشتیم
واقعیت ها را
معکوس جلوه
دهید! احتمال
می دهم شما در
اثر نسیان
ناشی از غربت
نشینی ،
واقعیت های
تلخ موجود را
فراموش نموده
اید در غیر این
صورت قیام
میلیونی ملت
آذربایجان در
خرداد ٨۵ را به
عنوان «گروه
های سیاسی در
حدود فعالین
سیاسی»
ارزیابی نمی
کردید.
در پایان از
این دو شخصیت
سیاسی
آذربایجانی
که از احترام
بسزایی در بین
ملت
آذربایجان
برخوردار
هستند انتظار
می رود با واقع
بینی حرکت ملی
آذربایجان در
احقاق حقوق
ملت تحت ستم
آذربایجان
سعی بیشتری
مبذول
فرمایند.
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
وهاب انصاری
حرکت
ملی
آذربایجان،
توهمات یا
واقعیات
چرا
دشمنی با جنبش
فداییان به
بهانه نقد یک
کتاب؟
Wahab_anssari@yahoo.de
اخیرا مطلبی به قلم آقای س. حاتملوی در نقد خاطرات آقای حمزه فراهتی در سایتهای اینترنتی منتشر شده است. از نوشته حاتملوی اینطور به نظر میرسد، ایشان خاطرات آقای حمزه فراهتی را بهانه ایی برای تسویه حسابهای شخصی و تاریخی خود با جنبش فداییان قرار داده است. متاسفانه ایشان در تخطئه و ایجاد توهمات و وارونه جلوه دادن واقعیتها، احتیاجی به بیان هیچگونه استدلال و ادله ایی لازم نمی بیند. از همین زاویه جدا از مضمون مطلب ایشان که باید از زوایای مختلف - به ویژه این مطلب حاوی فرهنگ توهین و پرخاشگری در مواجه با مخالفین خود هست - مورد نقد و بررسی قرار بگیرد.
مطلب آقای حاتملو بر خلاف تیتر آن که قاعدا باید به نقد و بررسی خاطرات آقای فراهتی بپردازد، به جنبش فداییان پرداخته است. آن هم بدون دلیل و مدرک، سراسر تاریخ این جنبش را در دشمنی و مخاصمه با حرکت ملی آذربایجان و بویژه فرقه دمکرات آذربایجان دیده است. همچنین ایشان در جای جای مطلبش از کلمات و واژه هایی استفاده کرده است. که برازنده ادعاهای آقای حاتملوی نیست.
فرهنگ مباحثه ایی را ایشان در مطلب خود بکار برده است، که من فکر میکردم، این نوع گفتگویی را که آقای حاتملوی در مواجه با مخالفین خود بکار برده، سالیانی است، دیگر در میان بخش بزرگی از روشنفکران و فعالان سیاسی ایران منسوخ شده است. اما متاسفانه در جای جای مطلب آقای حاتملوی واژه ها و کلماتی مانند، "امروزه در گروهک های مختلف"، "شکست خود و مشتی از همراهانش را"، "حرفهای گنده تر از دهانش"، "پدر و دایی فراهتی ....... شغل یکی پالان دوزی و دیگری گاریچی"، "دروغگوئی و آنهم با این وقاحت"، "انگار سخن از بقال محله اش است"، "فراهتی ها که یک صفحه از نوشته های او (پیشه وری) را نخوانده اند، کوچکتر از آنند که ....."، آقای حاتملوی خود دوره طولانی از کادرهای حزب توده ایران بوده است، و همچنین بعد از جدایی از حزب، فعالیت در 1-2 سازمان سیاسی چپ را آزموده است، خوب میداند، فرهنگ گفتگوی ایشان با مخالفین خود چه فجایع ایی را در جنبش سیاسی کشورمان ببار آورده است.
جنبش چپ ایران به طور کلی در سالهای اخیر با درس آموزی از گذشته خود، مطالعه و درس آموزی از تجارب جنبشهای سوسیال دمکراتیک و چپهای دمکرات اروپایی و همچنین تحولات جهانی، رویکردهای ارزنده ای برای دمکراتیک سازی مناسبات درونی خود انجام داده است. گفتمان سازنده و دمکراتیکی را با رقبا و مخالفین خود پیش میبرد. امروز دیگر در جنبش چپ و سیاسی ایران، بجز آنانی که هنوز یا در چنبره ایدئولوژی های تمامیت گرا، توتالیتر و ناسیونالیستی گرفتار مانده اند و یا برای جا پا باز کردن و ماندن در میان نیروهای جدیدی که علت وجودی خود را در فرهنگ پرخاشگرانه و غیر دمکراتیک می بینند، و یا در حفظ جا و مقام به هر قیمت تلاش میکنند، کمتر کسی با زبان پرخاشگرانه و توهین آمیز و اتهام زنی با مخالفین خود سخن می گوید. من امیدوارم آقای حاتملوی با درس آموزی از گذشته پرفراز و نشیب جنبش سیاسی، چپ و بویژه حزب توده ایران از این فرهنگ حذفی و پرخاشگرانه فاصله بگیرد، و به یک گفتمان دمکراتیک و استدلالی با مخالفین خود روی بیاورد.
آقای حاتملوی می نویسد: « ولی برخورد طیفهای فدایی نسبت به حکومت ملی کردستان که اساسا متشکل از خوانین، فئودالها و عشایر کرد بود، دوستانه تر است.» واقعیت این است که آری جنبش فدائیان از بدو تشکیل خود با تمامی ملیتهای ایرانی پیوندهای دوستانه عمیقی داشته است. علت وجودی خود را نه در نقار ملی بین ملیتهای ایرانی، بلکه در دوستی و تفاهم بین ملیتهای ایرانی می دیده و می بیند. به همین خاطر هم در صفوف فدائیان از آغاز تاکنون فعالان و روشنفکران تمامی ملیتهای ایرانی مبارزه و جان فشانی کرده اند. در هر بررسی منصفانه تاریخ جنبش مبارزاتی ملیتهای ایرانی در 4 دهه اخیر، حضور مبارزاتی فدائیان مشهود و آشکار است، از این خصیصه جنبش فدائیان نه باید شرمگین بود. بلکه باید به آن مباهات کرد. نباید گرفتار غوغا سالاران ناسیونالیستی شد که تامین منافع ملیت خود را نه در دوستی و تفاهم با سایر ملیتهای ایرانی، بلکه متاسفانه در دشمنی و رقابت ناسالم و کور با سایر ملیتهای ایرانی جستجو میکنند. این افکار ناسیونالیستی منبع هیچ خدماتی و خیر و برکتی نه برای ملیت خود و نه منبع هیچ خیرخواهی و دوستی برای دیگر ملیتهای ایرانی هست. امروز روشنفکران و فعالان حرکت ملی آذربایجان، منافع دراز مدت ملت خود را در دوستی و پیوند با سایر ملیتهای ایران و بویژه کردها می بینند. برای ایرانی آزاد و دمکراتیک مبارزه میکنند، که درآن از ستم ملی و تحقیر ملیتهای ایرانی خبری نباشد.
آقای حاتملوی که سنگ فرقه دمکرات آذربایجان را به سینه میزند، خوب میداند که قرقه دمکرات آذربایجان به رهبری سید جعفر پیشه وری، رابطه بسیار حسنه با حکومت ملی کردستان به رهبری قاضی محمد داشت. مسایل فیمابین را کاملا به صورت دمکراتیک و دوستانه حل میکردند. این دو جنبش خود را نه تنها در مقابل هم نمی دانستند، بلکه خود را یار و یاور همدیگر می دانستند. این دو جنبش اهداف کاملا مشتری برای ملیتهای خود داشتند. تمامی اسناد و روایات از سرگذشت یک ساله این دو جنبش در تایید این نظر است.
آقای حاتملوی هم اگر میخواهد منشا خیر برای ملت آذربایجان باشد، باید جایگاه جدید خود را نه در میان افکار و نیروهای ناسیونالیستی غوغاسالار، بلکه در میان تمامی آزادیخواهان ایران و فعالان و روشنفکران ملیتهای ایرانی بیابد که برای ایرانی آزاد و دمکراتیک و فارغ از ستم ملی در ایران مبارزه میکنند، بیابد. آقای حاتملوی مطمئن باشد، با تخطئه و توهین به جنبش ملی – دمکراتیک ملیت کرد ایرانی که قدمتی 60 ساله دارد، نمیتواند منشا خدمت برای ملت آذربایجان باشد. این برخورد ایشان فقط و فقط در خدمت افکار ناسیونالیستی کور و دشمن تراش برای ملت آذربایجان است.
آقای حاتملوی در مطلب خود خاطرات آقای فراهتی را بهانه قرار داده ، تا سراسر تاریخ جنبش فداییان را در رابطه با جنبش ملی- دمکراتیک آذربایجان تحریف و تخطئه بکند. حتی بخود زحمت ارایه فاکت و استدلال قابل اتکایی را هم نداده است. ایشان مینویسد. "مواضع غیر دوستانه ی فدائیان خلق نسبت به جنبش ملی- دمکراتیک آذربایجان و حکومت ملی تشکیل شده بعد از قیام 21 آذر 1325، قدمتی برابر با عمرجنبش فدائی دارد." و یا مینویسد. "بقایای این جریان که امروزه در گروهک های مختلف جمع شده و طیفی از سلطنت طلبان تا طرفداران مبارزه ی مسلحانه را تشکیل می دهند، کمابیش نظریات یکسانی نسبت به جنبش ملی- دمکراتیک آذربایجان دارند. امروزه نیز در جمع فدائیان وقتی صحبت از حکومت ملی آذربایجان و جنبش 21 آذر می شود، سگرمه ها در هم رفته و جو سنگین می شود."
من نمیدانم، آقای حاتملوی بر چه اساسی و با اتکا به چه فاکتهای مشخصی، به این ارزیابی رسیده است که جنبش فداییان از آغاز تاکنون با حرکت ملی آذربایجان دشمنی داشته و دارد.
تا آنجایی که تاریخ مکتوب و زنده جنبش فداییان نشان میدهد، بنیانگذاران جنبش فدائیان، که در وجه وسیعی از آذربایجانیان بوده اند. همواره از حرکت ملی آذربایجان چه بلحاظ نوشتاری و چه بلحاظ عملی حمایت کرده اند. بنیانگذاران محافل اولیه جنبش فدائیان همانند رفقا، صمد بهرنگی، بهروز دهقانی و علی رضا نابدل (اوختای) و ..... تلاش فراوانی در رشد، غنا و حفظ فرهنگ و ادبیات ترکی آذربایجان کرده اند. آقای حاتملوی چنانچه زحمت مراجعه به کتب و مطبوعات منتشره در آن دوره و بخشا در سالهای اخیردر آذربایجان را می کشیدند، قطعا به واقعیت داشتن این امر پی می برند، که تلاش وافری که رفقا صمد بهرنگی و بهروز دهقانی و خدمات نسل اول فدائیان در جمع آوری قصه ها و افسانه های ترکی و رشد ادبیات ترکی کرده اند. بر تمامی محققین و تلاشگران ادبیات ترکی آذربایجان روشن است. بعد از نسل اول فداییان که در میانشان نویسندگان و محققین فرهیخته آذربایجانی کم نبود. این جنبش بخاطر کار و تلاش وافری که در دفاع از مبارزات ملی- دمکراتیک و جنبش های عدالتخواهانه تمامی ملیتهای ایرانی و از جمله آذربایجان کرده بود، در این مناطق به یک نیروی عمده چپ و مدافع خواسته های ملی آنان تبدیل شد.
بعد از انقلاب بهمن 1357 نیز جنبش فدائیان، همواره خاطره مبارزات مردم آذربایجان را و تشکیل حکومت ملی – دمکراتیک توسط فرقه دمکرات آذربایجان به رهبری سید جعفر پیشه وری را گرامی داشته است. تا آنجایی که من نشریات و کتب طیف های مختلف فدائیان را مطالعه کرده ام و اطلاع دارم. تمامی طیفهای فدائیان، برخلاف ادعای حاتملوی نظر مثبتی به جنبش 21 آذر داشته اند. تاکنون در نشریات فدائیان همواره از طریق مصاحبه های کتبی و یا رادیویی و .... نهضت ملی – دمکراتیک آذربایجان گرامی داشته شده است.
آقای حاتملوی به نکته ایی در نقد و بررسی جنبش فدائیان باید توجه داشته باشند، و آن اینکه جنبش فدائیان خلق ایران، اساسا خود را ادامه دهنده بر حق جنبش چپ تاریخا شکل گرفته چپ ایران میدانستند، جنبش فدائیان بخشا، ناامید از تاثیرگذاری رهبری حزب توده ایران در ابعاد سراسر کشور و فرقه دمکرات در آذربایجان که تا آن مقطع تنها نماینده چپ ایران محسوب می شدند، بنیانگذاری شده است. جنبش فدائیان بر بی عملی رهبران این دو جریان و بر نوع رابطه آنان با اردوگاه سوسیالیستی انتقاد داشتند. رابطه نابرابرانه آنان با اتحاد شوروی را به سود جنبش چپ ایران نمی دانستند. به همین خاطر هم ضمن دفاع از مبارزات و جانفشانی های آنان و پایگاه اجتماعی آنان، در عرصه ایی که برشمردم از رهبری آنان انتقاد میکردند.
آقای حاتملوی اگر کمی به منشا خانوادگی بنیانگذاران آذربایجانی فداییان توجه بکنند، خواهند دید که اکثرا از خانواده هایی هستند که یک طرفشان به فرقه دمکرات آذربایجان وصل است. مبارزات ملت آذربایجان از انقلاب مشروطیت بدین سو و بویژه مبارزات فرقه دمکرات به رهبری سید جعفر پیشه وری انگیزه بالایی را در رفقای بنیانگدار فدائیان برای ادامه راه جنبش چپ ایران بوجود آورده بود.
آقای حاتملوی اگر کمی از تعصب وابستگی تاریخی و سیاسی خود فاصله بگیرد، این خصیصه جنبش فدائیان را نه در دشمنی با خواسته ها و آرمانهای حرکت ملی – دمکراتیک آذربایجان، بلکه در دفاع از استقلال جنبش چپ ایران درک میکرد.
فدائیان در تمامی این سالها همواره یکی از دغدغه اشان مسایل و موضوعاتی بوده که در جنبش حق طلبانه ملی- دموکراتیک آذربایجان میگذشته است. با مراجعه به آرشیو فداییان خلق ایران، ایشان خواهد دید که فداییان همواره از حرکت ملی آذربایجان برای احقاق حقوق ملی – فرهنگی و سیاسی دمکراتیک خود دفاع کرده است.
برای اطلاع ایشان من فقط به چند فاکت مستند اشاره میکنم، تا ایشان بدانند، که با تحریف تاریخ و تحریف مواضع دیگران هیچ حقانیتی نمی تواند، برای خود و فکر خود بوجود آورد. ارزیابی را به عهده خوانندگان و فعالان حرکت ملی آذربایجان میگذارم تا خود قضاوت بکنند که حقیقت چه بوده و هست. من (در آن موقع مسئول گروه کار خلقهای سازمان بودم) در آذرماه 1379 در شماره 248 نشریه کار ارگان سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) مطلبی تحت عنوان "بیست و یکم آذر، فریاد فرو خفته خلق آذربایجان" در بزرگداشت 21 اذر نوشتم. در آن مطلب نوشتم " بیست و یکم آذرماه برای مردم آذربایجان و تمامی آزادیخواهان کشورمان روزی است، هم مسرت بخش و شادی آفرین و هم تاسف بار و اندوهگین، مسرت بخش از این رو که در 21 آذر 1324 نهضتی پا به عرصه حیات سیاسی کشورمان گذاشت که تاثیر ژرفی بر روندهای سیاسی کشورمان نهاد، بانی آنچنان تحولاتی شد که همچنان آثار و تبعات آن بر رویدادهای سیاسی و اجتماعی کشورمان نمایان است. تاسف بار و اندوگین از این رو که درست در 21 آذر 1325 که مردم اذربایجان سرمست از برقراری حکومت ملی شان و ...... خود را آماده برگزاری جشن سالگرد تشکیل حکومت ملی آذربایجان میکردند. نیروهای شاهنشاهی و با حیله گری قوام ..... به سرکوب نهضت ملی آذربایجان پرداختند. ....... اری این تناقض بر روح و روان ازادیخواهان سنگینی میکند. تناقضی که تا فرجام مبارزه برای استقرار آزادی و دموکراسی و احقاق حقوق ملی خلقهای کشورمان باقی خواهد ماند." در همین مطلب نوشته ام " نیروهای چپ و مترقی نیز می بایستی برای درسگیری از تجارب نهضت ملی اذربایجان به بررسی این نهضت بپردازند و خطاهای آن را برای تبین راه فردا موشکافی کنند. هیچ نهضتی یافت نمی شود که عاری از خطا باشد. اما خطاهای یک نهضت مردمی نمی بایستی به نفی آن نهضت بیانجامد، از این رو نهضت 21 آذر، آذربایجان نیز قابل دفاع و افتخارانگیز است." در ادامه همین مطلب مینویسم. " نهضت آذربایجان علیرغم تبلیغات دشمنان که آن را به یک عده مهاجر آن طرف مرز و وابسته به بیگانگان نسبت می دادند، نهضتی بود برخاسته از بطن جامعه، نهضتی بود عدالتخواه و آزادیخواه، ....."
یا در فوریه سال 2001 هیات سیاسی – اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) سند تحلیلی را تحت عنوان " برخی ملاحظات پیرامون حرکت ملی آذربایجان" که به ابتکار گروه کار خلقهای سازمان و به همت رفیق بهزاد کریمی نگاشته شده بود. رئوس وظایف سازمان را در قبال حرکت ملی آذربایجان تعیین کرد. این مطلب تحلیلی به همراه رئوس وظایف در همان زمان در سطح جنبش منتشر شد.
در قسمت تحلیلی این مطلب آمده است: «اگر در گذشته دور، جنبش ملی در آذربایجان همواره با خواسته های اجتماعی عدالت خواهانه همراه بوده و زیر هژمونی نیروهای چپ (حزب کمونیست ایران، حزب توده ایران، فرقه دمکرات آذربایجان، فدائیان خلق ایران و ....) قرار داشته است، و اگر در مقطع کوتاه رو درروئی آیت الله خمینی رهبر انقلاب، و آیت الله شریعتمداری مرجع بزرگ آذربایجانی ها، خیزش مردم در آذربایجان با یک رشته مطالبات ملی، لاجرم در ظرف اختلاف سیاسی آن دو شخصیت مذهبی – سیاسی محدود ماند، امروز ...... در این حرکت از محافظه کارترین تا رادیکالترین گرایش ها حضور دارند، اما به علت وزنه سنگین نیروهای دمکرات در آن، محتوی و جهت حرکت مترقی بوده و خواسته های این حرکت در انطباق با اعلامیه حقوق جهانی بشر است.»
در رئوس وظایف آمده است.
1- "طرح خواسته های دمکراتیک و عادلانه، و معرفی مواضع ترقیخواهانه حرکت ملی مردم آذربایجان، وظیفه ماست.
2- ..................
11- سازمان در مناسبات بین المللی خود، می کوشد از خواسته های بر حق حرکت ملی در آذربایجان ایران دفاع کرده و افکار عمومی، نهادهای بین المللی و مجامع دفاع از حقوق بشر را به حمایت از این حرکت جلب کند."
گروه کار خلقهای سازمان ما در تاریخ 29 اردیبهشت سال 1385 طی بیانیه از اعتراضات مردم آذربایجان حمایت کرد. در آن بیانیه تحت عنوان، « توهین و اهانت به هموطنان ترک زبانمان را محکوم می کنیم!» آمده است:
«سازمان ما که همواره از برابر حقوقی تمامی ملیتهای ساکن ایران دفاع کرده است و برای حل مسئله ملی در یک ایرانی آزاد و دموکراتیک و فدرال مبارزه می کند، بار دیگر تصریح می دارد که برخوردهای نابرابر و تبعیض آمیز با ملیتهای ایرانی به نقار ملی دامن زده و احساس بیگانگی را در بین ملیتهای ساکن ایران افزایش می دهد.در برابر این برخوردهای غیر مسئولانه و ضد دموکراتیک،باید از همپیوندی های تاریخی و فرهنگی همه شهروندان ایران دفاع کرد که لازمه آن نیز تلاش و مبارزه برای احقاق حقوق ملی خلقهای ایران و در همین راستا تقویت روحیه همبستگی و تعلق داشتن کشور به همه ملیتهای ایران در ایرانی واحد، آزاد ودموکراتیک است.
ما انتشار مطلب توهین آمیز در روزنامه ایران- ارگان خبرگزاری جمهوری اسلامی- را علیه ترک زبانان ایران محکوم می کنیم واین اقدام را در خدمت تقویت افکار شونیستی و نژاد پرستانه می دانیم. ما بار دیگر هشدار می دهیم که اقدامات موهنی از این دست و موارد نظیر آن بستر ساز تفرقه ملی و تدارک عوارض فاجعه بار آنها در کشورمان است.»
در بیانیه ایی که باز هم هیات سیاسی-اجرایی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) در تاریخ 5 خرداد 1385، تحت عنوان « سخنی با آزادیخواهان آذربایجان!، آزادلیق یولیندا، اوجا باشلیق سیزیندی!، (در راه آزادی، سر افرازی با شماست!)
در حمایت از اعتراضات مردمی در آذربایجان و دیگر شهرهای ایران در رابطه با انتشار کاریکاتور توهین آمیز به ترکها منتشر کرد. آمده است:
«آزادیخواهان آذربایجان!، ما پشتیبان مبارزه شما در راه احقاق حقوق ملی و فرهنگیتان هستیم و از هر حرکت شما در هر شهر، در هر دانشگاه ، در برابر مجلس اسلامی و هر ارگان حکومتی که در راستای مبارزه دموکراتیک مردم ایران علیه استبداد فقهی حاکم ، دارای مرز روشن با جریان های نفاق افکنانه میان ایرانیان، هشیار در برابر انواع توطئه های حکومتگران برای بهره برداری از موقعیت پیش آمده و نیز حساس در قبال سوء استفاده ها ی برون مرز ی باشد، قویاً حمایت می کنیم.، زنده باد آزادی – یاشاسین آزادلیق!»
در بیانیه ایی که هیات سیاسی-اجرایی سازمان فدائیان خلق (اکثریت) در تاریخ 6خرداد 1385 تحت عنوان «هشدار میدهیم: مراقب تحریکات و توطئه ها باشیم!» منتشر کرده، آمده است:
«آذربایجانی های مبارز!، شما در اعتراض یکپارچه اتان علیه تحقیر و تبعیض نسبت به زبان ترکی بر حقید؛ تظاهرات مسالمت آمیز و مدنی شما با هدف طرح خواستهای فرهنگی اتان نشان از آگاهی و اراده شما دارد؛ و تجمع روز یکشنبه شما در برابر مجلس حکومت برای اعلام خواستهای ملی آذربایجانیها بیانگر پیگیری شما در تحقق این خواستها است.»
من فکر میکنم همین نمونه ها (البته میتوان صدها مثال دیگر زد) کافی باشد، تا آقای حاتملوی به واهی بودن اتهامات خود به جنبش فدائیان پی ببرد. آقای حاتملوی که اکنون خود را از فعالان حرکت ملی آذربایجان میداند، باید توجه داشته باشد، از موضع یک فعال سیاسی برای در جریان قرار گرفتن، باید برای اظهار نظر در باره دیگران مطالعه و دانستن مواضع آنان الزامی است. برخورد آقای حاتملوی نسبت به جنبش فدائیان از دو حال خارج نیست، یا ایشان بعنوان یک فعال سیاسی به خود زحمت نداده، تا مواضع فدائیان را آنگونه که هست مورد مطالعه قرار دهد، تا بتواند مستدل صحبت بکند. یا ایشان صرفا دشمنی کور و لجبازی گروه گرایانه و سکتاریستی با جنبش فدائیان دارد. نگران رابطه فدائیان با حرکت ملی آذربایجان هست.
آقای حاتملوی از جایگاه یک فعال مسئول و مسئولیت پذیر، اگر منافع مردم آذربایجان را بر منافع گروه، دسته و بر خودخواهی های خود ترجیه میدهد، از فعالیت و حمایت تمامی نیروهای چپ و آزادیخواه سراسری ایران در حرکت میل آذربایجان باید خوشحال باشد. این فعالیتها، نه تنها در مخالفت و تناقض با فعالیتهای جاری فعالان حرکتهای ملی آذربایجان قرار ندارد، بلکه تکمیل کننده آن و در خدمت دستیابی حرکت ملی آذربایجان به خواسته های ملی اشان است. فکر انحصارگرانه، سکتاریستی و خودخواهانه همانطور که تاریخا منشا هیچ خیری برای جنبشهای مردمی نشده است. در جنبش آذربایجان هم نمیتواند، منشا خیری باشد. بخشی از فعالان حرکتهای ملی ملیتهای ایرانی، از فعالیت و حضور نیروهای سراسری در این جنبشها نگران هستند. فکر میکنند، فعالیت احزاب و جریانهای سراسری کشور در مناطق ملی، به سود آنان نیست. اینها تمامی تلاششان در خدمت کم رنگ کردن و یا بی اثر کردن و تخطئه فعالیتهای حمایتی و تاثیرگذاری نیروهای سراسری در این مناطق گذاشته اند. اینها باید بدانند، اینگونه برخوردهای سکتاریستی و حق ویژه قائل شدن برای خود و انحصاری کردن حرکتهای ملی در ایران، نه تنها کمکی به حرکتهای ملی – دمکراتیک، ملیتهای ایرانی نمیکند. بلکه آنان را از حمایت نیروهایی محروم میکند، که میتوانند با توجه به امکانات سراسری اشان در خدمت رشد و عتلای این جنبشها و در خدمت حل دمکراتیک مسایل ملی در کشورمان باشند.
16 مارس 2007
رونالد لمپمن واتز از دانشگاه کویین کانادا
(1)تجربه فدرالیسم در کانادا
قسمت اول
فدرالیسم در جهان امروز
در سپیده دم قرن بیستم و یکم، به نظر می رسد که سیستم سیاسی فدرالیسم، بیشتر از هر زمان دیگری در جهان محبوبیت و خواهان دارد. در واقع در سال 1997 تعداد کشورهای فدرال 24 کشور می باشد که 2 میلیارد نفر یا %40 جمعیت جهان را در خود جای داده اند(2) و در مقام مقایسه با فقط 180 کشور دارای سیستم متمرکز، کشورهای فدرال در برگیرنده 480 ایالت فدرال می باشند.
درمیان این کشورهای فدرال، تفاوت های بسیاری وجود دارد، از کشورهایی با سیستم شبه متمرکز، که نزدیک به کشورهای دارای سیستم متمرکز هستند، تا کشورهایی فاقد سیستم متمرکز و به حدی گسترش یافته، که به شکل کنفدرال هم درآمده اند. به علاوه اینها، عناصر بسیاری از مفاهیم نظریه فدرالیسم به شکل تنظیمات و موسسات، توسعه یافته و شکل فدرال بخود گرفته اند، مانند اتحادیه های قانونی غیر مرکزی و وزارت های مختلف کشورها.
تحت فشارهای مشترک جهانی و منطقه ای شدن، هر روزه عده بیشتری از مردم شاهد هستند که فرمهای فدرال، ترکیبی موثر از روابط مشترک حکومت با مناطق گوناگون در زمینه های مختلف، موجب توسعه منطقه های آنها شده است و جواب گوی نیازهای متنوع منطقه ای آنها در جهان مدرن است.
ارزش مقایسه ها
امروزه بعلت جهت افزایشی تنوع سیستم های فدرال و روابط فدرال، مسایل بسیاری را می توان از مطالعه مقایسه ای نمونه های شاخص در گوشه و کنار جهان آموخت. آنها می توانند هم به ما درسهایی از موفقیت و هم درسهایی از شکست بدهند، ما می توانیم هر دو را از تنظیمات مختلف و در شرایط متفاوت یاد بگیریم.
به علاوه مقایسه کردن شاید به ما راه هایی را نشان دهد که در حالت عادی به آنها
بی توجه بمانیم. مقایسه کردن، شاید همچنین به ما قدرت پیش بینی بهتری از یک ساختار خاص و یک دوره مشخص را بدهد. بر اساس مشخص کردن تفاوت ها و اشتراکات، مقایسه شاید توجه ما را به قابلیت هایی جلب کند که در غیر از این حالت، اهمیت آنها ناشناخته بماند. تعجب آور نیست که ملت سازان آفریقای جنوبی، در نوشتن قانون اساسی جدید خود، وقت زیادی را به مطالعه مقایسه ای تجربه های سیاسی مختلف، وقف کرده اند.
ارتباط تجربه کانادایی
با اینکه بین آفریقای جنوبی و کانادا، تفاوت های وجود دارد که می بایست در نظر گرفته شوند، در عین حال قابلیت هایی در سیستم فدرال کانادا وجود دارد که آن را با آفریقای جنوبی مرتبط می سازد. برخلاف بعضی سیستم های فدرال مانند آمریکا و سوئیس که بر اساس اجتماع ایالت ها و کانتون های از قبل موجود، تشکیل شده اند، شکل گرفتن کانادا شامل یک تحول کلان و بنیادی در انتقال قدرت بود.
یکی از مهمترین قسمت های تشکیل فدرالیسم در کانادا، تجزیه و دوپاره شدن ایالت یکپارچه سابق، به دو ایالت جدید کبک و انتاریو بود. به این دو ایالت، دو ایالت کوچکتر برونسویک جدید و نوا اسکاتیا افزوده شدند.
موسسین کانادا نگران شدند که شاید این به قانون1867 درمورد اتحاد کانادا لطمه بزند و تاثیر این قانون را کم کند. قانون 1867 یک قانون فدرال بود ولی به شکل حکومت های مرکزی بسیار شبیه بود و دولت مرکزی اختیارات بسیاری در مورد ایالت ها داشت.
قوانین فدرال کانادا، همانند قوانین کشورهایی هند و مالزی که بعداٌ نوشته شدند و همچنین آفریقای جنوبی، ترکیبی از قوانین فدرال با عناصری از سیستم متمرکز بود. این قوانین در دهه های اول تشکیل کانادا بسیار استفاده شدند ولی با اینکه هنوز در قوانین کانادا حضور دارند، در قرن دوم تاریخ تشکیل کانادا، بسیار کمتر استفاده شدند.( یعنی اینکه تجربه فدرالیسم کانادا از شبه متمرکز به سمت استقلال بیشتر پیش می رود(3))
مثال کانادا نشان دهنده بیهوده گی معلق ماندن در بین فدرالیسم و حکومت متمرکز می باشد و نشان می دهد سیاست مداران برای پیدا کردن راه حل، اغلب به دنبال راه های کاربردی بر اساس تلفیق بین فدرالیسم و سیستم متمرکز، هستند تا صرفاٌ استفاده از تئوری های خالص. این تلفیق موجب شده است که کشور کانادا با وجود داشتن پاره ای مشکلات در طول تاریخ خود، بعد از 130 سال همچنان به حیات خود ادامه دهد.
بعد از کشورهای آمریکا و سوئیس، کانادا از قدیمی ترین کشورهای دارای سیستم فدرال در جهان است. کانادا برخلاف این دو کشور هیچگاه جنگ داخلی عمده ای نداشته است و به سیستم فدرال بر اساس تاکید برتساهل و سازگاری دو طرف دست یافته است.
یکی دیگر از دلایلی که تجربه کانادا را مهم می کند، ابداع تلفیق سیستم فدرال با سیستم پارلمانی بود. سوئیس و آمریکا، سیستم فدرالی را انتخاب کردند که بر جدایی بین قانون گذار و اداره کشور تاکید می کرد. کانادا اولین کشور فدرالی بود که سیستمی را تشکیل داد که در آن پارلمان هم مسئول قانون گذاری بود و هم مسئولیت اداره کشور را برعهده داشت. تلفیق سیستم پارلمانی و سیستم فدرال که در کانادا ابداع شد، بعدها در کشورهای فدرال استرالیا، اتریش، آلمان، هند و مالزی به کار گرفته شد.
بنابراین تجربه کانادا نشان دهنده تاثیر سیستم پارلمانی در سیستم فدرال می باشد
------------------------------------------
پانوشت ها1- آقای رونالد لمپمن واتز از خانواده ای کانادایی در ژاپن متولد شدند. ایشان از داشنگاه تورنتو در رشته هنر درجه کارشناسی گرفتند و در ادامه تحصیلات شان از دانشگاه اکسفورد بریتانیا در رشته فلسفه و سیاست با درجه دکترا فارغ التحصیل شدند و از سال 1955 به عنوان استاد فلسفه به دانشگاه کویین کانادا پیوستند.
این مقاله تلخیص جلد ششم از مجموعه فدرالیسم، تئوری و کاربرد می باشد. مشخصات کتاب به این شرح است
Federalism: The Canadian Experience, By Ronald Lampman Watts , Published 1997 HSRC Press, ISBN 0796916993
2- بنابر دایرة المعارف ویکی پدیا، تعداد کشورهای دارای سیستم فدرال به 25 کشور رسیده است. غیر از این کشورهای رسماٌ به عنوان فدرال شناخته شده، کشورهای دیگری با سیستم هایی نزدیک به فدرالیسم به ترتیب زیر وجود دارند. کشورهای مثل بریتانیا و اسپانیا که قدرت را به بعضی مناطق خود واگذار کرده اند که به آنها Devolved یا یا "منتقل کرده" می گویند. گروه دیگر کشورهایی هستند که سیستم متمرکز دارند ولی بعضی از قدرت را به بعضی مناطق خود داده اند، مانند شیلی، ایتالیا، نیوزلاند، چین و فیلیپین، که به آنها Regionalize Unitary یا "خودمختاری محلی" می گویند. گروه دیگر کشورهایی هستند که بعضی عناصر سیستم فدرال را دارند و در عین حال شکل حکومت متمرکز را هم دارند. مانند: دانمارک، فنلاند، هلند، فرانسه، صربستان، تانزانیا و اوکراین. که به آنها Federacy يا Confederacy یا "اتحادیه" می گویند.
http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_countries_by_system_of_government#Federal
3- توضیح از مترجم
به نقل از "روز آنلاین"
فرهاد رهبر
۸ خرداد ۱۳۸۵
ماجرای آذربایجان، به ظاهر بسیار ساده آغاز شد: چاپ یک کاریکاتور. کاریکاتوریست و نویسنده، هر دو پوزش خواستند، اما ماجرا پایان نیافت. زندانی شدند، اما منطقه همچنان ملتهب است. چرا؟ در جست و جوی پاسخ این "چرا" و بسیاری از "چراهای دیگر" به سراغ سیروس مددی، از چهره های فرهنگی و سرشناس آذربایجان رفتیم. حاصل گفت و گو در زیر می آید.
بنظر
شما یک
کاریکاتور می
تواند سبب
چنین
برانگیختگی
ای گردد؟
جریحه دار شدن
احساسات مردم
آذری زبان
کشور ما زمینه
های قبلی هم
دارد؟
بحث بر سر
جریحه دار شدن
احساسات نیست.
اگر فقط
احساسی جریحه
دار شده بود
با پوزش
خواهی،
توبیخ، اخراج
یا گوشمالی
ساده
کاریکاتوریست،
احساسات
مجروح التیام
پیدا می کرد و
کار خاتمه می
یافت. نه.
کاریکاتور،
جرقه کوچکی
بود که به
انبار باروت
نزدیک شد.
بهانه
انفجار، به
راحتی می
توانست هر چیز
دیگری باشد.
من که روزانه و
بعضا حتی ساعت
به ساعت حوادث
آذربایجان را
تعقیب می
کنم، از شنیدن
خبر انفجار
خشم مردم اصلا
تعجب نکردم.
روشنفکران آذربایجان
تقریبا
روزانه شاهد
توهین و تحقیر
هستند. اخبار
تبعیض میان مناطق
فارس نشین و
آذربایجان
دهان به دهان
در تبریز می
گردد. ولی
نمونه ای که
بتواند صدها
هزار نفر را به
خیابان
بکشاند، آسان
به دست نمی آید.
شیوه اهانت
روزنامه
ایران این
انفجار را
ممکن کرد. در
تمام شهرهای
آذربایجان - که
من از آنها
اطلاع دارم-
همه جا و همه
جا صحبت از
توهینی است که
به آذری هاشده
است.
بنابراین مسئله کاریکاتور نیست. این کاریکاتور تظاهر سیاست، منش و شعوری است که در کشور جریان دارد. اعتراض به شعور و تفکر و سیاستی است که به صورت فوق العاده نیرومندی در جامعه ایران رواج دارد و توسط دولت های مرکزی پیش برده می شود.
یعنی
شما مجموعه
این اعتراضات
و از جمله
اعتراضات
دانشجویی را
ناشی از
نارضایتی
هایی می دانید
که در
آذربایجان
وجود دارد؟
بلی. ولی
البته قبل از
هر چیز باید
بگویم که
هرچند در
اعتراضات
اخیر دانشجویان
نقش پیشاهنگ
را دارند ولی
تظاهرات و
اعتراضات،
دیگر منحصر به
دانشجویان
نیست. تظاهرات
توده ای است.
در این نوع
طغیانها هم
همه نارضایتی
ها از
مجرای یک
شعار، که
بیانگر مسئله
ای همگانی
است، منفجر می
شود. در آذربایجان
نارضایتی
علیه تبعیض و
تحقیر و
نابودی هویت
ملی روز به روز
در حال
گسترش است.
سیاست دولت ها
برای از بین
بردن زبان
مادری
آذربایجانی
ها، برای
فارس کردن همه
مردم ایران
دیر زمانی است
که تحمل
ناپذیر شده
است. دانشجویان
بعنوان روشن
ترین قشر
جامعه از
نزدیک این
روند را تعقیب
می کنند.
آن اخباری که
برای
روشنفکران
فارس ایران
بسیار عادی
جلوه می کند، خون
را در رگهای
روشنفکران
آذربایجان به
جوش می آورد.
آنها وقتی می
شنوند که
در کشورهای
اروپایی
کودکان
خانواده های
مهاجر ساعاتی
را بزبان
مادری درس
می خوانند، و
می بینند که
پول خود آنها
صرف نابودی
زبان خودشان
می شود،
به خشم می آیند.
آنها می بینند
که در جهانی که
هر گوشه میراث
تمدن بشری
با حساسیت
نگهداری می
شود، زبان
ترکی را که
حدود سی
میلیون به آن تکلم
می کنند، با
برنامه ریزی
نابود می کنند.
آنها تقبل
هزینه چاپ
کتابهای فارسی
درسی در
تاجیکستان را
با ممنوعیت
تحصیل اطفال
آذربایجانی
به زبان خود
مقایسه می
کنند. یکی دو
تا که نیست. هر
روز خبر جدیدی
دهان بدهان می
گردد. این
اتفاقات که در
80 سال اخیر
همیشه اتفاق
افتاده، حالا
به دوره ای برخورده
که شکل دیگری
از شعور در
آذربایجان
شکل گرفته یا
در حال شکل
گرفتن است.
روانشناسی
دیگری تکوین
می یابد. این
روانشناسی در
انقلاب بهمن
وجود نداشت.
منظورم مسئله
هستی ملی
آذربایجان
است. این عنصری
جدید است که هر
حرکتی بدون
محاسبه آن
مطلقا محکوم
به شکست است.
می
گویند در
جریان
تظاهرات
تبریز هم
افراطیون
حکومتی نقش
داشته اند و هم
افراطیون
آذری. شما
ماجرا را
چگونه می
بینید؟
هرچند
کاریکاتور
اهانت آمیز در
نشریه جناح
بنیادگرا چاپ
شده است، ولی
این به
آن معنا نیست
که
ناسیونالیسم
افراطی فقط
مختص به جناح
افراطی
جمهوری اسلامی
است. نه.
متاسفانه
جناح اصلاح
طلب جمهوری
اسلامی هم در
مواردی شوونیست
تر از دیگری
رفتار کرده
است. پیچیدگی
کار در ایران
یکی هم در همین
نکته است.
بنابراین
اعتراض فقط
علیه رژیم
نیست، علیه
تفکر و سیاستی
است که همه
جناحهای رژیم
و برخی
سازمانهای
اپوزیسیون و
شخصیتهای
فرهنگی و .... در آن
سهیمند.
اعتراض علیه
همه اینهاست.
برخی
سازمانهای به
اصطلاح جمهوریخواه،
آنهایی که
بعمد یا به خطا
به آریایی
بودن خود
افتخار می
کنند و ...
نیز دست کمی از
حاکمان
ندارند. اینها
در مواردی تند
تر از آنها عمل
می کنند.
حضراتی که تحت
عنوان چپ ترین
شعارها مشغول
درافشانی
اند، مدافع راست
ترین تفکرات
اند. بنابرین
این اعتراض
علیه این زهر
است که کشوری
را مسموم
ساخته.
منظورتان
از این زهر
چیست؟
ببینید،
در ایران
هزارها سال
است که
انسانهایی با
زبانها،
باورهای
دینی، عادتها
و سنتهای
گوناگون در
کنار هم زندگی
می کنند. کسی
هم ادعای
برتری نژادی
یا زبانی به
دیگری نداشته
است. از دوره
استبداد رضا
شاهی - حالا به
دلایلی که
باید جداگانه
به آن پرداخت -
ارتجاع
ایران، که از
نظر فرهنگی شیفته
نژادپرستان
آریایی آلمان
بود، با کمک
دولت
انگلستان
تفکری را به دکترین
دولتی تبدیل
کرد. اساس این
دکترین برتری
نژاد آریایی
بر دیگر نژادها
و رجحان زبان
فارسی بر دیگر
زبانها بود.
قرار گذاشتند
به هر طریقی که
شده ریشه
زبانهای غیر
فارسی را از
ایران بر
اندازند. تمام
دستگاه عریض و
طویل دولت راه
افتاد تا این
روانشناسی را
به مردم ایران
تزریق کند که فارس
بودن، نشانه
تمدن و اسباب
افتخار، و ترک
و عرب و ... بودن
نشانه توحش و
سرافکندگی
است. ایران، با
فارس بودن،
یکسان گرفته
شد. موسیقی
ایرانی یعنی
موسیقی
فارسی، تئاتر
ایرانی یعنی
تئاتر فارسی،
ادبیات
ایرانی یعنی ادبیات
فارسی و ... همه
اینها نسلی را
در ایران
بوجود آورده
که به طور اتوماتیک
مسموم هستند،
و اکثر آنها
خود از این
مسمومیت خبر
هم ندارند. یک
عده هم
نگهبان این
مسمومیت اند
که مبادا از آن
کاسته شود. این
زهر اسمش ناسیونالیسم
افراطی فارسی
یا شوونیسم
فارس است که
ربطی به ملت
فارس و مردم زحمتکش
فارس ندارد.
دست پخت کسانی
است که نه فقط
دشمن غیر فارس
زبانها، بلکه
دشمن فارسهای
ایران هم
هستند.
نقش
افراطیون
آذری در این
میان چیست؟
این کلمه
افراطی را
باید تعریف
کرد. به چه
کسانی افراطی
می گوییم؟ چون
این کلمه
هم کش و قوس
دار است. هر کس
بسته به جهان
نگری خود آنرا
بکار می برد.
آنهایی
که از زبان،
فرهنگ، هستی
ملی تاریخ و
هویت خود دفاع
می کنند و خواهان
نابودی بختک
آن سیاست
تبعیض هستند و
با تفکری
دموکراتیک می
خواهند در
تعیین سرنوشت
خویش محق
باشند، بنظر
من افراطی
نیستند. این را
از آن جهت می
گویم که در
ایران هر کس
دربرابر
ناسیونالیسم
افراطی
فارسی، از
زبان مادری
خود دفاع
کرده، از طرف
مغرضین یا بر
طبق یک سنت با
نامهای
گوناگون سرکوب
شده است. من
اینها را
افراطی نمی
دانم. ولی جناح
افراطی هم
وجود دارد
که طبیعتا می
کوشد بر جنبش
تاثیر گذارد.
ولی نهضت با
آنها شناخته
نمی شود.
آنهایی که به
فارس ها و به
زبان فارسی
اهانت می
کنند، اقلیت
بسیار ضعیفی
هستند. آنهایی
که در برابر
شوونیسم
فارسی،
شوونیسم ترکی
را تبلیغ می کنند،
در وحله اول بر
ضد منافع
آذربایجان
هستند. اینها
اقلیتی هستند
و فعالان
اصلی نهضت می
کوشند این
اقلیت را بی
تاثیر کنند.
اطلاعات نشان
می دهد در
داخل حکومت هم
کسانی مشوق
این شعارها
هستند تا نهضت
را تجرید و سرکوب
کنند.
بنابراین،
بله این
افراطیون
وجود دارند و
حتی می کوشند
نقش خود
را بسیار هم
بزرگ حلوه
دهند. ولی
ستمگری
شوونیسم،
مجوز افراط ستمدیدگان
نیست. این
افراط را باید
درک کرد ولی
نباید تسلیم
آن شد. ولی سیمای
جنبش را نه
شعارهای
افراطی، بلکه
شعارهای
دموکراتیک
شکل می دهد. دشمنان
مردم خواهند
کوشید با
برجسته کردن
شعارها و
حرکات
افراطی، چهره
جنبش را
تخریب کنند.
اینجاست که
افراطیون هر
دو طرف به وحدت
منافع می رسند.
پیوند
مردم
آذربایجان با
مردم دیگر
نقاط ایران
چگونه است؟
مردم
آذربایجان
مشکلی با مردم
دیگر نقاط
ایران ندارند.
آنها جزیی از
ایرانند.
رابطه
آذربایجانیان
ایران با دیگر
نقاط کشور، با
رابطه مردم جمهوری
آذربایجان با
اهالی اتحاد
شوروی سابق
قابل مقایسه
نیست. آذربایجانیان
بعنوان
ساکنان
پیشرفته ترین
ایالت کشور،
در آغاز قرن 20
حاملان
اندیشه های
ترقیخواهانه
برای مردمان
دیگر ایران
بوده اند. آذربایجانی،
به عنوان کسی
که روزگاری
نقش رهبری
ایران بسوی
تجدد را
داشته، همچنان
یکی از اجزای
فعال اقتصاد و
سیاست کشور
است. هنوز هم
که هنوز است بخش
بسیار قابل
توجهی از
رهبران
سازمانهای
سیاسی ایران
عمدتا
آذربایجانی اند.
موقعیت
آذربایجان و
آذربایجانیان
با هیچ ملت
دیگری در
ایران قابل قیاس
نیست. ولی این
عضو خانواده
ایران در 100 سال
اخیر همیشه
مغضوب دولت مرکزی
و
ناسیونالیست
های افراطی
بوده است.
اینکه شهریار
گفته :
جان داده
آذربایجان
اقبال ایران
را و نیست ایرانمداران
را سر اقبال
آذربایجان
اشاره به
همین نکته است.
این پیوند را ناسیونالیست های افراطی فارس – یعنی تجزیه طلبان واقعی – از هم می گسلند. تحقیر زبان ترکی آذربایجان یک عرصه از این تحقیر است. 80 سال است که بخشی از ثروت مردم آذربایجان را صرف تحقیر و نابودی زبانش و خودش کرده اند. زبانی که مفاهیم جدید تمدنی را به زبان فارسی و فارس زبانان یاد داده است [اشاره ام به دوران بالش و رایش انقلاب مشروطیت است] . اینها پیوند ها را تضعیف می کند و گسست عاطفی نخستین مرحله است. اگر دولت یا روشنفکران فارس به این روش خود ادامه دهند، این گسست بزرگتر خواهد شد.
لذا تجزیه طلبان واقعی و تضعیف کنندگان واقعی پیوندها کسانی هستند که زیر علم وحدت خواه